ادمای دور و اطرافم بهم میگن با تجربه.
میگن حس میکنن به جاهایی ازم عقبن.
میگن خیلی اجتماع دیدم.
میگن خیلی جیزای مختلفی رو تجربه کردم.
میگن توی بیشتر چیزا سر رشته دارم و این چیز خوبیه.
ولی هیچ از اونا نمیدونن من حالم از اینهمه چندگانگی بد شده.
چند تا چیزو همزمان میخوام.
ولی چرا نمیتونم حتی به یدونش کامل صد درصد برسم؟
خدایا من که مقصدم تویی.
پس چرا یه راه صاف جلوم نمیذازی؟
خسته شدم انقد جاده های مختلفو رفتم.
الان تو حالت بی هدفی و پوچی هستم.
و انقدر مودی ام که امکان داره همین فردا که اگه خدا خواست چشمامو باز کردم از همه این حرفتا پشیمون باشم و بهشون بخندم و یه ادم پر از هدف و انگیزه باشم.
هدایت شده از مجهولات
کمک لطفا دوستان!
وقتی قراره یک تماس مهم داشته باشید و به شدت اضطراب دارید در حدی که مطمئنید خراب میکنید
باید رسمی و درست و کامل حرف بزنید اما کلمات در هم میپیچن و تون صداتون ناخودآگاه پایین میاد و از اون حالت جدیت و قاطعیت به حالت التماس تبدیل میشه..
وقتی مطمئنید تا صدای شخص پشت گوشی در گوشتون بپیچه احتمالا گل های قالی رو آبیاری میکنید..
وقتی نباید حرفاتون یادتون بره و احتمالا اضطراب این مورد رو هم تحت تاثیر قرار میده..
وقتی باید بتونید طرفتون که به خوبی قانع کنید که حق با شماست اما اون احتمالا از خیلی لحاظات مدعی تر و قوی تر وارد میشه
و همه این ها که خودتون باهاش تا حدودی آشنا هستید
راهکارتون برای مقابله چیه؟
برای رفع تمام این موانع؟!
تجربه یا علم دارید؟
راهنمایی کنید 💚
@birahe_nevis