امروز رفتیم بیرون با چند تا از بچه ها، بعد تو راه برگشت منو دو نفر دیگه با مترو برگشتیم.
یکی مون که همون اول مسیرش جدا بود و رفت، من موندم و یکی دیگه(زهرا)
من فوبیا خفگی دارم و از فضای بسته میترسم. مترو هم یکی از اون چیزاییه که ازش میترسم.
زهرا قبلا با من سوار مترو شده بود و اینو میدونست.
بعد منو زهرا مسیر مون تا یه جایی یکی بود، و از یه جایی به بعد من باید تنها سوار مترو میشدم.
بعد این هی داشت میگفت بابا بخدا جیزی نمیسه ترس نداره اروم میشینی فلان ایستگاه پیاده میشی و اینا...