امروز رفتیم بیرون با چند تا از بچه ها، بعد تو راه برگشت منو دو نفر دیگه با مترو برگشتیم.
یکی مون که همون اول مسیرش جدا بود و رفت، من موندم و یکی دیگه(زهرا)
من فوبیا خفگی دارم و از فضای بسته میترسم. مترو هم یکی از اون چیزاییه که ازش میترسم.
زهرا قبلا با من سوار مترو شده بود و اینو میدونست.
بعد منو زهرا مسیر مون تا یه جایی یکی بود، و از یه جایی به بعد من باید تنها سوار مترو میشدم.
بعد این هی داشت میگفت بابا بخدا جیزی نمیسه ترس نداره اروم میشینی فلان ایستگاه پیاده میشی و اینا...
تا اینکه رسید به اونجایی که باید جدا میشدیم ಥ‿ಥ
برگشت گفت ببین این پله هارو میری پایین سوار قطاری که اومد میشی...
بعد من یه نگاه به پله کردم یه نگاه به جمعیت زیاد یه نگاه به محیط بسته! برگشتم گفتم ینی چیییی؟
گفت خیلی ساده ست بابا نترس.
و من همچنان با ترس و ابهام نگاش میکردم که گفت: میخوای باهات بیام؟ بیا ببرمت سوار شو بعد خودم میام بالا میرم... :)))
منو آورد پایین، و من همچنان داشتم به اون جمعیت نگاه میکردم و فکر میکردم خدایی اینهمه ادم چرا باید اللن تو این مسیر باشن، کف یهو زهرا برگشت گف: میدونی دارم به چی فکر میکنم؟ به اینکه خونه خواهر منم تو همین مسیره و مامانم الان اونجاس. میخوای باهات بیام؟ تفاوت مسیر مون ففط یه ایستگاهه، یه ایستگاه باید تنها باشی.
و سریع گوشیشو درآورد زنگ زد به مامانش گفت مامان میشه من بیام اونجا؟ به دلایلی که بعدا بهت توضیح میدم(مدیونید فکر کنین منظورش ترس من بود و تنهاییم بود😂) الان میخوام بیام اونجا.
و همین!
کلا مسیرش رو عوض کرد و اومد پیش من، کل مسیرم هی حرف میزد و میگفت میخندید که حواسم از مجیط پرت شه... :)
مثلا وجود همچین آدمی رو که مهربونای اینجوریش قبلا هم بهم ثابت شده رو تو زندگیم نعمت میدونم :))