هشت و نیم صبح،
مهدیه امام حسن،
مداحیِ حدادیان،
و سینه زنی... :)
صبح با یکی از دوستای خانوادگی مون رفتیم (اونا از اول محرم هر روز رفته بودن) بعد تو راه برگشت تو ماشین شون داشتم به عمم میگفتم: اره اصن کل هیات یه طرف این محمدحسین شون میاد میخونه و سینه زنی میکنن یه طرف.
یهو اون دوست مون برگشت گفت: پس چه قسمتی داشتی که امروز اومدی، روزای قبل محمدحسین اصلا نخوند. همینجوری اومد و رفت، امروز برا اولین بار خوند...
من: :)))
مثلا اینجوریه که هر ایده ای بهش بدی (به شرط اینکه واقعا ایده خوبی باشه ها😂) بی چون و چرا سریع قبول میکنه...
+خانم صدیقی قلان جا جشنواره ست همگی باهم شرکت کنیم؟
_ بکنیم
+خانم صدیقی فلان روز قرار بذاریم با بچه ها بریم بیرون؟
_بریم
+خانم صدیقی برا تزئینات هیات خودمون چاپ روی پارچه بزنیم؟
_پایه ام بزنیم
+خانم صدیقی برا بوفهی هیات سمبوسه بدیم؟
_بدیم، یه روز قرار بذارین بیایم ندرسه خودم بهتون یاد بدم چجوری لقمه شو بپیچید
و...
هدایت شده از حُـــبّ اللّٰھ♡'
نشست تو تاکسی دید راننده نوارِقرآن گذاشته! گفت: آقا کسی مُرده؟
راننده با لبخند تلخی گفت: بله، دلِ من و شما..