eitaa logo
حُفره
640 دنبال‌کننده
348 عکس
41 ویدیو
4 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا @mob_akbarnia . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز پستچی هم رسید و نوبرانه آورد🤩 در شماره ششم مجله کلمه یک روایت کوتاه هم از من چاپ شده. https://ble.ir/kalaamemag @hofreee
«دوره نقد اثر» بخوانید، بنویسید و نقد دریافت کنید!📝 این دوره ایستگاه تخصصی شما برای تثبیت آموخته‌های دوره مقدماتی است. اگر دوره مقدماتی را گذرانده‌اید و بنا بر صلاح‌دید استادیار می‌خواهید با تسلط کامل و آمادگی حداکثری مجوز ورود به دوره پیشرفته را دریافت کنید، «نقد اثر» همان جایی است که باید باشید! 🔖 در این مسیر سه پله را طی خواهید کرد: ▫️نمونه خوانی داستان‌های کوتاه ایران و جهان ▫️نوشتن داستان با موضوعات پیشنهادی ▫️دریافت نقد داستان‌ها برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام، سری به پیوند زیر بزنید👇👇 🔗 https://mabnaschool.ir/product/naghdeasar-5-3/ 🌐 مبنا در بله | مبنا در ایتا | @mabnaschoole |
وقتی دوقلوها رو گذاشتم مدرسه و میرم واسه یه دورهمی کاری و یکهو یادم می‌آدم هنوز یکی مونده کنارم 🫤😂 🤲 @hofreee
مادرم کارمند بود. از نوزادی‌ام تا زمانی که دانشگاه بروم. همیشه بعد از مدرسه می‌رفتم دبیرستان مامان. تا ۲ یا ۳ بعدازظهر توی دفتر و پشت میز مدیریت مامان می‌پلکیدم تا زنگ بخورد. بعد باهم می‌رفتیم خانه. پدرم هم چند دقیقه بعد می‌رسید. وقتی از راه‌پله ساختمان رد می‌شدیم بوی پیازداغ و غذای تازه دیوانه‌ام می‌کرد. بوی برنجی که توی آب داغ بجوشد. شکم خالی‌ام انگار جیغ می‌کشید. دلم می‌خواست بینی‌ام را بچسبانم به در خانه همسایه. بروم سر سفره‌شان. بچه‌تر که بودم و توی خانه با برادرم تنها، این کار را کردم. رفتم نشستم سر سفره ناهار همسایه پایینی. بعدش مامان حسابی تنبیه‌ام کرد اما دلم غذای تازه می‌خواست. خسته شده بودم از خورشت‌های یخ‌زده‌ای که مامان صبح به صبح از فریزر درمی‌آورد. بعد باید کلی چشم‌انتظار می‌ماندم تا گرم شود. غذای فریزری بوی تازگی نداشت. بوی خانه همسایه را نمی‌داد. دلم می‌خواست یک‌بار از مدرسه بیایم خانه و آیفون را بزنم. مادرم بیاید پشت در بگوید: " خسته نباشی دخترم.‌‌.." یا تمام روزهای ابتدایی‌ام دلم می‌خواست وقتی زنگ می‌خورد به‌جای تاکسی نارنجی‌رنگی که اکثرا هم دیر می‌کرد، مامانم بغلش را برایم باز کند. مثل دخترهای دیگر. کیفم را از دستم بگیرد. باهم پیاده و سلانه‌سلانه بیاییم خانه. بعد در خانه که باز می‌شود به‌جای بوی ماندگی، بوی غذا بدهد. بوی زندگی. چراغ‌ها هنوز روشن باشد. آن حفره سیاه و تاریک توی خانه نباشد. برای همین بود که موقع انتخاب رشته دبیری و معلمی را نزدم! سفت ایستادم که از آن بیزارم. از کارمند شدن بدم می‌آید. به مهدی گفتم خانواده اولویت من است نه کار. زن کارمند نخواهی داشت! اما جلوتر که رفتم فهمیدم می‌شود کارهای مجازی داشت و به زندگی هم رسید. حالا توی مدرسه مجازی مبنا کار می‌کنم. ناهار تازه می‌گذارم. یک چراغ خانه را روشن می‌گذارم‌. می‌روم دنبال پسرها. وقتی زنگ‌شان می‌خورد چشم‌هاشان به دنبالم مثل گرسنه‌ای دنبال غذا می‌گردد‌. می‌دوند سمتم. سفت بغلشان می‌کنم. می‌گویم: " خسته نباشید..." خانه که می‌رسیم از پایین بوی غذا پیچیده. بوی خانه‌ی ماست. در را که باز می‌کنم هانی می‌گوید: " به‌به چه بوی خوبی مامان! " سفره را سریع پهن می‌کنم و غذا را می‌گذارم جلویشان. زل می‌زنم به تند تند غذا خوردن‌شان‌. مادرم چند روز پیش می‌گفت: " حیف کردی خودتو... اگه بدونی چه آدمایی الان دکتر و معلمن ..." دراز کشیده بودم‌. پلک‌هایم را روی هم محکم فشار دادم. مبارکه‌ی دکتر را تصور کردم. مبارکه‌ی موفق و شاغل و تمام‌عیار. زنی مستقل و درخشان که بچه‌هایش با حسرت خیلی چیزها بزرگ می‌شوند. پلک‌ها را باز می‌کنم. به مادرم می‌گویم من شاغلم اما مجازی. توی خانه. اینطوری دوست دارم. کنار بچه‌ها. زندگی سخت می‌گذرد. می‌توانم کار پردرآمدتری در بیرون خانه پیدا کنم که مهدی زیرفشار زندگی له نشود اما بچه‌ها چه؟ اما مبارکه‌ی هفت ساله که روز شکوفه‌ها کنج مدرسه تنهای تنها بود چه؟ من به همین ولع پسرها موقع خوردن غذای تازه راضی‌ام. بگذار بگویند زن خانه‌دار سطح پایین! بگذار بقیه دنیا قله‌ها را فتح کنند. من می‌خواهم قله زندگی را فتح کنم تا آنجا که بتوانم.... @hofreee