eitaa logo
حُفره
684 دنبال‌کننده
299 عکس
40 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
وسط جنگیم. هر روز شهید می‌دهیم اما رهبری داریم که برای روز طبیعت پیام می‌دهد. می‌گوید به یاد شهدا درخت‌هایی که ثمر بدهد بکارید و بعد هم ازشان مراقبت کنید. آن‌ها ولی از یک وحشی خواسته‌اند بیاید و به ایران حمله کند. جلوی کاخ سفید جمع می‌شوند که تشکر کنند که هم‌وطن‌هایشان را می‌کُشند. اینجا فقط به یک عقل سلیم و قلب تمیز نیاز داریم که بفهمیم حق کیست؟ آزادی چیست و جنگ‌طلب‌ها کدامند؟ رهبران ما عاشق اسلام، ایران و زندگی‌اند. @hofreee
مانند پسری که یقه‌ی قاتل پدرش را بگیرد، یقه‌تان را می‌گیریم. و نوک تیز f35‌هایتان را توی گلویتان فشار می‌دهیم. پ.ن: دومین f35 رو هم که زدیم. بگو الله اکبر🫶✊️🇮🇷 @hofreee
هشت صبح بیدار شدم. کاملا خودجوش و بدون کوک کردن ساعتی. چون شبش زود خوابیده بودم. تصمیم گرفته‌ام زودتر بخوابم که اگر زد متوجه نشوم. هرچند اگر شدید باشد در خسته‌ترین و عمیق‌ترین خوابم هم بیدار می‌شوم‌. مثل ۹ اسفند. نه صبح از مشهد رسیده بودیم تهران. سه شب بود که درست نخوابیده بودیم. فکر می‌کردم هیچ‌چیزی بیدارم نمی‌کند که کرد. لرزش زمین و صدای مهیب سه انفجار. زودتر خوابیدم اما حسین هر یک ساعت بیدار شد. نمی‌دانم چه اصراری دارم گوش‌هایم را تیز کنم که بفهمم صدایی هست یا نه. نبود خداراشکر. هشت صبح با صدای گنجشک و کبوتر و پرندگان دیگر که اسمشان را بلد نیستم بیدار شدم‌. انگار که وسط باغ پُر از دار و درختی باشم‌. خیلی وقت بود چنین صدایی نشنیده بودم‌. دیروز هم سیزده به در بود. آسمان تهران صاف بود با ابرهای سفید پفکی. کوه‌‌ها را می‌توانستی راحت ببینی. مردم هرجای سرسبزی پیدا کرده بودند، زیرانداز گذاشته و خانوادگی دور هم بودند. حتی وسط بعضی میدان‌ها. واقعا دیدن این‌ها حالم را خوب می‌کند. رفت و آمد در کوچه‌مان بیشتر شده و همسایه‌ها یکی یکی برگشته‌اند. من هیچ روزنوشت از خودم را توی کانال نگذاشته‌ام. شاید این اولینش باشد. برای همین باید بگویم روزهایی را گذراندم که آرزویم شنیدن صدای آسانسور ساختمان بود. مهدی که می‌رفت، تا بیاید آسانسور در طبقه هم‌کف می‌ماند. حالا خداروشکر از صدای آسانسور و در معلوم است که دیگر توی آپارتمان تنها نیستیم. این هم یک نشانه‌ی قشنگ دیگر برای امروز بود. آخر نفهمیده‌ام f35 زده‌ایم یا 15 یا چی؟ اما همین که یک جنگنده زده‌ایم و خلبان‌هایش در به در شده‌اند خوب است. باز هم نمی‌دانم خلبان‌ها آخر به دستمان می‌افتند یا نه؟ کاش بیفتند. منی که عاشق سکوت آخر شب بودم از آن بیزارم. حتی روزها. تا بچه‌ها بیدار می‌شوند صدای تلویزیون را تا ته زیاد می‌کنم. البته سرو صدای پسرها هم به اندازه کافی موجود است. دوست ندارم صدای انفجارها را بشنوم. تا حد خوبی هم موفق بوده‌ام. اما بگویم که عاشق صدای پدافندم. اصلا وقتی تر تر می‌زند دلم قوت می‌گیرد. حالم خوب می‌شود(😅). القصه این یکی دو روزه کمی آرام‌تر بوده. امیدوارم امشب همه را باهم جبران نکند. یا لااقل ما بیدار نشویم. الهی به هرجا می‌زند کسی خط هم به صورتش نیفتد اما خودشان نابود بشوند. جنگ خیلی عوضم کرده. راستش من از روزمرگی و کارهای خانه همیشه غر می‌زدم. دلم یک زندگی پُرهیجان‌تر می‌خواست. خدا هم گذاشت توی کاسه‌ام. انصافا جنگ که تمام شود و اگر زنده باشم، سر تا پای کار و زندگی عادی را می‌بوسم(😂). چه مشکلی داشتم واقعا؟ مثلا دلم برای با خیال راحت پشت میز نشستن و کار کردن تنگ شده. برای نقد تمرین هنرجوها تنگ شده. برای کتاب خواندن که بیشتر. هیچ‌وقت نشده بود این همه کم بخوانم. هرکار می‌کنم روتینم به حالت عادی برنمی‌گردد. در این شرایط هر دفعه چیزی رو می‌شود که باید مدیریتش کنم. بالاخره ترم جدید مدرسه مبنا شروع شده و تازه‌نفس بعد از یک مرخصی برگشته‌ام. هرچقدر بیشتر می‌گذرد می‌فهمم خیلی مبنا و استادیاری را دوست دارم. فکر نمی‌کردم در این شرایط حتی نصف تعداد ظرفیتم پُر شود اما الحمدالله خوب بود. محتوای هفته‌ی اول را برای بچه‌ها فرستادم. همین روز اول دو نفر تمرین داده‌اند که معرکه است. روزهای قبل که حرف می‌زدیم، اکثر هنرجوها به عشق وطن و روایت جنگ، موفقیت و پیشرفت‌های ایران دل به نوشتن زده‌اند. خیلی کیف می‌کنم که کنارشان هستم. دلم نمی‌آید خلاق برندارم. بچه‌های خلاق خیلی تر و تازه‌اند. مثل یک نوزاد. دوست دارم کنارشان باشم و بزرگ شدنشان را ببینم. البته اگر خدا بخواهد. برخلاف جنگ قبل زیاد روی گذاشتن روزنوشت‌هایم توی کانال موافق نیستم. من از احساساتی می‌نویسم که یک مادر شجاع و دلیر ایرانی نباید بنویسد😅 اما خب باید بازخوردها را ببینم تا ببینم چه می‌شود. جمعه ۱۴ فروردین ۰۵ روز ۳۵ جنگ @hofreee
وقتی می‌گفتیم مدافعین حرم میرن که جنگ به داخل کشور نرسه مسخره می‌کردن! می‌گفتند توهم جنگ دارید! حالا محل شهادت‌ها از لبنان و سوریه رسیده به تهران. به دل پایتخت ایران. واقعا اگه خدا، حاج قاسم‌ها رو نمی‌داد چه می‌کردیم؟ @hofreee
هدایت شده از مجلهٔ مدام
🔹 سالِ‌نو، اشتراکِ‌نو: خرید اشتراک یک‌سالهٔ مدام 🔹 🟠 با تهیهٔ اشتراک، بدون دغدغه و تنها با یک سفارش، شماره‌های ۱۱ تا ۱۶ مجله را دریافت کنید و از ۴۰٪ تخفیف ویژه + ارسال رایگان بهره‌مند شوید.👇 https://modaammag.ir/shop/ تحویل سریع‌تر:*- مشترکان همیشه اولین نفراتی هستند که مجله برایشان ارسال می‌شود. ✅ صرفه‌جویی مالی:** بیشترین تخفیف خرید تکی۲۰٪ بوده، اما مشترکین مدام ۴۰٪ تخفیف + ارسال رایگان دارند! ✅ ثبات قیمت: افزایش قیمت‌ها شامل حال مشترکان نمی‌شود. 🔗 برای تهیهٔ اشتراک یک‌سالۀ مدام، از طریق فروشگاه مدام اقدام کنید یا به ما پیام بدهید.👇 https://modaammag.ir/shop/ مدام؛ یک‌ ماجرای دنباله‌دار |  @modaam_magazine
