فقط یک لحظه بود. انگار ملکولهای هوا را میدیدم. همه چیز شفاف و واضح بود و دلم گرم. کم پیش میآید دلم گرم باشد. شاید آن روز که روی سجاده اشک میریختم که در این شهر تنها و غریبم، اتفاق افتاد. اینکه دستم را توی دستهای مهربان چند بندهاش بگذارد. همینطور که دلم میخواست فیلم زندگیام کمی آرامتر در این نقطه جلو برود، ترسی افتاد به جانم.
"از دست ندمشان؟" من خیلی زود از دست میدهم. یک روز بینهایتم و یک روز صفر. زل زدم به تک تک آدمها. به دستهایشان. به انقباض ماهیچهی صورتشان. دندانهای زرد و سفیدشان. یعنی روزهای بعد هم دوباره اینقدر دوستشان دارم؟ کنارشان آرام و خوشحالم؟ نکند مثل قبلیها بروند که بروند؟ انگار نه انگار که یک روز دستهای هم را محکم فشار داده بودیم! میترسم. همیشه توی خوشیها یک لکه ترس و غم میافتد. بعد لکه هر روز بزرگ و بزرگتر میشود و تمام! دیگر دلت گرم نمیشود و همه چیز تار و محو است. گاهی میفهمم چرا گاهی نه. اما چه فرقی میکند برای دلی که مثل یک آینهی شکسته هزار تکه میشود؟
#لحظهها
@hofreee
تو میدونی که خوابه اما دلت میخواد به اون خواب التماس کنی که توروخدا یه روز واقعی شو! بذار اون لحظه رو لمسش کنم. تو حتی به اون دونههای ریز تسبیح حسودیت میشه.
هم خوشحالی هم دلت تنگه. اونقدر که میتونی روزها اشک بریزی.
#رزق_امروز
@hofreee
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما شما هم این فیلم را بارها دیدهاید. از زوایای مختلف. شاید هم مصاحبه با آن سرباز سوخته را شنیده باشید. همیشه این مواقع به این فکر میکنم که اگر من بودم چه میکردم؟ مرد بودم و نظامی پای یک لانچر. بدنم سوخته بود. یک سوختن واقعی! زیر موشک دشمن. بعد میدویدم سمت لانچر برای شلیک؟ آن هم برای شاد و امیدوار کردن مردمم؟
حالا که نظامی نیستم و مرد هم؛
در سختیها میدَوَم سمت وظیفهام؟ با بدنی سوخته که گوشتش درحال ور آمدن است؟ با دردی که میل به این دارد که مرا بکوبد به زمین؟ چند هزارم ممکن است آن لحظه به کسی غیر از خودم و جانم فکر کنم؟
فقط باید پای لانچر بود که غیرت داشت؟
#سرباز
@hofreee
سلام بر تو
به تعداد دخترهایی که از خاک بیرون کشیدی.
به عمق عشقی که به همسرت داشتی.
به محبتی که نثار دخترت کردی.
به تعداد زنهایی که به آنها عزت دادی و از کنج خانه بیرونشان کشیدی.
به شلاقها و سنگهایی که نگذاشتی روی بدن زنی بلغزد و متلاشی کند.
به تارهای مویی که رشد کردند و بافته شدند و لای انگشتهای دست هیچ مردی از بیخ کنده نشدند.
به دستهایت که برای نوازش سرِ دخترکی پایین آمد.
به لبخندت با دیدن نوزاد دختری.
به دستهای گشاده و آغوش گرمت برای دخترهایت.
به حجابهایی که تنهای عریان را پوشاند و زن را از ابزار جنسی بودن نجات داد.
به ساختن هویت برای یک زن.
پیامبرم!
سلام بر تو.
به تعداد ریحانههایی که تا به الان نفس میکشند، زندگی میکنند و به آسمان میرسند فقط به خاطر تو.
و خدای تو.
ما اگر تو و خاندانت را نداشتیم باید چه میکردیم؟
پدرعزیز ما سلام بر تو.....
