برای 🚬
در دل جمع بودم،اما تنها ترین بودم.بیشتر می اندیشم.اما هیچ چیزی دستیابم نمیشود. چراغ ها روشن بود،اما همه جا تاریک بود. ترسناک بود. نمیشد فهمید چرا اینگونه میشود. اینطرف میروم ،آن طرف میروم. خوش و خرمی نمیبینم. همه جا شور و خنده ست،اما نمی گویند در دلمان چه ها که میگذرد .این غم واقعی بود.خورشید هم پشت ابرها رفته ست و دیگر محال ست که بیرون بیاید،این همه صبر برای چه..
این همه حرف میزنیم که چه درست شود،اخرش هم سکوت ست.
برای 🚬
فنجانی چایی مینوشم و به دفتر خیره میشوم. به برگه های کاهی مینگرم. افسوس ،افسوس برای همه ی درختان که جان دادند واسه ی ما ، تا جایی باشد برای نوشتن. برای مداد که حرف های ناگفته مان را بنویسد و برای پاکن که اشتباهات مارا پاک کند. چگونه میشود از آنها برای این همه مهربانی شان تشکر کرد؟ مگر میشود. چه ها که نمیشود گفت، اما میشود نوشت. از غم و غصه هایمان ،خستگی و زندگانیمان.این همه حرف را میخواهی به که بگویی؟ در خود بگذاری و فرو بروی در گدال. بنویس. همه نوشتند و جان دادند.
برای 🚬
سرم را بین دستانم گرفته ام.چشمانم دیگر نایی برای باز ماندن ندارد.کسالتی که با خوابیدنم تمامی ندارد.غمگینم.درست ست آدمها میخواهند با کسانی بروند که همیشه شاد هستند،اما من دیگر نمیتوانم.این غم و اندوه به قلبم رسیده ست. در رگ هایم جاری شده ست و به مغزم خطور کرده ست.در روحم زندگی میکند و در بدنمپنهان شده ست.دیگر هیچ چیزی مرا به وجد نمی آورد. شاد بودن هم از خانه ی ما رفته است.سردرگمم.نمیتوانم هیچ چیزی را درک کنم.تصمیم گرفتن هم دیگر به درد نمیخورد.برود.الان که دیگر بر زندگیم گند زده ام به چه درد میخورد.بپوسم.در رگ و ریشه های درختان بروم و غم و اندوهم را فراموش کنم.سردرگم نمیشوم و تصمیم هم فراموش میشود.
برای 🚬
بیماری لا علاجی گرفته ام.به خود می پیچم.این روزها بی حوصله شده ام.طاقت هیچ چیزی را ندارم.در تمام بدنم درد و کسالت را حس میکنم.به گذشته که مینگرم دردی را در اعماق روحم احساس میکنم،مثل خوره روحم را میخورد.نه فقط بخاطر خاطرات.همچو زندگی و همچو خودم.درد دلتنگی و درد غم خوردن.درد را در فنجانی میریزم و با کل زندگیم مخلوط میکنم.برجی متلاشیم که با یک توپ کوچک فرو میریزم. این روزها بیشتر درد دلتنگی و خستگی دارم.نمیدانم از چه اما انگار که دارم میپوسم. دردی به دل دارم که دوایی ندارد. سر بر بالشت میگذارم و به خواب فرو میروم.
برای 🚬
چطور روزهایتان را شب میکنید و شب هایتان را روز؟مگر نقاشیست. من در حسرت یک روز خوب مانده ام،یک زندگیه باهال و هزاران حسرت که تمامی ندارند. صبح بیدار میشویم.مثل همیشه همان کارهای تکراری،همان حرف ها،همان مکان ها،همشان تکراری اند.خودم هم در روز ها تکرار میشوم.نه راه پیش دارم و نه راه پس. چقدر صبر کنم؟چقدر باید حسرت چیزهای نداشته ام را به جان بخرم.مگر کی وقتش میشود.آنگاه که دیگر نه جانی مانده ست و نه علاقه ایی..
برای 🚬
کنار پنجره ایستاده ام و به بیرون خیره شده ام.این شب ها چه دلگیرست.چیزی توجه ام را جلب میکند.به سمت طاقچه میروم و برش میدارم،عکسیست. در آن به یاد چه چیزی می افتم،ناپیداست.لبخندی میزنم،نه از روی خوشحالی.یک چیزی که کام دلم را بسیار تلخ کرد. نکند غم؟غم عمیق،گاه در چهره ی آدمیزاد چونان می نشیند که عطر و بوی یک زیبایی مبهم را به خود میگیرد. زیبایی چونان دردناکی که کسی نمی تواند درک کند.درست مثل لبخند کسی که دیگر نیست،مثل کسی که میخواست نباشد،اما نشد..
برای 🚬
دلتنگم،دلتنگ برای اقیانوس.برای آن همه زیبایی.برای آن دریای پهناور.رنگ آبی،خورشیدی که به آب های اقیانوس می تابد.خیلی قشنگ ست.دلفین ها،دلفین ها را ببین.چه زیبا می رقصند.چه زیبا می سرویند.جلبک های زیر آب.کاش می توانستم آنها را ببینم.کاش می توانستم همه ی چیز های زیر آب را بنگرم.کوسه های اقیانوس هم آدم را به وجد می آورد.و نهنگ ها.!می خواستم در اقیانوس زندگی کنم،یکی از آنها باشم.و می توانستم هر روز و هر شب از آنجا لذت ببرم.مرا به اقیانوس زیبایی ها و عجایب ببرید.
