پارسال این موقع همه چیز فرق داشت.
دقیقا از بیست روز قبل از تولدش با الهام برنامه ریختیم که بریم خونه شون و سوپرایزش کنیم.
و رفتیم...
از اون تولد تا این تولد چقدر همه چیز عوض شده...
چه اشکایی که ریخته نشد
که روزایی که سپری نشد
که قلبایی که خورد نشد
چه دلایی که خون نشد...
چیکار کنم؟
هیمآ...♡
از اون تولد تا این تولد چقدر همه چیز عوض شده... چه اشکایی که ریخته نشد که روزایی که سپری نشد که قلبا
یه طرف ایناست و زهرایی که شاید مقصر بعضیا شه
یه طرفم دلم عمون زهرایی رو میبینه که رفیقه، که جفتِ دله...
دلم نمیتونه چشماشو به اون همه لحظه و خاطره های قشنگی که برام ساخته ببنده...
هیمآ...♡
پارسال این موقع همه چیز فرق داشت. دقیقا از بیست روز قبل از تولدش با الهام برنامه ریختیم که بریم خونه
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقیقا ۲۹ تیر پارسال :)
لحظه ای که در خونه شونو باز کردیم و با الهام رفتیم تو...
میبینید چه جیغایی میزنه از خوشحالی؟ :))
روز تولدش دقیقا افتاده بود روز عرفه...
مامان و باباش رفتن مشهد و زهرا و خواهرش خونه بودن.
الهام میگفت نمیشه ادم روز تولدش تنها بمونه که... :)
واسه همین سوپرایزش کردیم...
بذارین ببینم بازم میتونم از اون روز فیلم قابل سانسوری پیدا کنم براتون بذارم... 😂🤦♀
اهای زهرا
باید جواب پس بدی
بیا بگو کدومو ببینم؟
این روزای خوبو؟
یا روزایی که خواسته یا ناخواسته دلمو مچاله کردی؟!
اینجا، میشه گفت نقطه عطف رابطه مون شد...
اربعین ۹۹...
مراسم خونه تون، همونجا که کنارم از ته وجودت گریه میکردی و داد میزدی...
یادته اخرش از گریه به سرفه افتادی؟
یادته نزدیکای اربعین بهم میگفتی: اگه من امسال اربعین نرم ميميرم...
بعدش یه لبخند میزدی و جوری که نخوای باور کنی میگفتی: نه میرم، مگه میشه نرم؟ من از امام حسین قول گرفتم. قول داده که منو دوباره بطلبه...
اخه تو سال قبلش رفته بودی کربلا و دلت بدجور بیتاب بود...
صدای گریه اون شبت هنوز تو گوشمه...
یادمه چجوری دولا شده بودی روی شکمت و سی سانتی من بلند بلند گریه میکردی...
صدات تو گوشمه که با صدای گرفته وسط گریه هات به امام حسین میگفتی: مگه قول ندادی...؟ بخدا اگه درست بشه همین فردا میام. وسایلامو جمع کردم...
حالِ خوب اون شب مون بعد از گریه رو یادته مگه نه؟
این عکسم مال همون موقع ست... :)
چند دیقه بعد از گریه هامونِ...
راستی، بهت گفتم که اونجا بعد از چند سال کنارت تو روضه گریه کردم دیگه؟
گفتم اولش از گریهت گریم گرفت... ولی بعد از چند دیقه که به خودم اومدم دیدم پا به پات دارم گریه میکنم و با صدای بلند میخونم: به تو از دور سلااام... :)
ولی تو باز با همه اینا
خواسته یا ناخواسته دلمو شکوندی...
اشکم در اومد...! اشکی که خودت بهتر از همه میدونس چقدر روی نریختنش حساسم!
ولی میدونی، اخرش من ازت ممنونم...
شاید عجیب باشه ولی ازت ممنونم بابت اینکه به خاطرت شکستم...! حالا درست یا غلط...
ازت ممنونم که اشکم در اومد
ممنونم که بهم نشون دادی دلشکستن ینی چی؟
میدونی چرا؟!
چون بزرگ شدم
خیلی بزرگ
خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی...
و این رشدم توی کمتر از یکسال بخشیش به خاطر تو بوده...
اونقدر بزرگ شدم که بخشیدمت. واسه هرچی که بوده و نبوده...
بهت گفتم هرشب قبل از خواب جز اون آدمایی هستی که براشون دعا میکنم و از طرف شون ذکر میگم؟!