انشاءالله که کمی آبریزش بینی و خستگی و سردرد و حالت تهوع و گرفتگی صدا، علائم کرونا نیستن🙂💔
امروز خسته و له از مدرسه رفتم خونه مامان جونم.
جون مامانم اینام اونجا بودن و قرار بود شب خاله هام بیان دور هم باشیم.
بعد من که رسیدم، چند دقیقه بعدش مامانم حاضر شد رفت بیرون.
منم گفتم بذار تا شب نشده برم خونه کارامو یکنم که شب برسم بیام مهمونی.
(ناگفته نماند که خب فاصله خونه هامون یه کوچهست)
اقا من نرسیده، پاشدن دوباره پوشیدم که برم خونه، لحظه اخر که اومدم درو ببندم یادم اومد من کلید ندارم که🙂
زنگ زدم به مامانم و کاشف به عمل اومد که بله، دیشب خودم کلید خونه رو گذاشتم تو کیفش و مامانمم کیفشو گرفته دشته رفته بیرون
زنگ زدم اون یکی مامان جونم که طبقه اول ساخامون مونه که ببینم اونجا کلید خونه مون هست یا نه که خب اونجام نبود🤦♀
یکی از خاله هام که اونم هنرستانی بوده، به عنوان کسی که میدونست چقدر کار ریخته سرم و چقدر سرم شلوغه جای من عزاش گرفته بود😂
هیچی دیگه خالم گف الان خسته ای همینجا برو بخواب تا ساعت هشت، هشت که خاله اینا (اون یکی خالم) و مامانت اومدن بیدار شو بعدم رفتین خونه تون تا صبح بیدار باش کاراتو بکن.
به جاش الان بخواب که خستگیت در بره
اقا منم ساعت شیش، شیش و خرده ای گرفتم خوابیدم (بماند که کلا بالغ بر ۴،۵ بار با صدای این و اون و گریه بچه ها و صدای فیلم و... بیدار شدم🤦♀) همون خوابیدن هماناااا، تا ساعت یازده و نیم شبم خوابیدن همانا🤦♀
و بله
منی که دیگه خوابم نمیاد ولی چون کار هم نمیتونم بکنم عین جغد تو تاریکی رو تخت دراز کشیدم...✋😐
حالا اینا هیچییی
کل مهمونی هم خواب بودمممم😩
اصلا کسی رو ندیدم، شامم به زور برام اوردن تو اتاق دو تا لقمه خوردم دوباره خوابیدم