هشت و نیم صبح،
مهدیه امام حسن،
مداحیِ حدادیان،
و سینه زنی... :)
صبح با یکی از دوستای خانوادگی مون رفتیم (اونا از اول محرم هر روز رفته بودن) بعد تو راه برگشت تو ماشین شون داشتم به عمم میگفتم: اره اصن کل هیات یه طرف این محمدحسین شون میاد میخونه و سینه زنی میکنن یه طرف.
یهو اون دوست مون برگشت گفت: پس چه قسمتی داشتی که امروز اومدی، روزای قبل محمدحسین اصلا نخوند. همینجوری اومد و رفت، امروز برا اولین بار خوند...
من: :)))