حُفره
آه ای شاهزاده آرزو به چیز! ببخشید به گور!
درحالی که مردم کشورت را زیر بمباران رها کردهای، سس خرسی رویت ریختهاند؟
چقدر سنگین و غریب و حجیم!
وا مصیبتا.
بعد مثل شاه شجاعی بوسه میفرستی برای آن دسته شویدهای اطرافت؟
آخر چگونه با این حجم از سس چنین شجاعی؟
قهرمان!
به ایران بیا و برای جنگندهها و بمبهای آمریکا و اسرائیل آغوش بگشا.
بعد ببینیم که آن موقع هم بوسه میفرستی یا شویدها را آبیاری و کوددهی میکنی؟ احتمالا با بوهای ناخوشایندی که از زیرت متصاعد میشود، باید جنازهات را ببرند یک گوری دفن کنند!
شاه شاهان!
پُر سس بمانی!
@hofreee
آقا.
شما میدونی وطن چیه؟ مثلِ تنه. تنی که دوست نداری غریبه بهش دست بزنه. کافیه وقتی از کنار هم رد میشین سرشونهش ناغافل بخوره بهت. دردت بگیره. بعد میری تو شکمش. که " کوری مگه؟" کور نیست ولی. کرم داره. تنش میخاره. تو هم میخارونیش. ببخشیدا. رفظ قلم صحبت کردن بلت نیستم.
یا مثلا شبیه تنِ ننه باباته. کس و کارته. اصلا تو بگو خود ننهست. یادته میآوردمش پابوست آقا؟ تا پاهاش کار میکرد که لنگلنگون میاومد. افقی شدم با ویلچر میآوردمش. همچی اون دستاشو میگرفت به اون گردالیهای پنجره فولاد که بلانسبت انگاری یه بچه، چادر مادرشو. هیچوق نفهمیدم چی میخواس ازت. داشتم میگفتم که وطن شبیه ننهست. تو بگو صد سالهش بشه دویس سالهش بشه. بیفته تو رختخواب. باس لگن بگیری زیرش. عوضش کنی. زخمای تنش دلتو به جلز ولز بندازه. ناله و نفرینت کنه. ولی تو تمیزش میکنی. لباس خوشبو میپوشونیش. اون چهار تا خال موشو شونه میزنی. حنا میندازی واسهش. میکنیش عینهو یه دختر ۱۸ سالهی ترگل ورگل. تو اتاقش اسپند و عود دود میکنی که یه وقت غریبهای مهمونی چیزی اومد نخواد ابرو بالا بندازه و اخُ پیف کنه. به هر حال ننهته. مگه میشه بندازیش دور؟ قربونشم میری. عین بچهت بلکم بهتر نگهش میداری. به کسی ربطش نیومده که کجای تنش زخم شده و چرا؟ دوا درمونش پا خودته.
آره وطن واس ما آقا این شکلیه. هرچی هم بشه سال به سال روز تولدت میذارمش رو ویلچرُ میآرم پابوست. که چنگ بزنه به اون گردالیهای پنجره فولاد. دلش آروم بگیره. چاکرشم هستم. آدم مگه تنشو میتونه از خودش سوا بکنه؟
راستی آقا.
تو میدونی هر سال تو گوشت چیا میگفت نه؟
#قصهطور
#آقایامامرضا
#وتن
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
.
📢 همزمان با چاپشدن #دهمین شمارهٔ مجلهٔ مدام، فروش ویژهٔ #تهران_مدام آغاز شد!
⏰ از امروز(۱۰ اردیبهشت) به مدت دهروز، میتوانید شمارهٔ دهم را با ۲۰درصد تخفیف تهیه کنید.
چون این شماره قرار بود در اسفندماه منتشر شود و به علت جنگ به تاخیر افتاد، به احترام مخاطبان با قیمت پارسال عرضه خواهد شد. 🇮🇷✌🏻
📦 *برای سفارش مجله، میتوانید به ما پیام دهید؛
و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنید.* 👇
www.modaammag.ir/shop
✅ سفارشات شما آخر هفتهٔ آینده بستهبندی و ارسال خواهد شد.
#تهران_مدام
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
دیروز با بچهها بالاخره رسیدهام خانه. فکر میکنم من تنها عضو گروه بودم که زودتر از همه راه افتادم و دیرتر از همه رسیدهام خانه. با بچهها. چمدانم هنوز کنار در مانده. از اینکه بازش نمیکنم و خاطرهها هجوم نمیآورند حس خوبی بهم دست میدهد. بارها و بارها توی این سفر به خودم گفتهام تو دیوانهای زنیکه! من که شش سال بود تمام سفرهای دنیا را بدون بچهها به خودم حرام کرده بودم. هر چه پیشرفت و دلخوشی را اگر میخواست مرا از آنها جدا بندازد، پرت کردم سینه دیوار. حالا چرا آنقدر دیوانه شده بودم که کیلومترها از آنها دور شوم و بیایم توی راهی که پُر از غم و درد و رنج بود. مادرانه بود اصلا. یک تراژدی مادرانه....
