زنگ که خورد، چند ثانیه که ازش گذشت یهو از درِ باز کلاس اومد تو و با لحنی که حداقل من خییییلی خوب میشناسمش میگفت: الهام؟ الهام کو؟ الهام بیا بیرون یه لحظه...
درسته خیلی وقته حرف نزدیم ولی از خودش بهتر این نوع حرف زدنش رو میشناسم. وقتی عصبی میشد مخصوصا از دست کسی که براش عزیزه، اینجوری حرف میزد.
عصبی، صداش یکم کلفت میشد، کلمات رو بریده بریده ادا میکرد، از کوتاه ترین عبارات استفاده میکرد، و مدام دستشو به موهاش و سر و صورتش میکشه و باهاشون ور میره.
آخرین باری که باهام اینجوری حرف زده بود تقریبا ابان، اذر بود...
اون موقع ها که قُلِ دلم بود.
اون روزا غم داشتم، زندگیم تغییر کرده بود و خیلی اذیت میشدم تا به زندگی تقریبا جدید و اتفاقای جدید عادت کنم.
قشنگ یادمه.
زنگ ما خورده بود و ما سه چهار رفتیم طبقه پایین که اونا هستن. اخه رشته هامون که یکی نیست...!
من ولی با یه شوق دیگه از پله ها پایین میومدم... دوست داشتم زود برم پیشش و ببینمش، حتی اگه شده همون چند دقیقه زنگ تفریح مشترک مون.
خلاصه، دور هم وایساده بودیم و میگفتیم و میخندیدیم.
صدای خنده های همه بلند بود ولی منی که اون روزا خنده واقعی کمتر رو لبام میومد فقط لبخند زده بودم و به حرفای بقیه گوش میکردم.
دقیقا جلوم وایساده بود، یهو چشم تو چشم شدیم...
یکم خنده شو جمع کرد و آروم، جوری که نخواد بقیه متوجه بشن پرسید: خوبی؟
چشمامو به معنی اره بستم و اروم لب زدم: اره
گفت: نیستی. حرف بزن...
اروم اروم توجه بقیه بهمون جلب شد. نمیخواستم جلوشون چیزی بگم، مخصوصا اینکه یکی از کسایی که باعث یکی از بزرگترین ناراحتی هام تو اون روزا بود، تو اون جمع بود!
گفتم: حرف ندارم. حرفم نمیاد. باید از چشمام حرفامو بخونی که نمیتونی.
حالا دیگه تقريبا همه داشتن مارو نگاه میکردن و منتظر ادامه مکالمه مون بودن.
گفت: میتونم، با چشمات بگو.
تو چشماش زل زدم. یادم اومد اون تنها کسیه که از حالم خبر داره. یهو یاد حالم افتادم، یاد اتفاقایی که افتاده بودن. یهو نمیدونم چیشد؟ منی که یه قطره اشک جلو کسی نمیریزم و گریه نمیکنم چشمام پر اشک شد.
همه اینا شاید توی سه چهار ثانیه اتفاق افتاده باشن.
اون میدونست جلو کسی گریه نمیکنم. شاید حتی بعضی وقتا بیشتر از خودم رو اشکام حساس بود.
هنوز داشتم به چشماش نگاه میکردم. اشک تو چشمم اونقدر زیاد نبود که کسی متوجه بشه بغض کردم، ولی خب... همه اون نبودن! اون خیلی راحت تغییر حالت چشمامو میفهمید.
اشکو که دید یهو چشماش گرد شد... دیگه بیخیال بقیه و نگاه هاشون منو دنبال خودش کشید برد یه گوشه...
با همون لحن امروز.
دقیقا با همون ویژگی ها که گفتم پشت سر هم میگفت چیشده؟ چیشد؟ منو نگاه کن، چیشده؟
امروز که دوباره همون لحن و همون حالتهاشو دیدم اما با یه مخاطبِ متفاوت!
یه نگاهی به خودم کردم...
چقدر عوض شده بودم.
یادم اومد چند ماه پیش درست منم شبیه الان الهام بهم ریخته بودم.
اون موقع ها هم من با اون انگار یه بحث ناگفته کرده بودم.
توی برزخ بودم...
چقدر شبیه الان الهام بودم...
ولی الان...
امروز دیگه خبری از اون غصه ای که وقتی سراغ بقیه رو میگرفت و باهاشون حرف میزد به دلم میشست نبود!
امروز دیگه ذهنم ثانیه به ثانیه پیشش نبود.
امروز دیگه با دیدنش غم به دلم نَشست!
امروز دیدم چقدر عوض شدم.
دیدم چقدر بزرگ شدم.
دیدم چقدر درگیر مسائل مهم تر و درست تری شدم که وقتی برای مشغله های چند ماه قبلم نذاشتن...
امروز همه اینا رو به چشمم دیدم...
موقع دیدن الهام و تلاش هاش برای درست کردن حالا هرچیزی که بین شون هست...! مدام به این فکر میکردم که کاش اونم بیخیال بشه...
بیخیال بشه... اینجوری فقط داره اذیت میشه... فقط داره دست و پا میزنه...
فقط میخواستم اونم رد بشه از این روزاش...
چون حالِ تک تک لحظه هاشو با تمام وجود حس کرده بودم و میدونستم داره چه چیزی رو تجربه میکنه...
میخوام بگم.
اگه حالت حالِ چند ماه قبل منه.
اگه کلافه ای، سردرگمی، غم داری و بدتر از اون غمتو به کسی نمیگی...
لطفا لطفا لطفا فقط ازش بگذر...
بذار بره
بذار تموم شه
حتی بذار از رفتنش ناراحت بشی، غصه بخوری ولی رها کن...
اینجوری چند روز اذیت میشی ولی رشد میکنی...
ولی اگه به وضعیت فعلی ادامه بدی تنها تضمینی که وجود داره اینه که این حس بد قراره حالا حالا تو وجودت باشه...
ولش کن
رو رشد خودت تمرکز کن
به خودت ارزش بده
اونقدری که ذهنت رو لایق مسائل مهم و حیاتی بدونی...
من شاید کسی رو از دست دادم...
ولی در ازاش بخشای دیگه ای از خودم رو پیدا کردم.
در ازاش بیشتر به داداش عباسم رسیدم.
در ازاش بیشتر به خدا رسیدم.
در ازاش بیشتر رشد کردم.
و حتی در ازاش اونقدر بزرگ شدم که الان اونو ببینم و ببخشم و حتی دوست داشته باشم.
پس برنده این بازی منم نه؟