هیمآ...♡
خیلی قشنگه :')♥️ ما ام قبلا سه تا بودیم ولی الان عضو ارشدمون قاطی خروساس😔😂💔 ولی خب ما دوتایی که بیش
اره مام چهار تا بودیم که عضو بزرگه که همون دختر خاله ی گرامی باشن به تازگی مزدوج شدن🙂😂❤️
تیپیکال سریال ترکی اینجوریه که پایان هر قسمت باید جوری سنگین باشه که با سکته زدن مخاطب برابری کنه😐✋
خب مم الان نمیتونم دو ساعت دیگه سریال ببینممم که بفهمم خیر سرم داستان چی میشههه
چرا باید صحنه اخر این قسمت مارو سکته بدیییی
هدایت شده از •°|روایتگر فروغ|°•
شعر در وصف تو؟
شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من انگونه که میخواهم نیست..!
+ میدونستی من سندرم دارم؟
_سندرم؟ چه سندرمی؟
+ بهش میگن سلنوفیلیا، آدمایی که این سندرمو دارن عاشقِ ماهَن... از نگاه کردن بهش سیر نمیشن... میتونن ساعت ها به ماه خیره بشن و پلک نزنن...
بهمون میگن سلنوفایل...
_ پس سلنوفایلام!
+ یعنی توام عاشقِ ماهی؟! توام غرقِ نگاه کردن ماه میشی؟!
_ میدونی... یعنی میتونم ساعت ها بهت خیره بشم و پلک نزنم... یعنی میتونم از نگاه کردنت سیر نشم... یعنی میتونم تا همیشه عاشقت باشم...
#خیلییهویینوشت
#اندکیقلم...✍🏻
دخترک را از دور میبینم، دوان دوان سمتم میآید و خودش را در بغلم جا میدهد. نگاهش میکنم، چشم هایی زیبایی دارد درست عینِ تو...
به رویش میخندم: سلام خوشگل خانم، خوبی؟
با زبان شیرین و کودکانه اش جواب میدهد: سلاااام... من خوبم، شما خوبین؟
+ بله، خداروشکر امروز خیییلی خوبم
_ میگم خاله، یه سوال بپرسم؟
+ دو تا بپرس!
صدایش را کمی ارام تر میکند و با کمی شیطنت میپرسد:
_ شما امروز عروس شدی، اره؟
اسم عروس را که میآورد چشم هایش برق میزند، ذوق را هم از صدایش و هم از چشم هایش میخوانم...
به طبعِ او من هم کمی صدایم را آرام میکنم و میگویم:
+ بله شیطون بلا! من امروز عروس شدم...
انگشت اشارهاش را سمت تو میگیرد و میگوید:
_ با این عمو ازبِباج کردی نه؟
دلم برای تلفظ کردنش غنج میرود...
میخندم و سرم را به علامت مثبت تکان میدهم. زیر چشمی حواسم پیات هست! نامحسوس زیر نظر داریمان...
دخترک صدایش را نازک تر میکند و درِ گوشم میگوید:
_ عمو رو خیلی دوست داری؟!
چشم هایم گرد میشود!:
+کی بهت گفته؟!
هول میشود و با تته پته میگوید:
_ هیشکی... هیشکی... عمو گفت بیام ازت بپرسم!
خندمام را قورت میدهم...:
+اها... خیلی ممنونم که پرسیدی، شما برو من خودم جواب عمو رو میدم...
سری تکان میدهد و به سوی خواهرش میدود.
نگاهت میکنم، بیشتر نمیتوانم خنده ام را کنترل کنم...! از صبح که محرم شدیم هر کاری کردی تا زبان به اعتراف باز کنم! این هم آخرین شاهکار ات.
خیره نگاهت میکنم، نگاهمان که گره میخورد سریع چشمانت را میدزدی و خیلی ناشیانه خودت را سرگرم اطراف میکنی... خنده ام بیشتر میشود.
گوشی را برمیدارم و برایت مینویسم: استفاده ابزاری از بچه؟ نچ نچ نچ...
پیامم را میخوانی و نگاهم میکنی، همزمان برایم مینویسی: از صبح خودمو کشتممم... مجبورم دیگه از بچه استفاده کنم
جواب میدهم: متاسفم، من زرنگ تر از این حرفام، تا خودم نخوام نمیتونی از زیر زبونم چیزی بکشی!
آنی جواب میدهی: پس میشه بخوای؟
یک آن خندهی روی لبم میماسَد... گناه داری! نگاهی به چهرهی منتظرت که با چند متر فاصله رو به رویم نشسته میاندازم...
دلم را به دریا میزنم، هرچه باشد این دیگر حق توست...!
انگشتانم را روی صفحه گوشی میرقصانم و مینویسم: میخوام... هم گفتنِ همونی که میدونی رو، هم شمارو...
میخوامتون... خوش اومدی محرمِ من... خوش اومدی عزیزِ من...
میخوام که دیگه بگم، خیلی دوستت دارم...
ارسال را که میزنم، سرم را از شرم بالا نمیآورم... سرم را بالا نمیآورم اما، ندیده هم حس کردم نگاه و چشمانِ چراغانی شدهات را...
#مجدداخیلییهویینوشت
#اندکیقلم...✍🏻