eitaa logo
حُفره
640 دنبال‌کننده
348 عکس
41 ویدیو
4 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
معلمی داشتم جدی و سرسخت. آنقدر عاشق رشته‌اش بود و خوب تدریس می‌کرد که همه‌ی بچه‌ها را عاشق درس می‌کرد. به‌نظرم نطفه عشق به شیمی را خودش در دلم کاشت. همه چیز با او قابل‌فهم و آسان بود. یک روز سر قصه‌ای لب‌هایش را روی هم فشار داد. از روی مقنعه هم می‌شد آن غده سفت توی گلویش را دید که سعی می‌کرد قورتش بدهد. نتوانست. کلاس در چنان سکوتی بود که حتی صدای قورت دادن ممتد آب دهان معلم و کوهی که انگار از گلویش جا‌به‌جا می‌شد را می‌شنیدیم. یک‌هو رفت بیرون کلاس. پچ‌پچ‌ها شروع شد. چند دقیقه بعد که آمد چشم‌هایش سرخ و نمناک بود اما داشت موازنه جدیدی روی تخته می‌نوشت. تا چند دقیقه نمی‌توانست حرف بزند. فقط دست‌هایش با ماژیک مشکی تند و تند روی تخته حرکت می‌کرد. بعد هم با ماژیک سبز و قرمز بی‌صدا موازنه را خودش انجام داد. برگشت سمت‌مان. نفسش را بیرون داد. دوباره خودش شده بود! حالا چند سال بعد است و ایستاده‌ام جایی شبیه به خانم معلم‌مان. استادیار یک مدرسه مجازی نویسندگی هستم. این هفته‌ی آخرمان بود. نقدها را فرستاده‌ام. ترم به تهش رسیده. ترمی که با تشییع رهبر شهید شروع شد. وسطش به اربعین خورده و من بازهم به کربلایش نرسیده بودم. توی پیچش با حلقه‌ی کتاب مبنا کتابی که راجع‌به او بود را نقد کردم. تهش هم حس می‌کنم تمام شده‌ام. مثل ضعف بعد از یک بیماری سخت و طولانی. از خودم می‌پرسم که " چیه این ترم اذیتت کرده؟ چرا خسته‌ای؟" به خودم جواب می‌دهم که " بابت اشک‌های نریخته... بابت ترس از سوگواری... برای سنگینی حقیقت! " بعد یادم می‌آید که از اول ترم هرکس که بهانه تشییع آورد و ندادن تمرین، رفتم توی اتاقم. مثل خانم معلم‌مان پشت هم آب‌دهانم را قورت دادم. او رفت بیرون کلاس و من رفتم بیرون از خودم. دور شدم از جهان. بعد صوتی ضبط کردم با صدایی که نلرزد یا پیام دادم با انگشتانی که کند تکان می‌خوردند. گفتم که " او می‌خواسته ما قوی باشیم هرجا که هستیم! اشک و عزا خوب است اما او با کار خوشحال می‌شود." بعد با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم. دست را محکم فشار دادم روی صورت انگار که به بدنم به چشمانم باید بفهمانم که " دیگر بس است! " حالا خانم معلم منم با چشم‌های خیس و قرمز که تند تند تمرین‌ها را نقد می‌کنم. توی کتاب‌های تئوری‌ام می‌گردم که از کدام زاویه به کتاب حلقه نگاه کنم بهتر است. شاگردانی ندارم که زل بزنند به من و حرکت دست‌هایم با ماژیک. شاهدم کلمات هستند. کلماتی که از دهانم بیرون می‌آید یا از دست‌ و ذهنم یا کتاب‌هایی که خوانده‌ام که بغض پایین‌تر برود و سرم کمی بالاتر بیاید. فقط کمی. آنقدر که درد شانه و گردنم ذره‌ای کمتر شود. نقد کتاب تمام شده. ترم دارد تمام می‌شود. نفسم را بیرون می‌دهم. من خانم معلمم که از خودم بیرون رفته‌ام که اشکم را کسی نبیند. که شاید بعدها نطفه‌ای بشوم در آرزو و رغبت کسی به ادبیات. به زندگی. به انسان. به او که رویایم بود! @hofreee
