eitaa logo
حُفره
648 دنبال‌کننده
338 عکس
41 ویدیو
4 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/p-f1f80b09 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
میگن امیرعلی جداوی هم جاویدالاثر بوده اما به‌خاطر بارداری مادرش، پدر تصمیم میگیره این خبر پخش نشه. مادر بچه رو به دنیا آورده و بچه دو سه ماه‌ست و به مادر خبر دادن. می‌دونید چی می‌خوام بگم؟ مَرد! چی کشیدی این مدت؟ چطور طاقت آوردی؟ :) @hofreee
فهمیده‌ام که نمی‌توانم. قبلا می‌شد. مثلا نمی‌توانم چند تا تجربه‌ی عجیب و غریب هفته قبل را بنویسم. از شهرگردی‌های کله صبح. از آدم‌های جدید. من عوض شده‌ام؟ بله. من از سرعت بدم آمده. این را وقتی میناب بودم فهمیدم. از اینکه بلافاصله عمیق‌ترین احساسی که داشتم تجربه می‌کردم را بریزم درقالب کلمات و درواقع هدرشان بدهم. حس می‌کردم اگر توی کانالم چیزی بنویسم غصه را حرام کرده‌ام. کسی که مرا می‌خواند را زود و کم سیر کرده‌ام. دیگر با سرعت جور نیستم. منی که هرکجا دنبال سوژه برای نوشتن بودم و تبدیلشان به کلمه برایم مثل آب خوردن بود، حالا نیست. من بلاگر نیستم. نمی‌خواهم باشم. این حرف‌ها برای دیروز و امروز نیست. من چند ماه است که دارم بهشان فکر می‌کنم. چند روز پیش رفتم و یادداشت‌های اینستا و اینجا را خواندم. نه. من خیلی فرق کرده‌ام. دیگر نمی‌خواهم سریع باشم. گزارشی باشم. از مخاطب حسی زودگذر بگیرم و تمام. اینکه اسمم همه جا تکرار شود. شهوتِ شهرت را همین‌جا خفه می‌کنم. نباید هدفی را که برایش این همه سال جنگیدم را به بهای ناچیزی فراموش کنم. من دیگر آدم این فضا نیستم. این مسابقه بی‌پایان. فخرفروشی‌ها. تمنا‌های بیهوده. ببین چقدر خوب می‌نویسم. ببین چقدر سین و کامنت خورده. ببین چند نفر مرا دنبال می‌کنند و.... البته من اسیر این‌ها بودم. همه‌ی این‌ها فقط من بودم و هستم. دیگر نیستم. من مدیون چشم‌های تک‌تک‌تان هستم. اگر نبودید خیلی چیزها نمی‌فهمیدم. اینجا را کامل خاموش نمی‌کنم. هرازگاهی اگر حرفی بود که لایق نگاه‌تان باشد می‌نویسم اما دیر به دیر. این‌ها را نوشتم برای آن‌ها که دنبال یک حفره خالی و تنها نیستند. برای آن‌ها که شلوغی را دوست دارند. اینجا جای کم‌نور و نموری شده. شاید دیگر به دردتان نخورد. یاعلی. @hofreee
آدم‌ها می‌توانند دلتنگ خیلی‌چیزهای عجیب و غریب بشوند. مثلا بودن رفیق‌شان در روز تولدشان. رفیق به زندگی آدم رنگ می‌پاشد به روز تولدت بیشتر. وقتی نباشد و دیگر هیچ‌وقت برنگردد می‌تواند خیلی روزها را سیاه‌ و‌ سفید کند. مثل آن تلویزیون پارس قرمز کوچک قدیمی‌مان. باید توی سرش می‌کوبیدیم که تصویرش صاف شود. حالا صبح روز تولدم است و حس می‌کنم دست‌هایم درد می‌کند. ازبس این مدت به زندگی‌ام کوبیده‌ام تا تصویرش صاف شود. حتی اگر صاف شود هم سیاه و سفید است. امروز فکر می‌کردم حتی چقدر دلم برای گفتن این کلمه به کسی تنگ شده. رفیق... رفیق... رفیق.... هفت صبح ۱۹ مرداد است. من سی سالگی را رد کرده‌ام و واقعا توی این سی سال چه کرده‌ام؟ هوا بوی صبح خیلی زود را می‌دهد. بوی کیف مدرسه‌ام که تازگی گوشه‌اش جوهری شده. بوی نان سنگک و پنیر. بوی چای شیرین. صدای خوردن قاشق به جداره‌های فنجان. صدای مادرم که هر دو دقیقه یک‌بار می‌گوید: " ساعت هفته‌‌‌.... دیر شدا...." و من می‌دانم هنوز ساعت شش و نیم است. از زیر پتو که پلک‌هایم را به‌زور باز کرده‌ام دیده‌ام. دلم می‌خواهد پتو را بپیچم دور خودم و تا ابد به مادر و پدرم سر سفره صبحانه زل بزنم. به صدای تلویزیون‌مان که حالا رنگی شده و احسان خواجه‌امیری می‌خواند. اما باید بلند شوم. دست و رو بشورم. مادرم جلوی آینه موهایم را شانه بزند. جیغ بزنم که آرام‌تر. بعد هم ببافد‌شان. یک لقمه بدهد دستم و بروم سراغ زندگی‌ام. من و زندگی هنوز باهم کار داریم. هفت صبح است و هنوز پیامک‌های تبریک مسخره بانک‌ها شروع نشده. پیام‌های تبریک مسخره‌تر و اجباری دوست‌های نصف‌و‌نیمه‌. تو حتی از انتخاب کلمات کم‌جان و کوتاه‌شان می‌فهمی که مجبور بوده. چه جبری؟ دیدی که نخ لباست دربرود و هی کش بیاید؟ رابطه‌تان کش آمده توی دست و بالشان و تو می‌دانی که خودت با یک قیچی آن‌ها را چیده‌ای. اما چشم‌انتظاری. چشم‌انتظار آن آدم‌های کم‌یاب زندگی‌ات که تعجب می‌کنی چطور تو را و این روز را یادشان می‌ماند؟ دلت مثل چای شیرین هم‌زده می‌شود وقتی به این فکر می‌کنی که یعنی تولدم را گوشه‌ای برای خودش ذخیره کرده بود؟ یعنی توی مختصات زندگی‌اش من یک نقطه هستم؟ هفت صبح است و هنوز خیلی چیزهای مسخره زندگی شروع نشده.... اما دلتنگی تو برای رفیقی که زیرخاک است شروع شده و خودت هم نمی‌دانی چرا امروز؟ @hofreee
من زَهرم. من خودِ زَهرم آقا. بمیرُم واسه جیگر تیکه‌پاره‌ت. نبین ای شله‌زردو، هی هم می‌زِنُم، هم می‌زِنُم. دل و دهنُم مِث زَهر تلخه آقا. کاش ای زَهر جیگرِ منُم تیکه‌پاره کنه آقا. مِدونی چرا؟ خودت مِدونی، قربونت بِرُم. واسه اونی که کنارت خوابیده. با اهل و عیالش. ها. بیست‌وهشتمِ صفری، من زَهرم آقا. تو مِدونی زَهر چه مِکِنه با تن و بدن آدم. تو دردِشو کِشیدی. آخ... مِسوزونه. آخ مِسوزونه. تموم نِمِشه، لاکردار. جونت ذره‌ذره دِر مِره. هی می‌پیچی هی می‌پپیچی. کاش یهو بمیرُم آقا. کاش شُمام... آخ، بمیرُم بَرِت... آخ، چی کِشید جوادِت...دلم ولی خونه آقا... نِگاه کن به ای تشتِ خونی تو دستُم. من زَهرم آقا... تو درمونم کن. تو بگو ای تشت خونیِ دلتنگی رو کجا ببرم آقا؟ @hofreee
کتاب راجع به زنی‌ست در کرمانشاه که در جهانی زن‌ستیز گیر کرده و می‌خواهد به آرزوی دیرینه‌اش یعنی راننده تاکسی شدن برسد. جهانی که نویسنده می‌سازد پُر از مردهای ظالم، ناامن و خشن است که زن را به رسمیت نمی‌شناسند. پس زن طغیان کرده و می‌جنگد که به آرزویش برسد. کتاب همچنان چند شخصیت زن فرسوده و داغان دارد که آن‌ها حتی از ظلمی که بهشان می‌شود آگاه هم نیستند. راستش من با طرح چنین ستم‌هایی که متناسب با جغرافیایی خاص به زن می‌شود مشکلی ندارم. اتفاقا باید هم طرح شود اما واقعا در این جهان حتی یک مرد خوب پیدا نمی‌شود؟ حتی یک زن سالم پیدا نمی‌شود؟ آیا شخصیت اصلی باید برای اثبات خودش تن به کارهای مردانه و تبدیل شدن به شخصیتی مردانه بدهد؟ پس دارد با چه کسی می‌جنگد؟ او دارد یک‌جورهایی برای فرار از ظلمی که بهش شده شبیه ظالم خودش می‌شود. کلا نویسنده‌های زن ایرانی هنوز خودشان را پیدا نکرده‌اند. هنوز هویتی برای زن ایرانی نمی‌بینم. یا زن آنقدر بدبخت و بیچاره و تن به ظلم داده می‌ماند یا اینکه آنقدر مردانه می‌شود تا اثبات کند قدرتمند است. کجاست هویتی مستقل برای زن؟ کجاست جنگی زنانه؟ و سوال مهم‌تر اینکه چرا چنین کتابی در دهه نود جایزه جلال می‌گیرد؟ ملاک داوران جشنواره چیست؟ قرار است چه چیزی را به زن‌ها نشان دهند؟ از لحاظ فرم و ساختار هم به کتاب ۳ از ۵ می‌دهم. https://behkhaan.ir/reviews/01a02e22-e148-73ed-8225-78b8d79ae90f?inviteCode=vHmIq1z3cBq1 @hofreee
