eitaa logo
هیمآ...♡
139 دنبال‌کننده
6.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
19 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب، دوباره بعد از چند وقت شب خونه خاله مامانم (مامان فاطمه) خوابیدیم. و من دوباره روی تخت فاطمه خوابیدم. خودشم فراره بیاد کنارم بخوابه. مث همه اون شبایی که من میومدم خونه شون میخوابیدم و تا صبح باهم روی همین تخت کلللی می‌خندیدم. مث همه اون شبایی که خونه شون میموندم و تا صبح باهمدیگه فیلم می‌دیدیم. مث همه اون شبایی که تا دیر وقت بیدار میموندیم و مار پله بازی می‌کردیم... مث همه اون شبایی که دقیقا همینجا و رو همین تخت کنار هم می‌خوابیدیم و حرف میزدیم.
هیمآ...♡
امشب، دوباره بعد از چند وقت شب خونه خاله مامانم (مامان فاطمه) خوابیدیم. و من دوباره روی تخت فاطمه خو
اون اوایل که اومده بودن این خونه شون، من بچه تر بودم... خیلی بچه تر... شبا که رو تخت میخوابیدیم و فاطمه این چراغ خوابه رو روشن میکرد، من از ترسم میگفتم. از اینکه این چراغه منو یاد جهنم میندازه. فاطمه از شباهتش به دلفین میگفت... اون شبا حرف که کم می‌آوردیم، از ترتیبِ بهم ريخته ی استیکر های پروانه ای که روی دیوارش زده حرف میزدیم. براشون قصه میبافتیم...
رو همین تخت بود که یه بار خودمو به غش زدم و فاطمه هرچی صدام کرد جوابشو ندادم. هول شده بود و با ترس مامانشو صدا میکرد. مامانش که اومد من نامردی نکردم و سریع جواب دادم! خاله گفت: بیا دیدی گفتم چیزیش نشده؟ فاطمه با بهت و ترس گفت: بخدا خودم هرچی صداش زدم جواب نداد...!
اون شبا هیچوقت فکر‌شو نمی‌کردم یه شب دوباره رو این تخت بخوابم و از فاطمه ای بنویسم که دیگه داره ازدواج میکنه... اون شبا هیچوقت فکرشو. نمیکردم روزایی قراره بیان که این خونه دیگه فاطمه نداشته باشه... دیگه کسی نباشه که من شب تا صبح باهاش رو این تخت دراز بکشم و حرف بزنم. کسی نباشه که من باهاش تا صبح فیلم ببینم. کسی نباشه که باهاش تا دیروقت مار پله بازی کنم. کسی نباشه که سر شب البوم سی‌دی هاشو بیاره وسط و باهم دو ساعت انتخاب کنیم که چی ببینیم...؟
امیدوارم هرجا که میره هر خونه ای که میره هرجوری که زندگی میکنه... همیشه به اندازه همون شب و روزایی که باهم داشتیم زندگی به کامش باشه و لذت ببره... :)
فاطمه... فاطمه ای که چهار سال ازم بزرگ تره ولی من تا همین چند وقت پیش بهش میگفتم: "فاطمه کوچولو"!
کی انقدر بزرگ شد که امشب کنار اون پسره ببینمش؟ که ببینم باهم روی یه مبل میشینن...؟ که ببینم وقتی پسره و مامانش اومدن دنبالش که برن بیرون، با خجالت و خنده تو کوچه سرشو بندازه پایین و اون پسره بهش دسته گل بده؟
که بیاد برام از چتش با پسره بگه...؟
این اتاق... این تخت و بالشتای فانتزی‌ش که هرشب کلی باهاشون بازی می‌کردیم و سر و کله می‌زدیم... این خونه و لحظه هایی که توش داشتم... لباسایی که هرشب از فاطمه قرض می‌گرفتم و باز دفعه بعد یادم میرفت خودم واسه خودم لباس بیارم و بی لباس میموندم و آویزون کشو فاطمه میشدم... تک تک شون، لحظه به لحظه برام خاطره ان...
روزایی که تو اوج گرمای تابستون با فاطمه می‌رفتیم کلاس استراتژی و سمانه(خواهر بزرگتر فاطمه) میومد دنبال مون... سه تایی تو مترو میشَستیم و درحالی که داشتیم از گرما هلاک می‌شدیم میشمردیم ببینیم چند تا ایستگاه به خونه مونده... چون خونه خاله به کلاس نزدیک تر بود من از کلاس با فاطمه برمیگشتم خونه شون و خاله ای که همیشه شربت‌های خنک و میوه هاش برای ما سه تا که از گرما داشتیم تلف می‌شدیم حاضر و آماده بود... :)
هعی... بیخیال... یه جوری فاز مرور خاطرات گرفتم انفگار همین الان پاشده رفته خونه شوهر😂🤦‍♀ تازه پس فردا بله برونه...!