«آغاز ثبت‌نام ترم پاییز دوره‌های نویسندگی مبنا» 👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 📍دوره نویسندگی خلاق: 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازی‌های نوشتاری 🔸همراه با استادیار اختصاصی ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-5-3/ 📍دوره نویسندگی پایه: 🔹۱۶ هفته آموزشی(ترکیب هوشمندانه خلاق+مقدماتی) 🔹همراه با استادیار اختصاصی ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به جزئیات برگزاری: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/basic-writing-5-3/ ⚠️ توجه داشته باشید که برای شروع فقط باید در یکی از این دو دوره ثبت نام کنید. 🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا | @mabnaschoole |
مادر شهید وقتی می‌گوید " محمدحسین" دلم می‌لرزد. اسم پسرم توی شناسنامه همین است. مادر طوری می‌گوید انگار نه انگار که چند سال است محمدحسین شهید شده. می‌گوید کل این جشنواره را خودش جلو می‌برد. زل می‌زنم به عکس شهیدی که هم‌سن من است و هم‌نام پسرم. شایسته تقدیری داستانم برایم مهم نیست. آغوش گرم مادر شهید و دعای خیر پدرشان به دنیا می‌ارزد. آن برق توی چشمانشان. داستان شکوفه‌های بهارنارنجم را هدیه کرده‌ بودم به شهید " محمدعلی کیالها"، شهید بیست روزه جنگ رمضان و علی‌اصغر ایران. شایسته تقدیری مهم نیست. علی‌اصغر کوچک داستانم را بپسندد به دنیا می‌ارزد. ته مراسم یک تسبیح بهمان می‌دهند که قاب کوچکی از آن آویزان است. مادر شهید می‌گوید تسبیح یادم نرود. روی قاب عکس رهبر شهید است درحال بوسه بر لباس خادمی شهید محمدحسین حدادیان. تسبیح را توی دستم فشار می‌دهم و دلم می‌خواهد مرد رویاهایم حیات می‌داشت. البته و مگر نه‌ اینکه او حیات دارد و من مُرده‌ام؟ @hofreee
تا آن‌جا که توی دید باشند نگاه‌شان می‌کنم. دست هم را گرفته‌اند و آرام‌آرام می‌روند که راه‌شان را پیدا کنند. می‌گویم: " نمی‌خوام دکتر مهندس بشید... فقط بنده‌ی خوب خدا بشید.... به دردش بخورید... به کار امام‌تون بیاید..." دکمه‌های پیراهن‌شان را که می‌بندم می‌گویم: " برید انتقام بچه‌های مینابو بگیرید...." بغضم را قورت می‌دهم. حالا وقت گریه و دلتنگی نیست. الان وقت سفت ایستادن و جلو رفتن است. @hofreee
هانی: مامان چرا از زیر قرآن ردمون می‌کنی؟ هادی: خب معلومه! چون مثل اون بچه‌ها شهید نشیم.... پ.ن: با این نفرتی که در دل بچه‌هامان کاشتید فکر کردید ما که هیچ، بچه‌هامان ولتان می‌کنند؟ ننگ و مرگ بر شما. ؟ @hofreee
امروز پستچی هم رسید و نوبرانه آورد🤩 در شماره ششم مجله کلمه یک روایت کوتاه هم از من چاپ شده. https://ble.ir/kalaamemag @hofreee
«دوره نقد اثر» بخوانید، بنویسید و نقد دریافت کنید!📝 این دوره ایستگاه تخصصی شما برای تثبیت آموخته‌های دوره مقدماتی است. اگر دوره مقدماتی را گذرانده‌اید و بنا بر صلاح‌دید استادیار می‌خواهید با تسلط کامل و آمادگی حداکثری مجوز ورود به دوره پیشرفته را دریافت کنید، «نقد اثر» همان جایی است که باید باشید! 🔖 در این مسیر سه پله را طی خواهید کرد: ▫️نمونه خوانی داستان‌های کوتاه ایران و جهان ▫️نوشتن داستان با موضوعات پیشنهادی ▫️دریافت نقد داستان‌ها برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام، سری به پیوند زیر بزنید👇👇 🔗 https://mabnaschool.ir/product/naghdeasar-5-3/ 🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا | @mabnaschoole |
