گفتم از کجا همچین حرفی رو میزنین؟
گف خیلی وقتا شده، دقت کردم تو بین با رفیقات بودن و با خانوادهت بودن، خانواده تو انتخاب میکنی
مث همسن و سالات انقدر درگیر رفیقات نیستی
قشنگ یه لبخند زدم گفتم: مامان بابام کاری نکردن، یعنی نه اینکه کاری نکرده باشن! قطعا کاری کردن که وابسته شونم ولی این موضوع بیشتر یه تجربه ست برام...
من یکی دو سال پیش خیلی اینجوری بودم... همه زندگیم تقریبا رفیقام بودن، چه کارا که نکردم، چه بحثا که به خاطر شون با خانواده ام نکردم...
ولی بعد که گذشت، توی همین یکسال گذشته قشنگ دیدم که تهش هیچ کدوم شون برام نمیونن...
تهش فقط خانوادهم برام میمونن... همون خانواده ای که به خاطر رفیقام باهاشون بحث کردم
تهش اونان که با همه گند اخلاقیام و اذیت کردنام پامَن...
خب منم دیگه بیشتر ترجیحم اونان... :)
هدایت شده از [جانا|Jana]
سلام جانا خوبی؟
چخبر عزیزم
---------
سلام الحمدالله ...
خبر خاصی نیست ، تابستان در حال اتمام و
مهر عزیز داره میاد
هیمآ...♡
سلام جانا خوبی؟ چخبر عزیزم --------- سلام الحمدالله ... خبر خاصی نیست ، تابستان در حال اتمام و م
مهر عزیز داره میاد ووو
اشاره خاصی نمیکنم!
تولد یه بنده خدایی هم داره با مهر میادوووو... 😌😂😂
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه پانزدهم. قلبم بی مهابا به سینه میکوبد. پشت صندلی میز مینشینم و بیخیالِ اشک هایم
به نام خدا.
نامه شانزدهم.
چند روزی از آمدنِ نامه ات میگذرد. از آرام تر شدن قلبم هم همینطور...
چه سخت بود بیخبری! چه تنگ و تُرش میگذشت...
این روزها زندگی بیشتر روی روال افتاده. صبح ها با لبخند بلند میشوم و به عکس مان سلام میکنم. خوشحال تر پیش مامانا میروم و صبحم را آغاز میکنم.
راستی! دیروز رفته بودم زیارت. شاهعبدالعظیم.
وارد حیاط که شدم، به محض ورود یکی را دیدم عین خودَت! آنقدر شبیهت بود که یک لحظه گمان کردم خودت هستی! جلوتر رفتم تا درست تر ببینمش، که قبل از رسیدنم راهش را کج کرد و رفت..
انگار که همانجا وسط حیاط میخ شده باشم، بیحرکت ایستاده بودم و بغض با گلویم بازی میکرد...
فهمیدم چقدر دلتنگتم... چه میشد؟ چه میشد اگر واقعا خودت بودی؟ خودت بودی و برمیگشتی و باهم زیارت میکردیم...؟ خودت بودی و به رویم میخندیدی... ؟ همقدمَم میشدی و همراهم میآمدی....
هوایی شدم. بدجور! نباید میدیدمَش.
انگار که دلم دوباره حقیقت را جلوی چشمانم اورده باشد، دوباره یادم افتاد نبودت را. جای خالیات را،فراقات را...
به هرحال! هرجور که بود پاهایم را از زمین کندم و داخل شدم... بند بند نامه ات جلوی چشمانم حرکت میکرد و مدام یادم میآورد که کجایی...! چه میکنی؟ برای چه رفتی...؟
باید به حرفت گوش میکردم. باید صبور میماندم... صبور و محکم...
گوشه ای نشستم و چشمان پر ام را خالی کردم. دلم را هم همینطور...
ارام که شدم، خالی که شدم، برایت قرآن خواندم. به جایت زیارت کردم. دعایت کردم و اخر، همانطور که گفتی، ذکر خانم را گفتم...
ذکرش عجیب معجزه میکند سبحان! باورت نمیشود چگونه به آنی آرامم میکند... انگار که یادم میآورد سختی های من در برابر سختی های بانو، پشیزی نیست...
یادم میآورد زیر سایهی که هستی...؟
یادم میآورد که خیالم از بابتت جمع باشد، جمعِ جمع...
پس، خیالم را جمع میکنم و به خودش میسپارمت :)
مراقب خودَت، و قلبت که خانهام است باش.
دوستت دارم، ترنم.
فعلا پایان.
#اندکیقلم...✍🏻