خب ما چون مامانم کربلا ست اومدیم خونه مامان جونم (مامان مامانم) بعد امروز عصر به مامان جونم گفتم میشه هندونه قاچ کنیم بخوریم؟
یکم من و من کرد بعد خیلی خواهشطور گفت بذاریم بابات بیاد بعد؟
منم خیلی اوکی گفتم اره بابا همینجوری گفتم، باشه.
بعد دیگه بابام یکم دیر اومدو مام دیگه شام خورده بودیم، بابامم خیلی خسته بود رفت خوابید
خلاصه هرجوری بود نشد هندونه بخوریم
بعد یکی دو ساعت پیس با مامان جونم و خالم اینا تو اتاق نشسته بودیم مامان جونم گفت برم هندونه بیارم بخوری، بابات خوابید ولی تو هندونه میخواستی نتونستی بخوری من همش حواسم پیشته
گفتم اووو نه بابا شما هنوز دارین بهش فکر میکنین؟ بذارین فردا همه باهم میخوریم
آقا گذشت و ساعت نزدیک یک بود همه خوابیدن، من اومدم تو هال رو مبل دراز کشیدم تو گوشیم سریالمو میدیدم😂 (خیلی افتاده رو مغزم روزی دو قسمت میبینم😂🤦♀)
که یه ساعت، یه ساعت و نیم گذشت دیدم مامان جونم از خواب بیدار شد اومد از من ساعتو پرسید رفت تو اشپزخونه
دیدم داره صدا میاد و اینا گفتم حتما کار داره یا گشنش شده اومده یه چیزی بخوره دوباره بخوابه، خلاصه اصن حواسم بهش نبود و غرق سریال بودم که یهو دیدم با یه ظرف هندونه اومده جلوم وایساده میگه همش حواسم پیشت بود خیالم راحت نبود ಥ‿ಥ
گادددو ینی اون لحظه هم خیییلی اکلیلی شدم هم حالا نمیدونم چرا خندم گرفته بود دور از جون تون تِر تِر میخندیدم😐😂
هی گفتم بابا این چه کاریههه؟ صبح میخوردیم دیگه
میگف نه اصن کلا ذهنم درگیرت بود، صبحم حالا میخوریم ولی بیداری دیگه الان بخور🥺
من نیستم یا دارم غذا میخوریم یا نماز میخونم یا سریال میبینم
از این سه حالت خارج نیستم
بله وی رسما خودشو خفه کرده با سریال
قشنگ چهار روزه روزی حداقل چهار ساعت پای گوشی و لپتاپ دارم سریال میبینم
هعی هعی
ولی فک کنم فردا باید بیخیال سریال بشیم جون جمعه امتحان زبان داریم و رسما یه پشیز هم از این ترم بلد نیستیم، پس باید کل زبان یک ترمو تو یه روز جمع کنیم
بله اینطوریه🤝