eitaa logo
هیمآ...♡
123 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.1هزار ویدیو
17 فایل
شاید نویسنده... باید به خودمون برگردیم، اون منتظرمونه! و بیا بیدار شیم، تا بیشتر از این، غرقِ خواب نشدیم...! اینجا خود واقعی‌ت باش، اون قشنگتره :) (پیام سنجاق شده رو بخونید لطفا) https://abzarek.ir/service-p/msg/2583813 حرف؟
مشاهده در ایتا
دانلود
یه تیکه از کتاب یک عاشقانه آرام
عاشق، شب را به خاطر شب بودنش دوست دارد :))❤️
هیمآ...♡
به نام خدا. نامه پانزدهم. قلبم بی مهابا به سینه می‌کوبد. پشت صندلی میز می‌نشینم و بیخیالِ اشک هایم
به نام خدا. نامه شانزدهم. چند روزی از آمدنِ نامه ات می‌گذرد. از آرام تر شدن قلبم هم همینطور... چه سخت بود بی‌خبری! چه تنگ و تُرش می‌گذشت... این روزها زندگی بیشتر روی روال افتاده. صبح ها با لبخند بلند می‌شوم و به عکس مان سلام می‌کنم. خوشحال تر پیش مامانا می‌روم و صبحم را آغاز می‌کنم. راستی! دیروز رفته بودم زیارت. شاه‌عبدالعظیم. وارد حیاط که شدم، به محض ورود یکی را دیدم عین خودَت! آنقدر شبیه‌‌ت بود که یک لحظه گمان کردم خودت هستی! جلوتر رفتم تا درست تر ببینمش، که قبل از رسیدنم راهش را کج کرد و رفت.. انگار که همانجا وسط حیاط میخ شده باشم، بی‌حرکت ایستاده بودم و بغض با گلویم بازی می‌کرد... فهمیدم چقدر دلتنگ‌تم... چه می‌شد؟ چه میشد اگر واقعا خودت بودی؟ خودت بودی و برمی‌گشتی و باهم زیارت می‌کردیم...؟ خودت بودی و به رویم می‌خندیدی... ؟ هم‌قدمَم می‌شدی و همراهم می‌آمدی.... هوایی شدم. بدجور! نباید میدیدمَ‌ش. انگار که دلم دوباره حقیقت را جلوی چشمانم اورده باشد، دوباره یادم افتاد نبودت را. جای خالی‌ات را،فراق‌‌ات را... به هرحال! هرجور که بود پاهایم را از زمین کندم و داخل شدم... بند بند نامه ات جلوی چشمانم حرکت می‌کرد و مدام یادم می‌آورد که کجایی...! چه میکنی؟ برای چه رفتی...؟ باید به حرفت گوش می‌کردم. باید صبور می‌ماندم... صبور و محکم... گوشه ای نشستم و چشمان پر ام را خالی کردم. دلم را هم همینطور... ارام که شدم، خالی که شدم، برایت قرآن خواندم. به جایت زیارت کردم. دعایت کردم و اخر، همانطور که گفتی، ذکر خانم را گفتم... ذکرش عجیب معجزه میکند سبحان! باورت نمی‌شود چگونه به آنی آرامم می‌کند... انگار که یادم می‌آورد سختی های من در برابر سختی های بانو، پشیزی نیست... یادم می‌آورد زیر سایه‌ی که هستی...؟ یادم می‌آورد که خیالم از بابتت جمع باشد، جمعِ جمع... پس، خیالم را جمع میکنم و به خودش می‌سپارمت :) مراقب خودَت، و قلبت که خانه‌ام است باش. دوستت دارم، ترنم. فعلا پایان. ...✍🏻
به نام خدا. قسمت هفدهم. بوی خورشت قرمه سبزی که مامانا بار گذاشته بود به مشامم می‌رسید اما خسته تر از آن بودم که چشم هایم را باز کنم. بی توجه به شکمَم که فریاد زنان میخواست بیدار شوم، چشم هایم را محکم‌تر بستم و و خواستم دوباره بخوابم که متوجه حضور مامانا شدم. با خودم گفتم: حتما چیزی می‌خواهد، برمی‌دارد و می‌رود... دوباره عزم خواب کردم که دست های گرم و لطیفش روی صورتم فرود آمد. همزمان هم صدایش بلند شد: ترنم جانم، مامان از وقتی رسیدی خونه تا الان خوابی! پاشو... پاشو مامان که اگه بدونی چه خبره یه لحظه پلک هم نمیزنی! پاشو قربونت برم. صدای مامانا به گوشم طورِ غریبی آمد! نه اینکه ناراحت باشد یا چیزی، نه! فقط انگار کیلو کیلو قند در صدایش آب کرده باشند، از صدایش قند و عسل می‌بارید. خیلی وقت بود صدایش را اینگونه نشنیده بودم. خواب آلود و غر و لند کنان زمزمه کردم: خیر باشه مامانا، چه خبره؟ اصلا هرچی هست بعدا متوجه میشم، تروخدا بذار بخوابم هنوز خستم. از لای چشمان نیمه بازم نگاهش میکردم، با آن لباسِ فیروزه‌ایِ نو که پوشیده بود، تمام قاب چشمم را به زیبایی پر کرده بود. لبخندِ از سرِ شوقی زد و دوباره با لحنِ غریبی گفت: که هرچی شده بعدا میفهمی آره؟ هرچی؟! به سختی جواب دادم: آره، هرچی. خنده‌اش بیشتر شد: بهتره بگی "هرکی"! پاشو چشمت روشن، پاشو... گُنگ نگاهش کردم. منظورش چه بود؟ قبل از اینکه مجال پرسیدن بدهد، تُندی از جلوی چشمانم رد شد و از اتاق بیرون رفت. و من، درست به جای خالیِ پشت سرش، همانجا که تا چند لحظه قبل جلوی دید ام را گرفته بود، میخکوب شدم...! صدای حبس شدن نفسم را شنیدم. این شوک برای کسی که تازه چشم هایش را از خواب باز کرده کمی زیاد نبود؟! لال شده بودم. انگاری که تمام اعضای بدنم از کار خودشان زده بودند و همه باهم شده بودند "چشم". آری، دست و پاهایم، زبانم، پلک هایم، همه ی وجودم چشم شده بود، برای دیدن کسی که جلویم نشسته بود. برای دیدن دلتنگی ام...! برای دیدنِ "تو...". اتمام کلماتم. ...✍🏻
نصفه شبی دو قسمت جدید نامه ها تقدیم تون❤️✨
به خاطر این مدت طولانی که ننوشته بودم امشب دو قسمت فرستادم براتون💛 امیدوارم دوسشون داشته باشین :)
هیمآ...♡
نگو ممبر بگو دختر هیما😍😁 پ.ن: ۱۳ روز دیگم تولد خودِ هیماست👀😬😂
این دخترم اگه اشتباه نکنم امشب شب تولدش باید باشه :)✨ خواستم بهت بگم من شخصا نمی‌شناسمت اما خواستم بهت بگم تولدت مبارک باشه دخترم❤️ ممنون که به دنیا اومدی و یه روح دیگه از روح های دمیده شده ی خدا رو با خودت به زمین آوردی💚🌿 از خدا میخوام همیشه سالم و صالح باشب و عاقبتت ختم به شهادت بشه🌱
هدایت شده از مُنیب ؛
شیشمین گیفت رفتارت در مواجهه با اغتشاش‌گراس 🙂🤣.
الا ان اولیا الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون♥️🌱 اگاه باش که اولیا خدا (دوستان خدا) نه ترسی بر ان هاست و نه غمگین می‌شوند :) دخترم حق داری بترسی، کشیدن چادر از سر شوخی نیست که! ترس داره... ولی بدون اینا همه گذراست... بدون که میگذره :) بدون که حواب تیکه هاشون گاهی فقط سکوته، گاهی باید اجازه بدی فقط زمان همه میز رو بهشون ثابت کنه.... مگه ابان ۹۸ نبود؟ مگه فتنه ۸۸ نبود؟ مگه نگذشتن؟ مگه تموم نشدن؟ تموم شدن... اینم تموم میشه و پیروزی با اولیا خداست :) بعدم چادر روی سرت ارثیه حضرت زهراست، خود خانم نگه دار خودت و چادرت هستن❤️ بهشون توسل کن🌿
من چرا قانعت کنم خودت باید دوست داشته باشی😂 ولی خب از ترکی بخوام برات بگم باید بگم که ترکی خیلی زبون شیرینیه :) خیلی خیلی کلمات مشترک با فارسی داره و گرامر سختی هم نداره... صحبت کردنش هم خیلی لذت بخشه🥺 چند تا اهنگ ترکی قشنگ گوش بده ببین چقد قشنگن++ قبلنا چند تاشو فرستاده بودم الان ریپلای میکنم اگه دوست داشتی اونا رو گوش بده❤️
هیمآ...♡
این یکی