به تعداد تارهای موی دخترکانی که از زنده‌ به گوری نجات دادی، به تعداد سیلی‌ها و مُشت‌های نخورده روی بدن زنی، به تعداد قلب‌های نازکی که با عشق و محبت مردی لرزید، به تعداد بوسه‌های پدری روی صورت دخترکش، به تعداد آغوش‌هایی که برای زنان باز شد، به اندازه‌ی خشکی دهانت وقتی بارها و بارها از برکات دختر‌ها گفته‌ای، به اندازه‌ی تمام ریحانه‌های روی زمین که به برکت تو شکفته شده‌اند، به‌خاطر تو ارج و قرب پیدا کرده‌اند، به اندازه تمام این‌ها دوستت داریم. یا محمد (ص). @hofreee
یهو دیدم زنگوله بهخوانم داره می‌ترکه😅 نگو که رفتیم تو لیست‌های پیشنهادی بهخوان😶‍🌫️ اگه شمام این لیستو می‌خواید: https://behkhaan.ir/booklist/64f9b576-c789-42c3-9b43-3d03be798c08?inviteCode=vHmIq1z3cBq1 راستی لیست‌های دیگه‌ای مثل ناداستان، داستان کوتاه، سفرنامه، کلاسیک‌خوانی و ... هم ساختم. دوست داشتید نگاهی بندازید. و نگید که بهخوان ندارید😕☠️ @hofreee
حُفره
کنار قبر مادربزرگم نشسته‌ام و به این فکر می‌کنم که من کجا دفن می‌شوم؟ اینجا توی شمال یا تهران؟ همینطور که این فکر توی ذهنم می‌چرخد چشمم به درختی می‌افتد. شاخ و برگش روی چند قبر سایه دنجی انداخته. اگر بچه بودم آن‌ زیر توی آن سایه دنج و خنک چقدر کیف می‌کردم. می‌روم سمت قبرها. از برگ‌های خشک شده و غبار رویشان معلوم است که خیلی وقت است تنها مانده‌اند. شاید اگر کسی را داشتند شاخه‌های درخت این همه پایین نمی‌آمد. انگار درخت دلش سوخته باشد و این قبرها را درآغوش گرفته. می‌روم دور. باز هم دورتر. دقیقا یاد چتری می‌افتم روی قبرها. من هم بمیرم تنها می‌مانم؟ به مهدی می‌گویم که " به‌نظرت پیر که بشیم و بخوایم برگردیم شمال، بچه‌ها باهامون می‌آن؟" می‌خندد و می‌گوید: " معلومه که نه! به‌نظرت تهرانو ول می‌کنن؟ مگه من کردم؟" جمله‌اش شبیه سکه‌ای است که بکشی روی جداره ماشینی. خط می‌اندازد به قلبم. یعنی بازهم جدایی را این‌بار از بچه‌هایم تجربه می‌کنم؟ پس من کجا آرام می‌گیرم؟ توی دیارم یا جایی که موطن بچه‌هاست؟ آن روز که قرار شد بروم تهران هیچ‌وقت به سرگشتگی بعدش فکر نمی‌کردم. نهایتش چهار پنج ساعت راه بود و جاده‌ای توی دل کوه‌ها. بچه‌دار که شدم و محل تولدشان تهران زده شد فهمیدم این بازی خیلی پیچیده‌تر است. باید همان موقع که تهران هم شهرم شد و نمازم تویش کامل، به فکرش می‌افتادم. قضیه فقط جاده و راه نیست. قصه‌ی تکه‌تکه شدن است. تکه‌هایی از تو توی وطن اولت، تکه‌هایی توی جاده، تکه‌هایی هم در وطن دومت. تو دیگر هیچ‌وقت کامل نخواهی بود. اولش کمی شور و تلخ است اما بعدتر یاد می‌گیری که به اندازه‌ی جاده‌ی بین دو وطنت کش بیایی. تعلق‌هایت وسیع بشود. کل آسمان هم خانه‌ات. دیگر راحت روی هر خاکی می‌خوابی و سایه هر درختی را می‌پذیری اما برای اینکه به این برسی خیلی باید تکه تکه شوی. تازه از شمال برگشته‌ایم. پسرها زانوها را بغل گرفته‌اند و اشک از گوشه چشمانشان می‌چکد. دلشان برای همه چیز وطن تنگ شده. من این مواقع هیچ راهی برای تسکین‌شان ندارم. چون دوری و جدایی تسلایی ندارد. باید بپذیری و پخش شوی. مثل تکه سنگ‌های توی جاده. هنوز راه کش آمدن را بلد نشده‌اند. می‌دانم که یاد می‌گیرند. باز هم به جواب مهدی فکر می‌کنم و به آن قبرها. اصلا چه فرقی می‌کند کجای این جهان خاک شوم؟ من که از حالا چند تکه‌ام... @hofreee