eitaa logo
هیمآ...♡
141 دنبال‌کننده
6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
18 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/4297348 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی گوشیو از دستم بگیره تا یه غلطی نکردم که فردا پشیمون شم
مبارکِ هم باشید. باشه؟ :)♥️
خدااااروشکر❤️ ان‌شاءالله که دیگه هرچی خیره پیش بیاد🌿
امشب فاطمه از ته قلبش خوشحال بود. دامادم همینطور. ولی الان بیشتر با فاطمه کار دارم. دارم فکر میکنم، امشب که خنده هاشو کرد، عکساشو گرفت، حرفاش با پسره رو زد، ذوقِ لباسِ قشنگشو کرد، ارایشش رو کرد، مهمونی شو گرفت، لذتشو برد و... شب که میره رو تخت بخوابه و همه این همهمه ها آروم میگیره، اونجا که خودش میمونه و خودش، دور از هیاهو این جند ساعت، هنوزم از انتخابش و تصمیمش راضیه؟! به این فکر نمیکنه که دلش واسه خونه باباش تنگ میشه؟ یا اینکه وقتی بره خونه خودش دیگه چشماشو باز کنه کسی نیست که براش با شوق و ذوق صبحونه اماده کنه؟ یا اینکه دیگه نمیتونه مثل خونه باباش خودشو مدادم لوس کنه و نازش خریدار داشته باشه...؟
فکر کردن به این چیزا و قرار دادن خودم تو این موقعیت، می‌ترسونَتَم.
درسته من درونگرام و صدام به ابراز محبت در نمیاد. درسته بروز دادن احساساتم برام سخته. درسته شاید تا حالا به مامان بابام نگفته باشم که عاشق شونم. درسته تا حالا بهشون نگفتم چقدر وابسته شونم و چقدر نیاز شون دارم. درسته شاید خیلی مستقل و حتی بی احساس به نظر برسم!
حالا این وسط یهو اللهم عجل لولیک الفرج :) و الهی عظم البلا... لَیِنْ قَلْبی لِوَلیِ اَمْرِکْ❤️
هیمآ...♡
درسته من درونگرام و صدام به ابراز محبت در نمیاد. درسته بروز دادن احساساتم برام سخته. درسته شاید تا ح
ولی من هنوز به مامانم نیاز دارم که حواسش بهم باشه. اصن هنوز بهش نیاز دارم که بهم غر بزنه! اصن نیاز هیچی، دوسش دارم. بهش وابستم... به بابام، به اتاقم، به داداشم، به غرغر کردنام به جون مامان بابام... به اینکه بابام همیشه حواسش باشه و خراب کاریا مو سریع رفع و رجوع کنه. به عزیز دردونه بودن پیش مامان جونام. به همه اینا وابستم... چجوری باید یه روزی ازشون فاصله بگیرم و ازدواج کنم؟! اصن چجوری میتونم؟!
الان ممکنه با خودتون فکر کنین من ازین دخترای لوس و ناز نازی ام که همش خودشو لوس میکنن و فیس و افاده میان! ولی نه... خدایی از حق نگذریم اینجوری نیستم...! ولی خب ادم وابسته ایم... شدت وابستگیم رو هیچ کس نمیدونه چون تا حالا نگفتم...! مثلا مامانم نمیدونه بعضی شبایی که خونه مامان جونم میمونم با اینکه فاصله مون فقط یه کوچه ست ولی دلم برای خودش و بابا و حسین تنگ میشه... یا مثلا هیچ کدوم شون نمیدونن شبا که میخوابن چند بار یواشکی میرم یه دل شون خیره میشم که مطمئن شم بالا پایین میره و نفس میکشن...
منم باید بتونم؟! منم باید یه روزی مثلِ امروزِ فاطمه، لباس بپوشم، مراسم بگیرم، و محرمِ یه ادم دیگه شم...؟! واقعا؟!
نمیخوام... ولی نمیشه از امر خدام که دوری کرد...! ازدواج خیر و برکته... قشنگه، مقدسه، مبارکه، نمیشه همینجوری دست رد به سینش زد که
بیخیال گفتم ساعت از دوازده گذشته و مغزم فعال شده! بیاین تا بیشتر از این تخلیه نشده، با یه شب بخیری هم شما و هم خودمو خوشحال کنم. پس، شبتون و شب‌مون بخیر :]✨🌙