♥️♥️:♥️♥️
لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ :)
اللهم عجل لولیک الفرج...
و الهی عظم البلا...
هدایت شده از - Hana -
امروز سالگرد فوت داییمه
۴ ساله نیستی🖤
خیلی دلم برات تنگه
کاش بودی
کنارم بودی.
امروز سالگردتته🖤"
امشب فاطمه از ته قلبش خوشحال بود.
دامادم همینطور.
ولی الان بیشتر با فاطمه کار دارم.
دارم فکر میکنم، امشب که خنده هاشو کرد، عکساشو گرفت،
حرفاش با پسره رو زد، ذوقِ لباسِ قشنگشو کرد، ارایشش رو کرد، مهمونی شو گرفت، لذتشو برد و...
شب که میره رو تخت بخوابه و همه این همهمه ها آروم میگیره، اونجا که خودش میمونه و خودش، دور از هیاهو این جند ساعت، هنوزم از انتخابش و تصمیمش راضیه؟!
به این فکر نمیکنه که دلش واسه خونه باباش تنگ میشه؟
یا اینکه وقتی بره خونه خودش دیگه چشماشو باز کنه کسی نیست که براش با شوق و ذوق صبحونه اماده کنه؟
یا اینکه دیگه نمیتونه مثل خونه باباش خودشو مدادم لوس کنه و نازش خریدار داشته باشه...؟
درسته من درونگرام و صدام به ابراز محبت در نمیاد.
درسته بروز دادن احساساتم برام سخته.
درسته شاید تا حالا به مامان بابام نگفته باشم که عاشق شونم.
درسته تا حالا بهشون نگفتم چقدر وابسته شونم و چقدر نیاز شون دارم.
درسته شاید خیلی مستقل و حتی بی احساس به نظر برسم!
حالا این وسط یهو
اللهم عجل لولیک الفرج :)
و الهی عظم البلا...
لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ❤️