برای 🚬
صبح با امید چشمانمان را باز می کنیم و در شب که می خواهیم بخوابیم اندکی امیدمان کمتر شده است.نه به خاطر مسخره بازی،بخاطر نشدن ها. و امیدوار بودن هر بار که نمی شود،شاید یک روز،شاید هیچوقت.آنها هم که امیدشان را از دست دادند بخاطر ضعیف بودن نبود.بخاطر صبر های بسیار.برای چه چیز های بیهوده.لعنت.اگر بیهوده بود که آنقدر صبوری به خرج نمی دادیم.امید های نابی برای چیز هایی که فکر می کنیم شاید این بار درست شود ،شاید اینبار اتفاق بیوفتد.اما هیچ.ما انسان ها از امیدهای بسیار بسیاری لب ریزیم.چقدر امید!کاش یک بار هم بشود و امید از دست نرود.
برای 🚬
تو میگویی عروس دریایی ها زیبا نیستند؟جذاب نیستند؟خوب تو خیلی اشتباه میکنی.می خواهم بروم و در دریا کنار آنها زندگی کنم.آزاد باشم.و این را میدانم که بسیار زیبا هستم.محال ست که بتوانی به من نزدیک شوی،آنقدر مرگ بارم که خواهی مرد.مثل آدم های سمی.هرگز خودت نمیشوی.میدانی آنها همیشه دسته جمعی هستند،همیشه با هم و کنار هم.اما ما انسان ها با اینکه بسیار زیاد هستیم،همگی تنهاییم.تنها آن هم همیشه.و این خیلی دردناک ست.عروس دریایی ها هرگز حرف نمی زنند،سکوت.به هر حال آنها دهانی ندارند.اما خب ما که داریم.در هر حال سکوت میکنیم،وقتی خسته ایم .وقتی غمگینیم و... .عروس دریایی بودن خیلی باهال ست.خدا کند که بشود من هم یکی از آنها باشم.
برای 🚬
دویدم ،خیلی دویدم.برای چیزهایی که می خواستم و نشد.تف.چقدر تلاش کنم و آخر همه بیهوده میشود،چقدر جان بکنم.و این زمان که مثل آب خوردن میرود.مثل این می ماند که تلاش کنی تا غم را برای همیشه نابود کنی،مگر که در خواب ببینی.اما باز هم هیچ تمامی ندارند.همانند تلاش های بیهوده برای زندگیه نابم،برای نگه داشتن کسانی که دوستشان می داشتم و اما الان که دیگر ندارمشان.میدانی جان کندم.با هر تلاشی جان کندم.بعضی هایشان جواب داد.فایده ایم داشت.اما خوب آدم را همان نشدن ها میسوزاند.و در آخر خاکستر میشویم،ما می مانیم با تلاش هایی که کردیم و نشد.
برای 🚬
لب ساحل بر روی صندلیی نشسته ام.پاهایم بسیار درد می کند.این روز ها بیشتر به دیدار دریا می آیم.به امواج خیره می شوم.انگار که او هم از چیزی خشمگین ست،انگار که او هم وقتی ناراحت ست زبان به دهان می گیرد.اما میدانی چیست.غم در آب زندگی نمی کند.در دریا ماهی ها و حلزون ها و چیز های دیگر زندگی می کنند و حالش را می برند.باید هم اینطور باشد.دریا به آنها پناهی داده است.من دوست میدارم همانند دریای عزیز باشم،صاف،آرام،مهربان.طوری که باور کنم غمی در من نیست.گاهی باید دندان روی جگر بگذارم.آرام و صاف.سکوت کنم و حرفی نزنم.مهربان باشم.با آدم ها و همه مهربان باشم.
دوست میدارم خودم را در دریا بیندازم تا او مرا هر کجا که میخواهد ببرد،چه اهمیتی دارد؟مگر مهم ست.
برای 🚬
می خوابم ،بیدار می شوم. هیچ فایده ای ندارد.چه چیزی بر زبان بیاورم؟درد هایم را؟ یا غم های بسیارم را که نمیدانم کجای دلم بگذارم.اخر همه جا را گرفته ست.دیگر حتی جایی برای خودم هم نیست،اما نمیدانم چرا نمی توانم خودم را از این خانه ی غم بکَنَم و از این دیار بروم.روحم خسته و جسمم مچاله است.دست از سر کچل من هم بردار ای غم.باور کن که از فراق دوریت نه به تنگ می آیم و نه می میرم.به جایش می روم و نفسی میکشم،اما اگر خوابش را ببینم.او حالا ساکن قلبم ست. چه کسی؟ مگر نمیدانی؟غم عزیز دیگر.همان که همه جا با من ست. نه برایم خوابی گذاشته است و نه زندگی.دیگر حتی نای لبخند زدن هم ندارم.خسته هستم و نایی برای راه رفتن ندارم.این غم در من سنگینی میکند.بیایید و من را از آن بکنید.آن را به خانه ی دیگری ببرید.بیایید.