#والا_پیامدار_محمد
#دوستت_دارم
@hofreee
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم دو چراغ زرد چشمک میزند. گوشهایم انگار باز هم صدای ویژ آژیر را میشنود و میپرم. برای چندمین بار. دیروز خیلی چیزها فهمیدم. جاده همانقدر که میتواند زیبا و سرسبز و رویایی باشد، ترسناک و سرد و پر اتفاق هم هست.
هیچوقت فکر نمیکردم وسط شهریوری که ظهرش زیر باد کولر بودیم دنبال لباس گرم برای بچهها پرپر بزنم. اینکه اولویتها چقدر در چند ثانیه میتواند عوض شود. قبل از اتفاق به فکر فردا و برنامههایت هستی اما بعدش فقط به فکر این هستی که چه خوب که زندهاید! و چقدر خانه را میخواهی. خانه اما دور است و جاده مثل آدامسی کش میآید. آن کلوچهای که از آن بیزاری چقدر وقتی گرسنهای میتواند خوشمزه باشد. آنقدر که دو تا را با هم بخوری. درحالی که موهایت از زیر روسری بیرون زده و دستهایت کثیف است و بدنت همچنان میلرزد.
چشمهایت را باز میکنی، چراغ زرد هست و نیست. دستهای پسرک یادت میآید و رنگ صورتش که آن هم زرد بود و میگفت: " مامان بغلم کن" تو بغلش کردی اما دخترک کنار جاده که ماشینشان ته دره سقوط کرد، مادرش را نه. پلیس کاپشنش را انداخته بود روی شانههای دخترک و موهای پریشانش را نوازش میکرد. او هم با گریه تند و تند تعریف میکرد که چه شده. دغدغههایت هم در چند ثانیه عوض شده. دیگر فردا و کارهایش مهم نیست. الان و اینکه چطور آوارگی را از روی دوشهایت برداری مهم است. چشمهایت میتواند تابلوی ورودی تهران را ببلعد و تا به حال اینقدر منتظرش نبودهای.
چراغ زرد توی چشمهایت چشمک میزند و پسرک را سفت بغل کردهای. سوز سرما از لای پنجره ماشین داخل میآید و به این فکر میکنی که هنوز هم درون اتفاقی؟ وقت اتفاق چقدر هنوز ناچیز و تنهایی! چقدر هنوز پوچ و توخالی هستی اگر او نبود و نباشد و دستهایت را نمیگرفت و حایل سر پسرک و شیشه ماشین نمیکرد، حالا کجا بودی؟ به جز درون این ماشین مچاله ممکن بود چه جاهای دیگری باشی؟ اگرها بیچارهات میکنند و دوباره یادت میآید که چقدر هنوز هیچی نیستی دختر!
پ.ن: ما خوبیم خداروشکر.
@hofreee
من دوستی داشتم که مجرد بود و مسلما بچهای نداشت. به لحاظ ظاهری و وضع زندگی تفاوتهای زیادی داشتیم اما در باطن ویژگیهایی ما را به هم بافته بود. این را بعدا که دیگر نبود فهمیدم. اینکه او چه داشت که هنوز هم جایش پُر نشده و کسی روی صندلیاش ننشسته؟ ما مگر چطور ارتباطی داشتیم که این حفره هر روز گودتر میشود؟ چرا مادرهایی که بیشتر شبیه خودم بودند را انتخاب نکردم؟ بعد از روزها، حالا که سالگرد دیگری از مادری را رد کردهام، جواب را پیدا کردم. ما هر دو میخواستیم که جانسخت باشیم! که برای هدف و آرزوهایمان له و لورده شویم. او بیمار بود و من مادر. هر دو محدودیتهایی داشتیم که گاها ما را خیلی نزدیک میکرد. دوست نداشتیم کسی از ما بپرسد که " چطور میرسی؟" و " چطور میتونی؟". دور سوال پرسیدن و کنجکاوی بیهوده را خط کشیده بودیم. ما به هم رحم نداشتیم. بچهام مریض بود یا او حالش