eitaa logo
هیمآ...♡
123 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
هیمآ...♡
همسایه غیر همسایه فور کنن بگن😂
ارزش ادم که اینجوری معلوم نمیشه، ولی بیاید اینو جواب بدیم
اللهم عجل لولیک الفرج :) و الهی عظم البلا... لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ❤️
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختر خالم رفته ارایشگاه، منتظریم برگرده. مامانش بهم گف یه اهنگ اماده کن اومد تو براش بذاریم و نقل بریزیم سرش. حالا اهنگی که من میذارم:
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تامین اهنگ های مراسم خود را به هیما بسپارید: با تچکر❤️😂
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با اهنگای اقای قلیچ مراسمو به خاک و خون میکشم😂😂✋
دخترم این دو سه روز دل همه ما با شما کنکوری هاس❤️ فردا تا جایی که بتونم برات صلوات میفرستم که مزد زحمتاتو بگیری و خستگی‌ت با یه کنکور خوب در بره :) امیدت به خدا باشه، و له خودت ایمان داشته باش💚
امشب، دوباره بعد از چند وقت شب خونه خاله مامانم (مامان فاطمه) خوابیدیم. و من دوباره روی تخت فاطمه خوابیدم. خودشم فراره بیاد کنارم بخوابه. مث همه اون شبایی که من میومدم خونه شون میخوابیدم و تا صبح باهم روی همین تخت کلللی می‌خندیدم. مث همه اون شبایی که خونه شون میموندم و تا صبح باهمدیگه فیلم می‌دیدیم. مث همه اون شبایی که تا دیر وقت بیدار میموندیم و مار پله بازی می‌کردیم... مث همه اون شبایی که دقیقا همینجا و رو همین تخت کنار هم می‌خوابیدیم و حرف میزدیم.
هیمآ...♡
امشب، دوباره بعد از چند وقت شب خونه خاله مامانم (مامان فاطمه) خوابیدیم. و من دوباره روی تخت فاطمه خو
اون اوایل که اومده بودن این خونه شون، من بچه تر بودم... خیلی بچه تر... شبا که رو تخت میخوابیدیم و فاطمه این چراغ خوابه رو روشن میکرد، من از ترسم میگفتم. از اینکه این چراغه منو یاد جهنم میندازه. فاطمه از شباهتش به دلفین میگفت... اون شبا حرف که کم می‌آوردیم، از ترتیبِ بهم ريخته ی استیکر های پروانه ای که روی دیوارش زده حرف میزدیم. براشون قصه میبافتیم...
رو همین تخت بود که یه بار خودمو به غش زدم و فاطمه هرچی صدام کرد جوابشو ندادم. هول شده بود و با ترس مامانشو صدا میکرد. مامانش که اومد من نامردی نکردم و سریع جواب دادم! خاله گفت: بیا دیدی گفتم چیزیش نشده؟ فاطمه با بهت و ترس گفت: بخدا خودم هرچی صداش زدم جواب نداد...!
اون شبا هیچوقت فکر‌شو نمی‌کردم یه شب دوباره رو این تخت بخوابم و از فاطمه ای بنویسم که دیگه داره ازدواج میکنه... اون شبا هیچوقت فکرشو. نمیکردم روزایی قراره بیان که این خونه دیگه فاطمه نداشته باشه... دیگه کسی نباشه که من شب تا صبح باهاش رو این تخت دراز بکشم و حرف بزنم. کسی نباشه که من باهاش تا صبح فیلم ببینم. کسی نباشه که باهاش تا دیروقت مار پله بازی کنم. کسی نباشه که سر شب البوم سی‌دی هاشو بیاره وسط و باهم دو ساعت انتخاب کنیم که چی ببینیم...؟