وقتی دوقلوها رو گذاشتم مدرسه و میرم واسه یه دورهمی کاری و یکهو یادم می‌آدم هنوز یکی مونده کنارم 🫤😂 🤲 @hofreee
مادرم کارمند بود. از نوزادی‌ام تا زمانی که دانشگاه بروم. همیشه بعد از مدرسه می‌رفتم دبیرستان مامان. تا ۲ یا ۳ بعدازظهر توی دفتر و پشت میز مدیریت مامان می‌پلکیدم تا زنگ بخورد. بعد باهم می‌رفتیم خانه. پدرم هم چند دقیقه بعد می‌رسید. وقتی از راه‌پله ساختمان رد می‌شدیم بوی پیازداغ و غذای تازه دیوانه‌ام می‌کرد. بوی برنجی که توی آب داغ بجوشد. شکم خالی‌ام انگار جیغ می‌کشید. دلم می‌خواست بینی‌ام را بچسبانم به در خانه همسایه. بروم سر سفره‌شان. بچه‌تر که بودم و توی خانه با برادرم تنها، این کار را کردم. رفتم نشستم سر سفره ناهار همسایه پایینی. بعدش مامان حسابی تنبیه‌ام کرد اما دلم غذای تازه می‌خواست. خسته شده بودم از خورشت‌های یخ‌زده‌ای که مامان صبح به صبح از فریزر درمی‌آورد. بعد باید کلی چشم‌انتظار می‌ماندم تا گرم شود. غذای فریزری بوی تازگی نداشت. بوی خانه همسایه را نمی‌داد. دلم می‌خواست یک‌بار از مدرسه بیایم خانه و آیفون را بزنم. مادرم بیاید پشت در بگوید: " خسته نباشی دخترم.‌‌.." یا تمام روزهای ابتدایی‌ام دلم می‌خواست وقتی زنگ می‌خورد به‌جای تاکسی نارنجی‌رنگی که اکثرا هم دیر می‌کرد، مامانم بغلش را برایم باز کند. مثل دخترهای دیگر. کیفم را از دستم بگیرد. باهم پیاده و سلانه‌سلانه بیاییم خانه. بعد در خانه که باز می‌شود به‌جای بوی ماندگی، بوی غذا بدهد. بوی زندگی. چراغ‌ها هنوز روشن باشد. آن حفره سیاه و تاریک توی خانه نباشد. برای همین بود که موقع انتخاب رشته دبیری و معلمی را نزدم! سفت ایستادم که از آن بیزارم. از کارمند شدن بدم می‌آید. به مهدی گفتم خانواده اولویت من است نه کار. زن کارمند نخواهی داشت! اما جلوتر که رفتم فهمیدم می‌شود کارهای مجازی داشت و به زندگی هم رسید. حالا توی مدرسه مجازی مبنا کار می‌کنم. ناهار تازه می‌گذارم. یک چراغ خانه را روشن می‌گذارم‌. می‌روم دنبال پسرها. وقتی زنگ‌شان می‌خورد چشم‌هاشان به دنبالم مثل گرسنه‌ای دنبال غذا می‌گردد‌. می‌دوند سمتم. سفت بغلشان می‌کنم. می‌گویم: " خسته نباشید..." خانه که می‌رسیم از پایین بوی غذا پیچیده. بوی خانه‌ی ماست. در را که باز می‌کنم هانی می‌گوید: " به‌به چه بوی خوبی مامان! " سفره را سریع پهن می‌کنم و غذا را می‌گذارم جلویشان. زل می‌زنم به تند تند غذا خوردن‌شان‌. مادرم چند روز پیش می‌گفت: " حیف کردی خودتو... اگه بدونی چه آدمایی الان دکتر و معلمن ..." دراز کشیده بودم‌. پلک‌هایم را روی هم محکم فشار دادم. مبارکه‌ی دکتر را تصور کردم. مبارکه‌ی موفق و شاغل و تمام‌عیار. زنی مستقل و درخشان که بچه‌هایش با حسرت خیلی چیزها بزرگ می‌شوند. پلک‌ها را باز می‌کنم. به مادرم می‌گویم من شاغلم اما مجازی. توی خانه. اینطوری دوست دارم. کنار بچه‌ها. زندگی سخت می‌گذرد. می‌توانم کار پردرآمدتری در بیرون خانه پیدا کنم که مهدی زیرفشار زندگی له نشود اما بچه‌ها چه؟ اما مبارکه‌ی هفت ساله که روز شکوفه‌ها کنج مدرسه تنهای تنها بود چه؟ من به همین ولع پسرها موقع خوردن غذای تازه راضی‌ام. بگذار بگویند زن خانه‌دار سطح پایین! بگذار بقیه دنیا قله‌ها را فتح کنند. من می‌خواهم قله زندگی را فتح کنم تا آنجا که بتوانم.... @hofreee