eitaa logo
حُفره
682 دنبال‌کننده
298 عکس
40 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
الهام گفت رد حنا فقط یک هفته می‌ماند. اما من بعید بدانم رد میناب تا آخر عمرم از روحم پاک شود. @hofreee
دیروز با بچه‌ها بالاخره رسیده‌ام خانه. فکر می‌کنم من تنها عضو گروه بودم که زودتر از همه راه افتادم و دیرتر از همه رسیده‌ام خانه. با بچه‌ها. چمدانم هنوز کنار در مانده. از اینکه بازش نمی‌کنم و خاطره‌ها هجوم نمی‌آورند حس خوبی بهم دست می‌دهد. بارها و بارها توی این سفر به خودم گفته‌ام تو دیوانه‌ای زنیکه! من که شش سال بود تمام سفرهای دنیا را بدون بچه‌ها به خودم حرام کرده بودم. هر چه پیشرفت و دلخوشی را اگر می‌خواست مرا از آن‌ها جدا بندازد، پرت کردم سینه دیوار. حالا چرا آنقدر دیوانه شده بودم که کیلومترها از آن‌ها دور شوم و بیایم توی راهی که پُر از غم و درد و رنج بود. مادرانه بود اصلا. یک تراژدی مادرانه.... بهتر که فکر می‌کنم خدا خودش خواست من دیوانه باشم. وقتی جواب استخاره‌ی تمام پیشنهاد‌های کاری‌ام نه می‌آمد و این سفر همان دفعه اول " خیلی خوب بود". حتی گفته بود که " امیدوار باش به الطاف من...". گوشی توی دستم و قلبم توی سینه لرزید. چرا دوست داشت که بجنگم با خودم و راهی شوم میناب؟ سوالی که هنوز هم به جوابی برایش نرسیده‌ام. منتظرم که آب جوش بیاید و یک قهوه درست کنم شاید خستگی هفته‌ی گذشته بپرد. نگاهم می‌افتد به " ایران" که با حنا روی جای نبض دست راستم کشیده شده. به گل و برگ‌هایی که روی انگشتان دست چپم است. بعضی قسمت‌شان خیلی کم‌رنگ شده و می‌ترسم از روزی که کامل محو شود. این دو روز هروقت می‌خواستم سفر یک هفته‌ای به میناب را انکار کنم دست‌هایم مانع شدند. دست کشیدم روی‌شان انگار که روی آن قبرهای کوچک سفید را. انگار دست‌های مادر خدیجه را. زنی که توی ۲۷ سالگی مادر شهید شد. انگار که نخل‌ِ سوخته‌ی مدرسه شجره طیبه را. الهام گفت رد حنا فقط یک هفته می‌ماند. اما من بعید بدانم رد میناب تا آخر عمرم از روحم پاک شود. @hofreee
توی گالری‌ام دنبال چیزی می‌گردم که چشمم می‌خورد به عکس‌های نمایشگاه کتاب پارسال. همیشه به اینجا که می‌رسیدم یک نفس عمیق می‌کشیدم. بزرگی مصلی را دوست داشتم. دور تا دور را نگاه می‌کردم. بدم نمی‌آمد به همه جا سرک بکشم. می‌شمردم که روز چندم نمایشگاه‌ست و تا کِی مانده؟ فکر می‌کردم که یعنی آقا امسال می‌آمدند؟ نمی‌شد همین امروز که بودم بیایند؟ بعد فقط چشم‌شان برای یک ثانیه از رویم رد شود؟ دوباره یاد آن خانم نویسنده می‌افتادم که آقا توی نمایشگاه جلوی خودشان و کتاب‌هایشان مکث کردند و حسابی تشویق‌شان کردند. باز سعی می‌کردم غبطه خوردنم را کمتر کنم و بیشتر بدوم. برای آن لحظه. برای آن دم که توی خوابم هم دیده بودم. برای آن لبخند که به واقعیت برسد. کتاب‌هایی که خریده بودم را تا خانه می‌کشیدم و به برنامه سالانه‌ام نگاه می‌انداختم. باید به لبخند آقا چند قدم نزدیک‌تر می‌شدم. اما خب.... خداروشکر که امسال نمایشگاه کتاب حضوری نیست. خداروشکر که کسی ترک برداشتن آرزوهای یک بچه نویسنده را نمی‌بیند. @hofreee