خوابم میاد شدیددد.
ولی اونقدر دلتنگ اینجا و کلا هیات هستم که زور بزنم تا بیدار بمونم و خوابم نبره.
دختر خالم
همبازی بچگیم
همون که چهار سال ازم بزرگتر بود ولی من بهش میگفتم "فاطمه کوچولو" :)
رسما داره ازدواج میکنه ಥ‿ಥ
خدایااا
هی به خودم میگفتم نه بابا اینم. یه خواستگار دیگهست مثل بقیه
اینم رد میکنن میره
اینم میاد میره
ولییی نههه
این اومده و دیگه نمیخواد برهههه
همین چند دیقه یپش برای اولین بار بهش گفتن دامادِ خاله... :))
رسما داماد شددد رفتتتت