هدایت شده از حلقه کتاب مبنا
📚 معرفی منتقدین حلقه ۱۳
✨ چه کتابخوان عادی باشید چه حرفهای بودن یک منتقد در جمعخوانی گرهگشاست
✅ در حلقه سیزدهم قراره با سه منتقد درجه یک کتابها رو جمعخوانی کنیم
🧕🏻خانم نوروزی منتقد جزیره سرگردانی
🧕🏻خانم عطارزاده منتقد یک عمر کار
🧕🏻خانم اکبرنیا منتقد خاکسپاری دوم بانوی مرگ
⏰ هر پنجشنبه نقد کتاب داریم و در بستر بله و تلگرام انجام میشه
اگه میخوای کتابها رو با منتقد بخونی همین الان در حلقه ۱۳ ثبتنام کن 👇
🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe13/
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
#منتقد
📚 @halghemabna
فقط یک لحظه بود. انگار ملکولهای هوا را میدیدم. همه چیز شفاف و واضح بود و دلم گرم. کم پیش میآید دلم گرم باشد. شاید آن روز که روی سجاده اشک میریختم که در این شهر تنها و غریبم، اتفاق افتاد. اینکه دستم را توی دستهای مهربان چند بندهاش بگذارد. همینطور که دلم میخواست فیلم زندگیام کمی آرامتر در این نقطه جلو برود، ترسی افتاد به جانم.
"از دست ندمشان؟" من خیلی زود از دست میدهم. یک روز بینهایتم و یک روز صفر. زل زدم به تک تک آدمها. به دستهایشان. به انقباض ماهیچهی صورتشان. دندانهای زرد و سفیدشان. یعنی روزهای بعد هم دوباره اینقدر دوستشان دارم؟ کنارشان آرام و خوشحالم؟ نکند مثل قبلیها بروند که بروند؟ انگار نه انگار که یک روز دستهای هم را محکم فشار داده بودیم! میترسم. همیشه توی خوشیها یک لکه ترس و غم میافتد. بعد لکه هر روز بزرگ و بزرگتر میشود و تمام! دیگر دلت گرم نمیشود و همه چیز تار و محو است. گاهی میفهمم چرا گاهی نه. اما چه فرقی میکند برای دلی که مثل یک آینهی شکسته هزار تکه میشود؟
#لحظهها
@hofreee
تو میدونی که خوابه اما دلت میخواد به اون خواب التماس کنی که توروخدا یه روز واقعی شو! بذار اون لحظه رو لمسش کنم. تو حتی به اون دونههای ریز تسبیح حسودیت میشه.
هم خوشحالی هم دلت تنگه. اونقدر که میتونی روزها اشک بریزی.
#رزق_امروز
@hofreee
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما شما هم این فیلم را بارها دیدهاید. از زوایای مختلف. شاید هم مصاحبه با آن سرباز سوخته را شنیده باشید. همیشه این مواقع به این فکر میکنم که اگر من بودم چه میکردم؟ مرد بودم و نظامی پای یک لانچر. بدنم سوخته بود. یک سوختن واقعی! زیر موشک دشمن. بعد میدویدم سمت لانچر برای شلیک؟ آن هم برای شاد و امیدوار کردن مردمم؟
حالا که نظامی نیستم و مرد هم؛
در سختیها میدَوَم سمت وظیفهام؟ با بدنی سوخته که گوشتش درحال ور آمدن است؟ با دردی که میل به این دارد که مرا بکوبد به زمین؟ چند هزارم ممکن است آن لحظه به کسی غیر از خودم و جانم فکر کنم؟
فقط باید پای لانچر بود که غیرت داشت؟
#سرباز
@hofreee
سلام بر تو
به تعداد دخترهایی که از خاک بیرون کشیدی.
به عمق عشقی که به همسرت داشتی.
به محبتی که نثار دخترت کردی.
به تعداد زنهایی که به آنها عزت دادی و از کنج خانه بیرونشان کشیدی.
به شلاقها و سنگهایی که نگذاشتی روی بدن زنی بلغزد و متلاشی کند.
به تارهای مویی که رشد کردند و بافته شدند و لای انگشتهای دست هیچ مردی از بیخ کنده نشدند.
به دستهایت که برای نوازش سرِ دخترکی پایین آمد.
به لبخندت با دیدن نوزاد دختری.
به دستهای گشاده و آغوش گرمت برای دخترهایت.
به حجابهایی که تنهای عریان را پوشاند و زن را از ابزار جنسی بودن نجات داد.
به ساختن هویت برای یک زن.
پیامبرم!
سلام بر تو.
به تعداد ریحانههایی که تا به الان نفس میکشند، زندگی میکنند و به آسمان میرسند فقط به خاطر تو.
و خدای تو.
ما اگر تو و خاندانت را نداشتیم باید چه میکردیم؟
پدرعزیز ما سلام بر تو.....
#والا_پیامدار_محمد
#دوستت_دارم
@hofreee
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم دو چراغ زرد چشمک میزند. گوشهایم انگار باز هم صدای ویژ آژیر را میشنود و میپرم. برای چندمین بار. دیروز خیلی چیزها فهمیدم. جاده همانقدر که میتواند زیبا و سرسبز و رویایی باشد، ترسناک و سرد و پر اتفاق هم هست.
هیچوقت فکر نمیکردم وسط شهریوری که ظهرش زیر باد کولر بودیم دنبال لباس گرم برای بچهها پرپر بزنم. اینکه اولویتها چقدر در چند ثانیه میتواند عوض شود. قبل از اتفاق به فکر فردا و برنامههایت هستی اما بعدش فقط به فکر این هستی که چه خوب که زندهاید! و چقدر خانه را میخواهی. خانه اما دور است و جاده مثل آدامسی کش میآید. آن کلوچهای که از آن بیزاری چقدر وقتی گرسنهای میتواند خوشمزه باشد. آنقدر که دو تا را با هم بخوری. درحالی که موهایت از زیر روسری بیرون زده و دستهایت کثیف است و بدنت همچنان میلرزد.
چشمهایت را باز میکنی، چراغ زرد هست و نیست. دستهای پسرک یادت میآید و رنگ صورتش که آن هم زرد بود و میگفت: " مامان بغلم کن" تو بغلش کردی اما دخترک کنار جاده که ماشینشان ته دره سقوط کرد، مادرش را نه. پلیس کاپشنش را انداخته بود روی شانههای دخترک و موهای پریشانش را نوازش میکرد. او هم با گریه تند و تند تعریف میکرد که چه شده. دغدغههایت هم در چند ثانیه عوض شده. دیگر فردا و کارهایش مهم نیست. الان و اینکه چطور آوارگی را از روی دوشهایت برداری مهم است. چشمهایت میتواند تابلوی ورودی تهران را ببلعد و تا به حال اینقدر منتظرش نبودهای.
چراغ زرد توی چشمهایت چشمک میزند و پسرک را سفت بغل کردهای. سوز سرما از لای پنجره ماشین داخل میآید و به این فکر میکنی که هنوز هم درون اتفاقی؟ وقت اتفاق چقدر هنوز ناچیز و تنهایی! چقدر هنوز پوچ و توخالی هستی اگر او نبود و نباشد و دستهایت را نمیگرفت و حایل سر پسرک و شیشه ماشین نمیکرد، حالا کجا بودی؟ به جز درون این ماشین مچاله ممکن بود چه جاهای دیگری باشی؟ اگرها بیچارهات میکنند و دوباره یادت میآید که چقدر هنوز هیچی نیستی دختر!
پ.ن: ما خوبیم خداروشکر.
@hofreee