هیلآن؛
تو پاییز چی میچسبه؟
گریه و چای و غم و شعر و دونخ بهمن و بعد
باز هم گریه و یک دور دگر مصرع قبل ؛
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزهایم هرچیزی، حتی نفس کشیدنم بوی خستگی میدهد.
با خانهای که قرار بود امنترین جای دنیا برایم باشد، غریبه شدهام. بعضی اتفاقها پشت سر هم آمدند، آنقدر که دیگر نمیدانم کدامشان مرا شکست و کدامشان فقط درسی به من داد. شب که میشود، آغاز تنهایی من است، و من، مثل همیشه، وانمود میکنم خبری نیست.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید آدم دقیقاً از جایی شروع به نابود شدن میکند که دیگر حوصله توضیح دادن دردش را ندارد.
شاید زندگی فعلاً هیچ شباهتی به چیزی که میخواستم ندارد.
خستهام، دلگیرم، تنهایم و از خیلی چیزها بریدهام.
مدام به این فکر میکنم که انسان به هر چیزی عادت میکند؛ این است بزرگترین مصیبت او.
و من هنوز نمیخواهم به این تاریکی وحشتناک عادت کنم.
- ۱۴۰۵/۷/۱۴