اون شبا هیچوقت فکرشو نمیکردم یه شب دوباره رو این تخت بخوابم و از فاطمه ای بنویسم که دیگه داره ازدواج میکنه...
اون شبا هیچوقت فکرشو. نمیکردم روزایی قراره بیان که این خونه دیگه فاطمه نداشته باشه...
دیگه کسی نباشه که من شب تا صبح باهاش رو این تخت دراز بکشم و حرف بزنم.
کسی نباشه که من باهاش تا صبح فیلم ببینم.
کسی نباشه که باهاش تا دیروقت مار پله بازی کنم.
کسی نباشه که سر شب البوم سیدی هاشو بیاره وسط و باهم دو ساعت انتخاب کنیم که چی ببینیم...؟
امیدوارم هرجا که میره
هر خونه ای که میره
هرجوری که زندگی میکنه...
همیشه به اندازه همون شب و روزایی که باهم داشتیم زندگی به کامش باشه و لذت ببره... :)
فاطمه...
فاطمه ای که چهار سال ازم بزرگ تره ولی من تا همین چند وقت پیش بهش میگفتم: "فاطمه کوچولو"!
کی انقدر بزرگ شد که امشب کنار اون پسره ببینمش؟
که ببینم باهم روی یه مبل میشینن...؟
که ببینم وقتی پسره و مامانش اومدن دنبالش که برن بیرون، با خجالت و خنده تو کوچه سرشو بندازه پایین و اون پسره بهش دسته گل بده؟
این اتاق...
این تخت و بالشتای فانتزیش که هرشب کلی باهاشون بازی میکردیم و سر و کله میزدیم...
این خونه و لحظه هایی که توش داشتم...
لباسایی که هرشب از فاطمه قرض میگرفتم و باز دفعه بعد یادم میرفت خودم واسه خودم لباس بیارم و بی لباس میموندم و آویزون کشو فاطمه میشدم...
تک تک شون، لحظه به لحظه برام خاطره ان...
روزایی که تو اوج گرمای تابستون با فاطمه میرفتیم کلاس استراتژی و سمانه(خواهر بزرگتر فاطمه) میومد دنبال مون...
سه تایی تو مترو میشَستیم و درحالی که داشتیم از گرما هلاک میشدیم میشمردیم ببینیم چند تا ایستگاه به خونه مونده...
چون خونه خاله به کلاس نزدیک تر بود من از کلاس با فاطمه برمیگشتم خونه شون و خاله ای که همیشه شربتهای خنک و میوه هاش برای ما سه تا که از گرما داشتیم تلف میشدیم حاضر و آماده بود... :)
هعی...
بیخیال...
یه جوری فاز مرور خاطرات گرفتم انفگار همین الان پاشده رفته خونه شوهر😂🤦♀
تازه پس فردا بله برونه...!
اینم یه مرحله دیگه از زندگیه دیگه...
امیدوارم برای فاطمه پر از خیر و برکت و لذت باشه... :)
جوریه چند سال دیگه با کِیف ازشون یاد کنه♥️
همه اون چیزایی که فکر میکنیم بدون اونها نمیتونیم زندگی کنیم یه روزی میرن و ما میفهمیم با گذشت زمان چقدر راحت میشه بدون شون زندگی کرد.