بد بود، در هرصورت باید به برنامهی هفتگیمان میرسیدیم. توی کتاب خواندن مسابقه میگذاشتیم. دلم را میسوزاند که " امروز ۵۰۰ صفحه خوندم! ". بچهها را که میخواباندم حرصش را در میآوردم که " من کتابو تموم کردم بچه! " مرا به رقابت و جنگ میطلبید و من عاشق مبارزه بودم. او کاری میکرد که بیماری برای خودش و مادری برای من، محدودیت نباشد. ترحم، دلسوزی، تعریف و تمجید در کار ما ممنوع بود. برای همین در دلم یک حسرت بزرگ مانده که چرا آن روزهای آخر به او نگفتم که " تو قویترین آدمی هستی که میشناسم! " در نگاه مادرها من زنی طفلکی و بدبخت بودم که چند بچه قد و نیمقد دارد و باید کنج خانه بپوسد. حق ندارد کار کند و علاقمندیاش را دنبال کند. اگر چنین کند به بچهها ظلم کرده. او باید در یک حباب بماند و همه چیز را از دور نگاه کند و حسرت بکشد تا بچهها بزرگ شوند. پیش رفیقم اما من یک زن قدرتمند بودم که میتواند در کنار بچهها از پس هرچیزی بربیاید. رفیقم آنقدر سختی کشیده بود که من جرات نمیکردم از سرماخوردگی بچهها و نرسیدن حرفی بزنم. البته اگر هم چیزی میگفتم همیشه آغوش و همدلیاش به راه بود. من کنار او، دختری بودم که سالها قبل چال کرده و بالا سرش اشکها ریخته بودم. او آن دختر را بیرون کشید از خاک و مرا از ناله و حسرتهای رایج مادرها نجات داد! گاهی فکر میکنم من چقدر خوشبخت بودم که او را در سختترین روزهای مادریام داشتم. او مادر نبود اما جانسخت بود! و مادری مقادیر زیادی جانسختی میخواست.
اینها را گفتم که به بهانهی سالگرد مادریام هدیهای به نومادرها بدهم. اینکه خودتان را بچسبانید به جانسختها. بزنید توی دهان حسرتها، محدودیتها، خستگیها و نرسیدنها. از آدمهایی که میخواهند شما به بهانه مادری در حباب باشید، دوری کنید! خیلی سخت است اما شدنی!
https://daigo.ir/secret/41456395944
#رفیق
#مادری
#جانسخت
@hofreee
ایشون؟
_ ایشون خانم مریم منوچهری هستن! نویسنده کتاب آغشته به بوی ادویهها و ...
ایشون؟
_ ایشون اخیرا کتاب جدید بیرون دادن!
تو همین حکومت ظالم و زنستیز یعنی؟
_ متاسفانه بله!
کجا؟
_ باورت نشد؟ میگم تو همین مملکت!
با اجازه وزارت ارشاد همین مملکت!
کتاباشون؟
_ به راحتی قابل دسترس همهی افراده. در تمام سایتها و نرمافزارهایی که زیر نظر وزارت محترم ارشاد هستن!
ایشون دارن از نوع پوشششون در کجا حرف میزنن؟
_در جمهوری اسلامی ایران!
لسآنجلس نهها!
همیییینجا!
آیا کسی بیداره؟
_ نمیدونم!
تنها کاری که ما میتونیم بکنیم تحریم کتابهای امثال این خانومه!
آیا کشورهای دیگه هم با نویسندههایی که قوانینشون رو زیر پا له میکنن و مورد تمسخر قرار میدن اینقدر گوگولی رفتار میکنن؟
ممنون از بهشتِ ایرانِ عزیز :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
#همین
@hofreee
از تیرماه میخواستم کانالو انتقال بدم به " بله" اما نمیشد. اونجا بهتر میشه تعامل کرد. توی ایتا همه چی یکطرفهست. اگر دوست داشتین بازم همراهم باشین خوشحال میشم :)
🆔 شناسه:
https://ble.ir/hofreee
@hofreee