زنگ زدم اون یکی مامان جونم که طبقه اول ساخامون مونه که ببینم اونجا کلید خونه مون هست یا نه که خب اونجام نبود🤦♀
یکی از خاله هام که اونم هنرستانی بوده، به عنوان کسی که میدونست چقدر کار ریخته سرم و چقدر سرم شلوغه جای من عزاش گرفته بود😂
هیچی دیگه خالم گف الان خسته ای همینجا برو بخواب تا ساعت هشت، هشت که خاله اینا (اون یکی خالم) و مامانت اومدن بیدار شو بعدم رفتین خونه تون تا صبح بیدار باش کاراتو بکن.
به جاش الان بخواب که خستگیت در بره
اقا منم ساعت شیش، شیش و خرده ای گرفتم خوابیدم (بماند که کلا بالغ بر ۴،۵ بار با صدای این و اون و گریه بچه ها و صدای فیلم و... بیدار شدم🤦♀) همون خوابیدن هماناااا، تا ساعت یازده و نیم شبم خوابیدن همانا🤦♀
و بله
منی که دیگه خوابم نمیاد ولی چون کار هم نمیتونم بکنم عین جغد تو تاریکی رو تخت دراز کشیدم...✋😐
حالا اینا هیچییی
کل مهمونی هم خواب بودمممم😩
اصلا کسی رو ندیدم، شامم به زور برام اوردن تو اتاق دو تا لقمه خوردم دوباره خوابیدم
سلام دخترم🌱
ببین اصلا بحثِ این چیزا نیست...
استراتژی حتما همون چیزیه من میخوام و انشاءالله حتما یه روزی مدرکشو میگیرم.
مشکل اینجاست که این کلاسا ۲۰ جلسه تئوریه و ۲۰ جلسه عملیه.
ینی بیست جلسه هم باید عملی ازمون بوم تا مدرک بگیرم.
هفته ای یه جلسه هم هست و رسما چهل هفته طول میکشه🙂🤦♀
خب من مدرسه دارم و یا خییییلی سخت میرسم به تایم کلاس یا اصلا نمیرسم... :)