پسرم. این دو سه روز در جنگ اتفاقات شگفت‌انگیزی به نفع ما افتاده. حدودا دو روز پیش یک جنگنده را زدیم و خلبان‌هایش در خاک ایران ایجکت کردند. از همان ثانیه اول از نظامی و مردم عادی به دنبال آن‌ها بودند. آمریکا هم کم نگذاشت و خیلی کارها کرد برای پیدا کردنشان. ما ولی حسابشان را رسیدیم. چند هلیکوپتر بلک‌هاوک و هواپیماهای A10 و C130 و چندتای دیگر که اسمشان را بلد نیستم را زده‌ایم. فکر کن چه جایی هم افتاده بود! وسط عشایر و لرهای باغیرت‌مان. بدتر از این برایشان نمی‌شد. یک کلیپ دیدم که مردی با تفنگ برنو به سمت هلی‌کوپتر شلیک می‌کرد. شاید این‌ها برایت بعدا شبیه قصه باشد اما ما داریم زندگی‌شان می‌کنیم. شاید هم متوجه اسم‌های این جنگ‌افزارها نشوی و بگویی خب که چی؟ به خداوندی خدا مردم هرجای دیگر بودند با دیدن آن هلیکوپترها و آرم پرچم آمریکا، شلوارشان را خیس می‌کردند. چه برسد که بخواهند اسلحه دست بگیرند و بروند به کمک نظامی‌ها. واقعا شبیه یک فیلم سینمایی ابرقهرمانی نیست؟ به نظرم هالیوود اگر همچنان به آن فیلم‌هایش که ارتش آمریکا را آسیب‌ناپذیر و الهی جلوه می‌داد ادامه بدهد بی‌شباهت به بالیوود نشود. پسرم. دیدی که چقدر امکانات دارند؟ چه تکنولوژی‌ای ساخته‌اند این سال‌ها؟ بعد فکر کن جوان‌های ما در تحریم چطور توانستند به چنین موشک‌ها و پدافندی برسند که بکوبند توی دهن چنین اسکتبار تا بن دندان مسلحی؟! افتخارآمیز نیست؟ جز با کمک خدا شدنی بود؟ چطور می‌شود گفت که چرا خدا کمکمان نمی‌کند؟ پس این‌ها چیست؟ جز با تلاش و اراده و استمرار مغزهای ناب ایرانی این کار شدنی بود؟ همه چیز دنیا دست‌شان بود. ما چی؟ ما از صفر ساخته‌ایم. ۳۷ روز است که پا به پای‌شان می‌جنگیم. چه بسا قوی‌تر و کوبنده‌تر. باور کن این‌ها شعار نیست. رئیس‌جمهور ونزوئلا را از خانه‌اش بیرون کشیدند و خیلی راحت تسلیمش کردند. هیچکس هم چیزی نگفت. این‌جا ایران است و ما ایرانی‌های مسلمانیم. یادت باشد که هر کاری به کمک خدا از دست ما ساخته است. هر کاری. هروقت که از تلاش‌هایت ناامید شدی بیا و این نامه را بخوان. قبول؟ از خدا می‌خواهم به سلامت بزرگ بشوید. به دردش بخورید. شما آن دست‌هایی باشید که قرار است ما را به تکنولوژی‌های قدرتمند برساند. شما آن چشم‌هایی باشید که چهره‌ی مولایمان را می‌بیند. برایت آنقدر قصه موشک‌هایمان را گفته‌ام. آنقدر موشک‌های کاغذی ساخته‌ام و می‌سازم تا روزی که دستت به یک واقعی‌اش برسد. یادت می‌آید وقتی با موشک بازی می‌کردی کسی مسخره‌مان کرد؟ اشکالی ندارد. تا قبل از این جنگ نیروهای مسلح‌مان را هم زیاد مسخره می‌کردند. اما دیدند که چه شد! می‌فهمند؟ مهم نیست. پس موشک‌ها را بسازید و بعد هم روانه‌اش کنید سمت دشمن‌هایمان. نمی‌دانم تا آن روز هستم یا نه اما هرجا که باشم دلم شاد خواهد شد. ۱۶ فروردین ۰۵ روز ۳۷ جنگ @hofreee
این کلمات را رهبر شهیدمان گفتند. در خطبه‌های نماز جمعه‌یِ تیرماه سال ۵۹: ای زن مسلمان! ای مادری که کودک خردسالت را در آغوش گرفتی و به میدان خطر رفتی و جان خودت و کودکت را در معرض خطر گذاردی! ای مادر! ای همسر! ای خواهر که حاضر برای فداکاری شدی تا انقلاب پیروز شود و اگر نیروی ایمان و اراده تو زن مسلمان نبود، انقلاب پیروز نمیشد! امروز هم انقلاب محتاج توست! من فکر می‌کنم اگر آقا این‌ روزها بودند باز هم رسا و بلند به افتخار زن مسلمان ایرانی تکرارش می‌کردند. مگر نه؟ :) @hofreee