بهتر که فکر میکنم خدا خودش خواست من دیوانه باشم. وقتی جواب استخارهی تمام پیشنهادهای کاریام نه میآمد و این سفر همان دفعه اول " خیلی خوب بود". حتی گفته بود که " امیدوار باش به الطاف من...". گوشی توی دستم و قلبم توی سینه لرزید. چرا دوست داشت که بجنگم با خودم و راهی شوم میناب؟ سوالی که هنوز هم به جوابی برایش نرسیدهام.
منتظرم که آب جوش بیاید و یک قهوه درست کنم شاید خستگی هفتهی گذشته بپرد. نگاهم میافتد به " ایران" که با حنا روی جای نبض دست راستم کشیده شده. به گل و برگهایی که روی انگشتان دست چپم است. بعضی قسمتشان خیلی کمرنگ شده و میترسم از روزی که کامل محو شود. این دو روز هروقت میخواستم سفر یک هفتهای به میناب را انکار کنم دستهایم مانع شدند. دست کشیدم رویشان انگار که روی آن قبرهای کوچک سفید را. انگار دستهای مادر خدیجه را. زنی که توی ۲۷ سالگی مادر شهید شد. انگار که نخلِ سوختهی مدرسه شجره طیبه را.
الهام گفت رد حنا فقط یک هفته میماند. اما من بعید بدانم رد میناب تا آخر عمرم از روحم پاک شود.
#میناب
@hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
نویسندگان #تهران_مدام
(به ترتیب الفبا)
#مبارکه_اکبرنیا #معصومه_امیرزاده #سلمان_باهنر #سیداحمد_بطحایی #فرهاد_بردبار #فائزه_جلیلاوی #یاسین_حجازی #رامبد_خانلری #مهری_رحیمزاده #مژده_سالارکیا #فاطمه_ستوده #فاطمه_سرکارپور #نادر_سهرابی #سعیده_سهرابیفر #منصور_ضابطیان #بزرگ_علوی #مجید_قیصری #رامین_فروزنده #حسین_قسامی #نعمیهسادات_کاظمی #منصوره_مصطفیزاده #فاطمهسادات_موسوی #مهدی_وثوقنیا #ایان_سینکلر
📦 برای سفارش مجله، میتوانید به ما پیام دهید؛
و یا از طریق فروشگاه مدام به آدرس زیر اقدام کنید👇
www.modaammag.ir/shop
✅ سفارشات شما ابتدای هفتهٔ آینده ارسال خواهد شد.
#یک_ماجرای_دنبالهدار #تهران #پیشفروش_مجله
مدام؛ یک ماجرای دنبالهدار | @modaam_magazine
توی گالریام دنبال چیزی میگردم که چشمم میخورد به عکسهای نمایشگاه کتاب پارسال. همیشه به اینجا که میرسیدم یک نفس عمیق میکشیدم. بزرگی مصلی را دوست داشتم. دور تا دور را نگاه میکردم. بدم نمیآمد به همه جا سرک بکشم. میشمردم که روز چندم نمایشگاهست و تا کِی مانده؟ فکر میکردم که یعنی آقا امسال میآمدند؟ نمیشد همین امروز که بودم بیایند؟ بعد فقط چشمشان برای یک ثانیه از رویم رد شود؟ دوباره یاد آن خانم نویسنده میافتادم که آقا توی نمایشگاه جلوی خودشان و کتابهایشان مکث کردند و حسابی تشویقشان کردند. باز سعی میکردم غبطه خوردنم را کمتر کنم و بیشتر بدوم. برای آن لحظه. برای آن دم که توی خوابم هم دیده بودم. برای آن لبخند که به واقعیت برسد. کتابهایی که خریده بودم را تا خانه میکشیدم و به برنامه سالانهام نگاه میانداختم. باید به لبخند آقا چند قدم نزدیکتر میشدم.
اما خب....
خداروشکر که امسال نمایشگاه کتاب حضوری نیست. خداروشکر که کسی ترک برداشتن آرزوهای یک بچه نویسنده را نمیبیند.
#همین
#ماقراراستباخیلیچیزهابشکنیم
@hofreee