برای 🚬
تو میگویی عروس دریایی ها زیبا نیستند؟جذاب نیستند؟خوب تو خیلی اشتباه میکنی.می خواهم بروم و در دریا کنار آنها زندگی کنم.آزاد باشم.و این را میدانم که بسیار زیبا هستم.محال ست که بتوانی به من نزدیک شوی،آنقدر مرگ بارم که خواهی مرد.مثل آدم های سمی.هرگز خودت نمیشوی.میدانی آنها همیشه دسته جمعی هستند،همیشه با هم و کنار هم.اما ما انسان ها با اینکه بسیار زیاد هستیم،همگی تنهاییم.تنها آن هم همیشه.و این خیلی دردناک ست.عروس دریایی ها هرگز حرف نمی زنند،سکوت.به هر حال آنها دهانی ندارند.اما خب ما که داریم.در هر حال سکوت میکنیم،وقتی خسته ایم .وقتی غمگینیم و... .عروس دریایی بودن خیلی باهال ست.خدا کند که بشود من هم یکی از آنها باشم.
برای 🚬
دویدم ،خیلی دویدم.برای چیزهایی که می خواستم و نشد.تف.چقدر تلاش کنم و آخر همه بیهوده میشود،چقدر جان بکنم.و این زمان که مثل آب خوردن میرود.مثل این می ماند که تلاش کنی تا غم را برای همیشه نابود کنی،مگر که در خواب ببینی.اما باز هم هیچ تمامی ندارند.همانند تلاش های بیهوده برای زندگیه نابم،برای نگه داشتن کسانی که دوستشان می داشتم و اما الان که دیگر ندارمشان.میدانی جان کندم.با هر تلاشی جان کندم.بعضی هایشان جواب داد.فایده ایم داشت.اما خوب آدم را همان نشدن ها میسوزاند.و در آخر خاکستر میشویم،ما می مانیم با تلاش هایی که کردیم و نشد.
برای 🚬
لب ساحل بر روی صندلیی نشسته ام.پاهایم بسیار درد می کند.این روز ها بیشتر به دیدار دریا می آیم.به امواج خیره می شوم.انگار که او هم از چیزی خشمگین ست،انگار که او هم وقتی ناراحت ست زبان به دهان می گیرد.اما میدانی چیست.غم در آب زندگی نمی کند.در دریا ماهی ها و حلزون ها و چیز های دیگر زندگی می کنند و حالش را می برند.باید هم اینطور باشد.دریا به آنها پناهی داده است.من دوست میدارم همانند دریای عزیز باشم،صاف،آرام،مهربان.طوری که باور کنم غمی در من نیست.گاهی باید دندان روی جگر بگذارم.آرام و صاف.سکوت کنم و حرفی نزنم.مهربان باشم.با آدم ها و همه مهربان باشم.
دوست میدارم خودم را در دریا بیندازم تا او مرا هر کجا که میخواهد ببرد،چه اهمیتی دارد؟مگر مهم ست.
برای 🚬
می خوابم ،بیدار می شوم. هیچ فایده ای ندارد.چه چیزی بر زبان بیاورم؟درد هایم را؟ یا غم های بسیارم را که نمیدانم کجای دلم بگذارم.اخر همه جا را گرفته ست.دیگر حتی جایی برای خودم هم نیست،اما نمیدانم چرا نمی توانم خودم را از این خانه ی غم بکَنَم و از این دیار بروم.روحم خسته و جسمم مچاله است.دست از سر کچل من هم بردار ای غم.باور کن که از فراق دوریت نه به تنگ می آیم و نه می میرم.به جایش می روم و نفسی میکشم،اما اگر خوابش را ببینم.او حالا ساکن قلبم ست. چه کسی؟ مگر نمیدانی؟غم عزیز دیگر.همان که همه جا با من ست. نه برایم خوابی گذاشته است و نه زندگی.دیگر حتی نای لبخند زدن هم ندارم.خسته هستم و نایی برای راه رفتن ندارم.این غم در من سنگینی میکند.بیایید و من را از آن بکنید.آن را به خانه ی دیگری ببرید.بیایید.
برای 🚬
مگر نمی گویند مشکی رنگ عشق ست؟نه غلط کرده اند قرمز رنگ عشق ست.اشتباه است.مشکی رنگ تمام حرف هایی ست که هیچوقت نگفتیم،رنگ خاطر هایی که هنوز زنده اند و آدم هایی که مدت هاست رفته اند و حتی پشت سرشان هم نگاهی نکردند.چرا مشکی رنگ عشق ست؟چو بعضی عشق ها مثل شب عمیق و بی انتها اند.مشکی بلد ست غم را در آغوش خویش بگیرد؛دلتنگی را پنهان کند و سکوت را به زبان بیاورد.اما مشکی رنگ تاریکی ست پس چطور رنگ عشق ست؟چو عشق همیشه روشن و آفتابی نیست،گاهی در تاریکی ریشه می دواند.چه زیبا.پس مشکی رنگ عشق ست.مشکی عزیز تو در دلم نهفته ایی.
برای 🚬
در خیابان قدم میزنم.از چراغ قرمز عبور میکنم.هوا بسیار خنک است.شب شده باشد و اینطور نباشد؟در چرا های زندگیم مانده ام.به آن لبه درخت مینگرم.روی بالکنِ خانه ایی گربه ای بازیگوش پیداست.بسیار زیباست،سفید و با گوش های قهوه ایی رنگ.چقدر میل به حرف زدن با آنها را دارم.نه من نمی خواهم انسان باشم،می خواهم گربه باشم.به هر کجا که می خواهم بروم،خودم باشم.با گربه های دیگر دوست شوم و زندگی کنم.نه من نمی خواهم با انسان ها حرف بزنم. می خواهم کنار گربه ها بنشینم و از زندگی چرتم برایشان بگویم.اما مگر میشود.کاش که یکی از آنها برای من بود. همشان پودر شد و بر هوا رفت.دیگر آنجا گربه ایی نبود،رفته بودند.به کدام دیار.
برای 🚬
کسی هم از رویا چیزی گفت؟نگفت.مثل آب در هاون کوبیدنست.شب میخوابی و صبح بیدار میشوی که چه شود؟مثلا برایمان فرش قرمز پهن میکنند که بر روی آن پای بگذاریم و بر روی تخت پادشاهی بنشینیم.کاش این چنین بود.کاش دستمان را در قلکی میکردیم و هر آنچه که میخواستیم را در می آوردیم. و من میخواهم در دنیای رویا پردازان باشم،همانجا که هر طور دلم میخواهد زندگی کنم.فرصت های از دست رفته ام را برگردانم،در چیز هایی زندگی کنم که حتی فرصت داشتنش را نداشته ام.همه چیز را به سلیقه ی خودم بچینم و آنطور که میخواهم باشم.مرا به سفرگاه خودتان ببرید.
برای 🚬
مینشینم بر روی صندلی چوبی.قیز قیز میکند،پیداست که کهن سال شده ست. صدای پرندگان روحم را میشکافد و جای میگیرد. نگاه میکنم به دور دست ها. همه چیز شبیه خودش ست. درختان،گل ها، پرندگان،همه چیز. نگاهی به خودم می اندازم. من کیستم؟ دیار من کجاست؟ گم کرده ام خودم را. همه چیز همانند خودش است. پس من کیستم . آینه جوابم را نمیدهد. شناسی ندارد با من.نگاه نمیکند من را،نامرئی ام یا نیستم. حتی با نگاهی کوتاه هم میتوانی مرا دریابی ..