شنبه با استاد داستان‌نویسی کلاس داشتیم. به خاطر ناپایداری اینترنت برقرار نشد. بچه‌ها که اغلب‌مان زن و مادر هستیم، توی گروه جمع شدند و شوخی و خنده راه انداختند. بعد از چند دقیقه استاد این صفحه‌ از روزنوشت‌هایش را فرستاد. 👇👇👇 @hofreee
شنبه با استاد داستان‌نویسی کلاس داشتیم. به خاطر ناپایداری اینترنت برقرار نشد. بچه‌ها که اغلب‌مان زن و مادر هستیم، توی گروه جمع شدند و شوخی و خنده راه انداختند. بعد از چند دقیقه استاد این صفحه‌ از روزنوشت‌هایش را فرستاد. نوشتند که انگار نه انگار که ما مادران جنگ‌زده زیر موشک باران هستیم. که دلشان باز شده و سرحال آمدند. که این شوخی و خنده سپر دفاعی فرهنگ ایرانی‌ست که طی قرن‌ها به ما رسیده. حالا سه‌شنبه ۱۸ فروردین است. دقیقا دوازده ساعت به وعده‌ی سگ زرد مانده. گروهی که این روزها به جنگ‌زده‌های تهرانی تغییر نام داده را باز می‌کنم. گروه همان زن‌هایی که از صبح امروز انفجارها را از دور و نزدیک می‌شنوند و به کارهایشان می‌رسند. یکی معلم است و باید کلاس‌هایش را پیش ببرد. دیگری وسط خیابان است و می‌گوید اگر راجع به پل صدر شنیدید خبر بدهید که مسیرم را عوض کنم. من نقد هنرجوهای خلاق را تمام کرده‌ام و به هنرجوهای مقدماتی فکر می‌کنم. اگر امشب نقدها تمام نشود، صبح باید بیدار شوم. همان زمان‌ها که گفته قرار است ما را به عصر حجر برگرداند. من ولی فکر می‌کنم که توی نقدها چه بگویم و چطور بگویم. برای پسرها یک چراغ قوه پروژکتوری ارزان خریده‌ایم که شکل‌های مختلف دارد. جان می‌دهد برای تاریکی خانه. به دوستانم می‌گویم آب ذخیره کنیم؟ می‌خندند که می‌خواهد برق را بزند، آب را چکار دارد؟دوستم می‌گوید می‌خواهد خر بخرد چون کم‌خرج و راحت است. دورهم به بدترین چیزهای ممکن فکر می‌کنیم و می‌خندیم. "ف" می‌گوید اگر توی خاموشی رفتیم و نت هم نبود بیایید ساعت ۸ شب‌ها به ماه نگاه کنیم. دیگری می‌گوید نه برویم روی پشت‌بام آتش روشن کنیم و با دود پیام دهیم. سرآخر به خواندن دعا می‌رسیم. شب می‌خواهم کوکوی سیب‌زمینی درست کنم. بچه‌ها خیلی دوست دارند. توی گروه همچنان می‌خندند. نمی‌دانم به قول استاد سپر دفاعی‌مان است یا اینکه چون فقط زنیم! یک زن عادی در خاورمیانه که می‌خواهد زندگی کند. و این کار را در هر شرایطی می‌کند. @hofreee
برایت گریه خواهم کرد اما صبح بعد از جنگ پس از این لحظه‌های بی‌امانِ زخمیِ خون‌رنگ تو را بعد از عبور دود و آتش، اشک می‌ریزم پس از پیروزی نور حقیقت بر شب نیرنگ تمام ابرها را دانه‌دانه گریه خواهم کرد ولی وقتی گذشتیم از خم این جادۀ دلتنگ شاعر: «خانم اعظم سعادتمند» پ.ن: دو هفته وقت داریم که دیگه عزادار باشیم... @hofreee