هیمآ...♡
نوشته هامو ک یادتون نرفته؟ میدونید، خیلی وقته میخوام دوباره بنویسم و از دل نوشته هام بذارم ولی واقعا
شرمندم ولی واقعا دیگه کشش ندارم بیدار بمونم...
خوبه هر شب قبل خواب
یقه خودمون رو بگیریم بپرسیم ؛
امروز برای امام زمانت چی کار کردی... ؟
هشتگ تلنگرای اخر شبی🚶♂️
وای امروز دو تا از کلاسامون عاااالی بودی ینی🤣🤣
معلمه بیست دقیقه آخر کلاس گفت دیگه وقت نمیکنیم کار کنیم بیاید براتون کتاب بخونم، بعد یکی از بچه ها رفت از کتاب افسانه های ایرانی یه داستان انتخاب کرد😂
ینی خوندن این داستان همانا، نکته هایی ک بچه توی داستان بهش توجه میکردن همانا😂😂🤦♀
انقد چرت و پرت گفتیم ک دیگه معلم مون از شدت خنده از چشماش اشک میومد نمیتونست بخونه🤣
هیمآ...♡
وای امروز دو تا از کلاسامون عاااالی بودی ینی🤣🤣 معلمه بیست دقیقه آخر کلاس گفت دیگه وقت نمیکنیم کار ک
رفت تو لیست معلم های مورد علاقم👌😂
هدایت شده از ɪᴍ ʜᴏʀᴇʜ!
تقدیمبهکانالهیما🌿
من يسقط بدون فن يجب أن ينظر إلى العيب
که هر که بي هنر افتد نظر به عيب کند
@himayejan
از من، برای من بگو...
میدانی جانم، بیا حداقل با شما هم که شده رو راست باشم!
این روز ها حتی خودم هم حالم را نمیدانم، انگار که بیشتر از همیشه بخواهمت، بخواهمت برای اینکه ترجمه ام کنی.
روبه روی شومینه کنارم بنشینی و من دوباره باز کنم سفره دلم را. تو هم، تو هم با آن جفت تیله ی نابت فقط نگاهم کنی، عمیق و طولانی...
بعد هم که حرفم تمام شد، دلم سبک شد و بارَش را زمین گذاشت، تو برعکس بقیه دهان به سرزنش نگیری و فقط با همان تبسم دوست داشتنی ات که دلم را برده، بلند شوی و پتوی نازک بغل دستم را روی شانه ام بندازی و مرا محصورَش کنی...
لیوان بزرگ قهوه را دستم بدهی و در همان سکوت کنارم بنشینی و شانه ی محکمَت را تکیهگاه سرم کنی...
من نیز با سر و گوشِ بر شانه گذاشته ات، دقیق شوم و دم بگیرم با هر دَمَت...!
جوری که تو در سکوت حرف هایم را شنیدی، اینبار من صدای نفس های منظمَت را بشنوم و برای خود چنین تعبیر کنم که میگویی: هیششش... حالا دیگه اروم باش کوچولوی من، اینجا دیگه جات اَمنه، میتونی تا هر وقت خواستی همینجوری بمونی و من قول میدم تا همیشه آماده ی تکیهگاه بودنت، باشم!
و من جان بگیرم، دم بگیرم و پَر بگیرم با اینهمه درکِ تو...
خلاصه که جانِ دلم.
این روز ها، نیازمند تعبیر و ترجمه ی خودم، از نگاه شما هستم... :)
#اندکیقلم...✍🏻