تو میدونی که خوابه اما دلت میخواد به اون خواب التماس کنی که توروخدا یه روز واقعی شو! بذار اون لحظه رو لمسش کنم. تو حتی به اون دونههای ریز تسبیح حسودیت میشه.
هم خوشحالی هم دلت تنگه. اونقدر که میتونی روزها اشک بریزی.
#رزق_امروز
@hofreee
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما شما هم این فیلم را بارها دیدهاید. از زوایای مختلف. شاید هم مصاحبه با آن سرباز سوخته را شنیده باشید. همیشه این مواقع به این فکر میکنم که اگر من بودم چه میکردم؟ مرد بودم و نظامی پای یک لانچر. بدنم سوخته بود. یک سوختن واقعی! زیر موشک دشمن. بعد میدویدم سمت لانچر برای شلیک؟ آن هم برای شاد و امیدوار کردن مردمم؟
حالا که نظامی نیستم و مرد هم؛
در سختیها میدَوَم سمت وظیفهام؟ با بدنی سوخته که گوشتش درحال ور آمدن است؟ با دردی که میل به این دارد که مرا بکوبد به زمین؟ چند هزارم ممکن است آن لحظه به کسی غیر از خودم و جانم فکر کنم؟
فقط باید پای لانچر بود که غیرت داشت؟
#سرباز
@hofreee
سلام بر تو
به تعداد دخترهایی که از خاک بیرون کشیدی.
به عمق عشقی که به همسرت داشتی.
به محبتی که نثار دخترت کردی.
به تعداد زنهایی که به آنها عزت دادی و از کنج خانه بیرونشان کشیدی.
به شلاقها و سنگهایی که نگذاشتی روی بدن زنی بلغزد و متلاشی کند.
به تارهای مویی که رشد کردند و بافته شدند و لای انگشتهای دست هیچ مردی از بیخ کنده نشدند.
به دستهایت که برای نوازش سرِ دخترکی پایین آمد.
به لبخندت با دیدن نوزاد دختری.
به دستهای گشاده و آغوش گرمت برای دخترهایت.
به حجابهایی که تنهای عریان را پوشاند و زن را از ابزار جنسی بودن نجات داد.
به ساختن هویت برای یک زن.
پیامبرم!
سلام بر تو.
به تعداد ریحانههایی که تا به الان نفس میکشند، زندگی میکنند و به آسمان میرسند فقط به خاطر تو.
و خدای تو.
ما اگر تو و خاندانت را نداشتیم باید چه میکردیم؟
پدرعزیز ما سلام بر تو.....
#والا_پیامدار_محمد
#دوستت_دارم
@hofreee
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز هم وقتی چشمهایم را میبندم دو چراغ زرد چشمک میزند. گوشهایم انگار باز هم صدای ویژ آژیر را میشنود و میپرم. برای چندمین بار. دیروز خیلی چیزها فهمیدم. جاده همانقدر که میتواند زیبا و سرسبز و رویایی باشد، ترسناک و سرد و پر اتفاق هم هست.
هیچوقت فکر نمیکردم وسط شهریوری که ظهرش زیر باد کولر بودیم دنبال لباس گرم برای بچهها پرپر بزنم. اینکه اولویتها چقدر در چند ثانیه میتواند عوض شود. قبل از اتفاق به فکر فردا و برنامههایت هستی اما بعدش فقط به فکر این هستی که چه خوب که زندهاید! و چقدر خانه را میخواهی. خانه اما دور است و جاده مثل آدامسی کش میآید. آن کلوچهای که از آن بیزاری چقدر وقتی گرسنهای میتواند خوشمزه باشد. آنقدر که دو تا را با هم بخوری. درحالی که موهایت از زیر روسری بیرون زده و دستهایت کثیف است و بدنت همچنان میلرزد.
چشمهایت را باز میکنی، چراغ زرد هست و نیست. دستهای پسرک یادت میآید و رنگ صورتش که آن هم زرد بود و میگفت: " مامان بغلم کن" تو بغلش کردی اما دخترک کنار جاده که ماشینشان ته دره سقوط کرد، مادرش را نه. پلیس کاپشنش را انداخته بود روی شانههای دخترک و موهای پریشانش را نوازش میکرد. او هم با گریه تند و تند تعریف میکرد که چه شده. دغدغههایت هم در چند ثانیه عوض شده. دیگر فردا و کارهایش مهم نیست. الان و اینکه چطور آوارگی را از روی دوشهایت برداری مهم است. چشمهایت میتواند تابلوی ورودی تهران را ببلعد و تا به حال اینقدر منتظرش نبودهای.
چراغ زرد توی چشمهایت چشمک میزند و پسرک را سفت بغل کردهای. سوز سرما از لای پنجره ماشین داخل میآید و به این فکر میکنی که هنوز هم درون اتفاقی؟ وقت اتفاق چقدر هنوز ناچیز و تنهایی! چقدر هنوز پوچ و توخالی هستی اگر او نبود و نباشد و دستهایت را نمیگرفت و حایل سر پسرک و شیشه ماشین نمیکرد، حالا کجا بودی؟ به جز درون این ماشین مچاله ممکن بود چه جاهای دیگری باشی؟ اگرها بیچارهات میکنند و دوباره یادت میآید که چقدر هنوز هیچی نیستی دختر!
پ.ن: ما خوبیم خداروشکر.
