هیمآ...♡
اره اینجوری نگاه نکنید الان توی نقطه تاریکِ وجودمم. از هیمای امیدوارِ خوشحالِ فانتزیِ احساسیِ هدفمند
حتی حی میکنم این ادمی که گاهی هستم اصلا وجود خارجی نداره.
من فقط دارم نقش بازی میکنم.
و الان خیلی وقته که تو نقشم فرو رفتم و بیرون نمیام
فقط میدونم میخوام برسم به خدا.
ولی برنامه زمینی درست براش ندارم.
یه روز یه شکلم
فرداش میرم تو نخ یه چیز دیگه
بعدش یه چیز دیگه
حالم داره بهم میخوره
گیج شدم
سرگیجه رفتنِ روانمو حس میکنم.
ادمای دور و اطرافم بهم میگن با تجربه.
میگن حس میکنن به جاهایی ازم عقبن.
میگن خیلی اجتماع دیدم.
میگن خیلی جیزای مختلفی رو تجربه کردم.
میگن توی بیشتر چیزا سر رشته دارم و این چیز خوبیه.
ولی هیچ از اونا نمیدونن من حالم از اینهمه چندگانگی بد شده.
چند تا چیزو همزمان میخوام.
ولی چرا نمیتونم حتی به یدونش کامل صد درصد برسم؟
خدایا من که مقصدم تویی.
پس چرا یه راه صاف جلوم نمیذازی؟
خسته شدم انقد جاده های مختلفو رفتم.
الان تو حالت بی هدفی و پوچی هستم.
و انقدر مودی ام که امکان داره همین فردا که اگه خدا خواست چشمامو باز کردم از همه این حرفتا پشیمون باشم و بهشون بخندم و یه ادم پر از هدف و انگیزه باشم.