چیزی که مطالعه و راهبرد سیاسی به تو میگه،
هیچ حسی به تو نخواهد گفت..
حاج صابر🇮🇷 | کارشناس رسانه
سلام وقت بخیر فعلا هیچ، ایشون کارشو دیگه انجام داد، یعنی از هر سمت و سویی نگاه کردم نکته مثبتی ندید
به مانند این پست که بنده منتشر کردم،
بنده کار زشت ایشون رو توام با ناامیدی از ایشون منتشر کردم.
که مخاطب متوجه بشه کار ایشون درست نبوده و ناامید باشه از ایشون چون شخصیت پزشکیان این مدلی هست و درست هم نمیشه و در عین حال اتحاد و انسجام حفظ بشه.
سلام برادر
درست میفرمایید، ما جنگ طلب نیستیم اما از آغاز مجدد جنگ هم بدمون نمیاد.
به هر صورت نقض آتش بس از جانب رژیم صهیونسیتی انجام میشه و پیروز قاطع تر نبرد پیش رو ما هستیم به اذن الله
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_آمریکا
سلام به همگی☘✋
یه داستان امنیتی رو نوشتنش رو شروع کردم، امروز ساعت ۱۶ اولین قسمتش رو در این کانال قرار میدم😎
مطالعه کنید نظراتتون رو بگید اگر دوست داشتید ادامه میدیم☺️✌️
بسم الله الرحمن الرحیم
ساعت 7:30 صبح سالن خاکستری– مرکز بررسی تهدیدات ترکیبی
سکوت سنگینی در جلسه حاکم بود چهار نفر در اتاق نشسته بودند دکتر هاشمی با آن دیسیپلین مقتدرانه خودش ایستاده بود و هر چند دقیقه به ساعتش نگاه میکرد، هنوز پنج دقیقه تا شروع جلسه باقی مانده بود و علیرضا نیامده بود، سردار نادری هم پشت میزش در راس جلسه مشغول مطالعه کتاب هایی بود که روی میزش بود و برای جلسه آماده کرده بود، همیشه در مطالعه کردن جدی بود دوست داشت وقتی کتاب میخواند شش دانگ تمرکزش روی مطالعه باشد و به چیز دیگری فکر نکند.
مهدی روی میز آن طرف تر مقابل سردار نادری پشت سیستمش نشسته بود و روی اسکریپت رمزگذاری کار میکرد و هر از گاهی زیر لب چیز هایی میگفت که نامفهوم بود.
سکوت جلسه با باز شدن در و ورود علیرضا شکست، مثل همیشه تیپ زده بود و به جلسه آمده بود،
نشستند و علیرضا شروع کرد :
همین که سردار اومده معلومه که آش جدیدی برام پختین یه وجب روغن هم روش!
سردار که در راس جلسه نشسته بود کمی خندید و گفت :
انقدر برای ماموریت اومدم که دیگه برای احوال پرسی هم بیام فکر میکنی ماموریت تازه برات داریم
علیرضا ادامه داد :
ما مخلص سردار هم هستیم ولی اون کتاب های روی میز گویای همه چیز هست، بفرمایید در خدمتم
دکتر هاشمی از توی کمد پرونده ای را بیرون کشید و روی میز گذاشت و شروع کرد :
پروژهایه به اسم سایهها مربوط به عملیات ادراکی دشمن، پیچیدهتر از چیزیه که قبلا بهت گفته بودم.
علیرضا :
قبلا یه سری تحقیقات پراکنده روی این موضوع داشتم، پرونده پیچیده ایه نمیشه به راحتی ازش گذشت ولی ورود به این پرونده همت بلندی میخواد..
سردار نادری :
با توجه به شناختی که ازت دارم میدونم که میتونی انجامش بدی، خیلی ها رو بررسی کردیم و تو این مدت زیر نظر داشتیم اما هیچ کدوم نمیتونستن این پروژه رو به اتمام برسونن کار خودته.
