کاش اون لحظه ای بود که پشت صحنه با اکانت فاطمه رفتیم تو اینستا و به سختی پیج تهیه کننده برنامه رو پیدا کردیم و جفت مون یه جوری خوشحال شدیم و جیغ زدیم که سریع از سالن اومدیم بیرون تا بیشتر از این ضایع نشیم.
بعد بیایم بیرون رو صندلی بشینیم و دوتایی از ذوق و خنده زبون مون بند بیاد.
انگار که چه کشف بزرگی کردیم!
کاش دهه اول محرم بود.
هر روز ساعت شیش تا هشت آماده میشدم و میرفتم به بچه ها تدریس میکردم.
عصر جدید پخش میشد و به خاطر سرپرست گروه دختران نینجا که اسمش سِنسی بود بهم میگفتن سنسی.
از در وارد میشدم و بچه ها بلند میگفتن سنسی اوووومد
سنسی اوومد
منم میگفتم اخه مگه ما نینجا کار میکنم که به من میگید سنسی؟ اونام میگفتن شمام معلمین دیگه فرقی نداره...
کاش عید ۹۹ بود.
از شب تا صبح برنامه فرمول یک میدیدم و ساعت ۱۰ صبح بعد از ساعت ها بیدار موندن و تموم شدن برنامه میرفتم بخوابم تا جون داشته باشم برای عید دیدنی.
یا کاش شب یلدای ۹۷ بود.
اولین شب یلدایی که شمال بودیم و فامیلای شمالی مون کنار مون بودن.
خب دیگه.
بسه اینهمه کاش!
میتونم همین الان لحظاتی رو برای زندگیم بسازم که بعدا دوباره همینجوری برام خاطره بشن، خاطره های لذت بخش...
هدایت شده از نَبـات | 𝗡𝗮𝗯𝗮𝘂𝘁
میخوام ب همسایه ها عکس بدم
بفورید هرکی نفورید کشتمش😞🔪