هدایت شده از . مھرآوِه .
دوستان خانم ناقص به تومور مغزی مبتلا شدن و شاید برای همیشه هم از این دنیا و هم از دنیای حقیقی برن ..
لطفا براشون دعا کنید ..
میشه یه صلوات برای سلامتی شون بفرستید؟:)
به نام خدا.
نامه سیزدهم.
خودم را روی ملحفه سرد تخت میاندازم و به سقف خیره میشوم.
نبودِ تو را که فاکتور بگیریم، سرِ جمع شب خوبی بود. دیدن خاله و نغمه، حرف زدن هایشان، خنده های مامان و نشاطی که در رگ های خانه تزریق شد، همگی دلایل خوبی برای لبخند روی لب هایم هستند.
باد، ارام تر از همیشه میرقصد و از پنجره نیمه باز اتاق، به پرده حریرَم سرک میکشد و آرام نوازشاش میکند.
پس بگو چرا ملحفه انقدر خنک بود! پنجره باز مانده...
آرام بلند میشوم و به قصد بستنش جلو میروم، دستم را که به پرده میگیرم، قبل از کشیدنش بچه بادی خودش را لاروی صورتم پرت میکند و هوش و حواسم را به بازی میگیرد.
میایستم و به بیرون نگاه میکنم. در نگاه اول، شهر زیر آسمان سیاهش غرق در سکوت است. اما دقیق تر که میشوی هنوز هم میتوانی چراغ های ریز ماشین هارا ببینی، هنوز هم میتوانی بحبوحه آرامِ مردم و نبض زندگی را حس کنی...
فکر میکنم، الان که من آرامِ آرامَم، چند نفر پشت درهای بیمارستان منتظر عزیزشان اند؟
الان که من اینجا ایستادم، چند تا از این ماشین ها روانه ی مقصد های بی برگشت اند...؟
الان که من سبک ام، چند نفر دلشان دارد زیر بار غم له میشود...؟
باز هم اگر نبودِ تورا فاکتور بگیریم، من انسان خوشبختی هستم. ببین چقدر این مدت از نبودت تیره و تار شدم که بقیه داشته هایم را ندیدم... مگر تو چه بودی؟ مگر تو که هستی؟ که تنها نبودت، بودنِ خیلی چیزها را زیر سوال برده...
نگاهم را به آسمان میدوزم. انگار که چشمم به خدا افتاده باشد، انگار که به خانه ام رسیده باشم، غرق لذت میشوم.
میخندم و میگویم: سلام خدای خوب من!
راستش را بخواهی هم خوشحالم هم شرمنده! ببخش که این روزها مثل قدیم سراغت را نمیگیرم. شرمنده ام... به قولی، نمیتوانم در چشم هایت نگاه کنم...!
اما ببین، امشب اینجام، درست رو به رویت.
آمدم بگم، همین جا، همین الان و توی همین لحظه، برای تک تک روزهایی که تو داده بودی و من ندیدم، برای تک تک لحظه هایی هیچکس نبوو و تو بودی و برای تک تک ثانیه هایی که دوستم داشتی و داری، ازت ممنونم... :)
تو خدای خوبِ منی...
تو، همه ی داشته ام در عین نداری ای...
تو، نور من در عین تاریکی ای...
تو، پناه من در عین بیکسی ای...
تو، همه چیز منی...
ببخش که این روزها مدام با گله پیشت میآیم، گله از او... از نبودنش... از دوریاش...
ببخش که یادم میرود تو خدای همه ای... خدای من، خدای او... ببخش که یادم میرود نبودنش حتما حکمت تو بوده، ببخش که گاهی ناامید میشوم از نگاهت...
ببخش...
خدای خوب من، میخواهم اینبار بدون هیچ گلایه و ناله ای! یکراست بگویم: دوستت دارم... :)!
دوستت دارم و ممنونم، برای همه چیز که دادی و ندادی...
شاید پایان.
#اندکیقلم...✍🏻
نمیدونم اینبار خوب از اب در اومد یا نه...؟
ولی کلیتش به دل خودم نشست :)
امیدوارم دوسش داشته باشین، و ببخشید به خاطر بدقولی ای که کردم...(قرار بود دیشب بذارم😬)
دقیییقا همینه.
باز حداقل برای من کاملا اینجوریه
من این نامه رو چند خط اولشو دو شب قبل نوشته بودم، اگر همون موقع ادامهش میدادم خیییلی بهتر از این میشد. چنن واقعا تو حال و هواش بودم...
و در مورد قلمم هم باید بگم ممنونم دختر :) لطف داری❤️
راستی اگه شعر یا نوشته ای داری و دوست داشتی میتونی تو ناشناس بذاری که همه مون لذت ببریم :)🌿
https://eitaa.com/himayejan/5629
بر طبل شادانه بکووب
پیروز و مردانه بکوووب
برخیز و پرچم را ببر
بر سر در خانه بکووب😂😂✋
میدونستین با دیدن پیام هاتون و حرف زدناتون توی ناشناس، مخصوصا اوناییش که منو مثل یه دوست میدونید و باهام حرف میزنید، یه لبخند قشنگی رو لبام میاد؟ :)
چراااا همه مدرسه ها دارن جشن پایان سال میگیرن ولی من هنوووز باید تا ۱۳ خرداد برم مدرسهههه؟
تازه بعد از ۱۳ خرداد امتحانا شروع میشه تا تیر هم طول میکشهههه