علیرضا پرونده رو باز کرد شناسه پرونده نوشته شده بود GDIR-47 :
غدیر؟ چرا اسم یه واقعه تاریخی روی پروژه امنیتی گذاشتن؟
سردار نادری به آرامی قدم زد تا پشت سر علیرضا ایستاد :
چون دشمن داره از همون وقایع الگوریتم میسازه. عاشورا، غدیر، سقیفه... همهشون دارن تبدیل میشن به ابزار...
علیرضا با اخم گفت :
دوست ندارم چیزی که تو ذهنمه باشه..
دکتر هاشمی گفت :
متاسفانه هست هدف تخریبه، تخریب اعتماد عمومی، وقتی یه ملت دیگه به قهرمانهاش شک کنه، دیگه نیازی به جنگ نیست خودش، خودش رو خلع سلاح میکنه.
علیرضا :
خب الان برنامه مون چیه؟
سردار نادری قدم زنان کنار پنجره رفت با انگشتش پرده را کمی کنار زد تا بیرون را نگاه کند، پس از مکثی کوتاه برگشت :
رهبری تیم نور هفت!
علیرضا :
نور هفت؟! نمیتونم نمیشه از من بر نمیاد از من با سابقه تر هاش رفتن و سالم برنگشتن، از جونم نمیترسن ولی این بچه ها همشون خانواده دارن...
دکتر هاشمی :
علیرضا جز تو کسی نمیتونه به این مسئله ورود کنه، این پروژه نیازمند تحقیقات قبلیه، بهترین گزینه خود تو هستی.
علیرضا کمی مکث کرد دو دستش را روی میز تکیه گاه کرد و چانه اش را روی دستانش گذاشت و نفس عمیقی کشید.
سردار نادری :
نگران نباش، تو این پروژه ائمه(ع) کنار تو هستن راهو بهت نشون میدن فقط کافیه تمام توانت رو بزاری و توسل کنی.
علیرضا سرش را بلند کرد و گفت :
باشه، هستم اما باید دسترسی لازم رو داشته باشم، این فایل ها چرا این قدر طبقه بندی هستن سطحی که براشون مشخص کردید از پروژه های قبلی بیشتره..
دکتر هاشمی :
این اسناد مستقیما از موسسه اسلام شناسی حیفا بدست اومده، با تحقیقی که روی این اسناد داشتیم متوجه شدیم وضعیت خطرناک تر از اون چیزیه که فکر میکنیم..
بعضی هاش رمزگذاری شده و هنوز نتونستیم رمز ها رو بشکونیم اما به مرکز منتقل کردیم و دارن روش کار میکنن.
علیرضا سری به نشانه تایید تکان داد.
سردار گفت : فردا تیم رو بهت معرفی میکنم اولین جلسه ات باهاشون ساعت 8 صبح بخش N7
دکتر هاشمی کشوی مقابلش را باز کرد و کارت فرماندهی را که قبلا صادر کرده بود به علیرضا داد :
کارتتم صادر کردم که وقتت گرفته نشه.
علیرضا با لبخندی خاص گفت :
ممنون مِستر هاشمی
علیرضا کارت را گرفت و نگاهی به آن انداخت که نوشته بود "من لم یعرف زمانه، استعجم علیه أمره" یعنی کسی که زمانه خود را نشناسد، کارهایش بر او پیچیده و مبهم میشود.
بعد بدون حرف دیگری، از اتاق خارج شد و صدای بسته شدن در در فضا پیچید...
اسرائیل پرونده جدیدی رو باز کرده بود اونا با تحقیقات گسترده ای که روی مباحث اسلامی داشتن و همچنین سطح فکر و عقاید مردم اون زمان و خیلی چیزای دیگه جنگ نرم ویژه ای رو در ایران آغاز کردن تو این جنگ صدای شلیک گلوله و موشک نمیاد اما مجروحان این جنگ رو میشه تو بلند مدت دید و اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت...
پروندهای که علیرضا درگیرش شد، یک جنگ رسانهای بود؛ جایی که سلاحها دوربین بودند و قربانیها، باور مردم.
پرونده ای خطرناک تر از آنچه مردم تصور میکنند..
پایان قسمت اول
ادامه دارد...
نظراتتون رو اینجا بهم بگید👇
https://daregooshy.ir/secret/Hjsaber