@hofreee
من دوستی داشتم که مجرد بود و مسلما بچهای نداشت. به لحاظ ظاهری و وضع زندگی تفاوتهای زیادی داشتیم اما در باطن ویژگیهایی ما را به هم بافته بود. این را بعدا که دیگر نبود فهمیدم. اینکه او چه داشت که هنوز هم جایش پُر نشده و کسی روی صندلیاش ننشسته؟ ما مگر چطور ارتباطی داشتیم که این حفره هر روز گودتر میشود؟ چرا مادرهایی که بیشتر شبیه خودم بودند را انتخاب نکردم؟ بعد از روزها، حالا که سالگرد دیگری از مادری را رد کردهام، جواب را پیدا کردم. ما هر دو میخواستیم که جانسخت باشیم! که برای هدف و آرزوهایمان له و لورده شویم. او بیمار بود و من مادر. هر دو محدودیتهایی داشتیم که گاها ما را خیلی نزدیک میکرد. دوست نداشتیم کسی از ما بپرسد که " چطور میرسی؟" و " چطور میتونی؟". دور سوال پرسیدن و کنجکاوی بیهوده را خط کشیده بودیم. ما به هم رحم نداشتیم. بچهام مریض بود یا او حالش بد بود، در هرصورت باید به برنامهی هفتگیمان میرسیدیم. توی کتاب خواندن مسابقه میگذاشتیم. دلم را میسوزاند که " امروز ۵۰۰ صفحه خوندم! ". بچهها را که میخواباندم حرصش را در میآوردم که " من کتابو تموم کردم بچه! " مرا به رقابت و جنگ میطلبید و من عاشق مبارزه بودم. او کاری میکرد که بیماری برای خودش و مادری برای من، محدودیت نباشد. ترحم، دلسوزی، تعریف و تمجید در کار ما ممنوع بود. برای همین در دلم یک حسرت بزرگ مانده که چرا آن روزهای آخر به او نگفتم که " تو قویترین آدمی هستی که میشناسم! " در نگاه مادرها من زنی طفلکی و بدبخت بودم که چند بچه قد و نیمقد دارد و باید کنج خانه بپوسد. حق ندارد کار کند و علاقمندیاش را دنبال کند. اگر چنین کند به بچهها ظلم کرده. او باید در یک حباب بماند و همه چیز را از دور نگاه کند و حسرت بکشد تا بچهها بزرگ شوند. پیش رفیقم اما من یک زن قدرتمند بودم که میتواند در کنار بچهها از پس هرچیزی بربیاید. رفیقم آنقدر سختی کشیده بود که من جرات نمیکردم از سرماخوردگی بچهها و نرسیدن حرفی بزنم. البته اگر هم چیزی میگفتم همیشه آغوش و همدلیاش به راه بود. من کنار او، دختری بودم که سالها قبل چال کرده و بالا سرش اشکها ریخته بودم. او آن دختر را بیرون کشید از خاک و مرا از ناله و حسرتهای رایج مادرها نجات داد! گاهی فکر میکنم من چقدر خوشبخت بودم که او را در سختترین روزهای مادریام داشتم. او مادر نبود اما جانسخت بود! و مادری مقادیر زیادی جانسختی میخواست.
اینها را گفتم که به بهانهی سالگرد مادریام هدیهای به نومادرها بدهم. اینکه خودتان را بچسبانید به جانسختها. بزنید توی دهان حسرتها، محدودیتها، خستگیها و نرسیدنها. از آدمهایی که میخواهند شما به بهانه مادری در حباب باشید، دوری کنید! خیلی سخت است اما شدنی!
https://daigo.ir/secret/41456395944
#رفیق
#مادری
#جانسخت
@hofreee
ایشون؟
_ ایشون خانم مریم منوچهری هستن! نویسنده کتاب آغشته به بوی ادویهها و ...
ایشون؟
_ ایشون اخیرا کتاب جدید بیرون دادن!
تو همین حکومت ظالم و زنستیز یعنی؟
_ متاسفانه بله!
کجا؟
_ باورت نشد؟ میگم تو همین مملکت!
با اجازه وزارت ارشاد همین مملکت!
کتاباشون؟
_ به راحتی قابل دسترس همهی افراده. در تمام سایتها و نرمافزارهایی که زیر نظر وزارت محترم ارشاد هستن!
ایشون دارن از نوع پوشششون در کجا حرف میزنن؟
_در جمهوری اسلامی ایران!
لسآنجلس نهها!
همیییینجا!
آیا کسی بیداره؟
_ نمیدونم!
تنها کاری که ما میتونیم بکنیم تحریم کتابهای امثال این خانومه!
آیا کشورهای دیگه هم با نویسندههایی که قوانینشون رو زیر پا له میکنن و مورد تمسخر قرار میدن اینقدر گوگولی رفتار میکنن؟
ممنون از بهشتِ ایرانِ عزیز :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
#همین
@hofreee
از تیرماه میخواستم کانالو انتقال بدم به " بله" اما نمیشد. اونجا بهتر میشه تعامل کرد. توی ایتا همه چی یکطرفهست. اگر دوست داشتین بازم همراهم باشین خوشحال میشم :)
🆔 شناسه:
https://ble.ir/hofreee
@hofreee
روی جلد کتاب آمده روایتهایی از زندگی پدر موشکی ایران. پشت جلد هم عنوان شده که " این کتاب از آن کتابهای حوصلهسربر نیست. تکههای کوتاه دارد با عنوانهای جذاب. قرار است از کنار هم خواندن تکهها یک تصویر باشکوه درست شود. تصویری از مردی با آرزوهای دوربرد " خب با عنوانهای جذاب همراه هستم ( البته حاوی اغراقست) اما با تصویر باشکوه اصلا! واقعا من به چنین دیدی نرسیدم! اگر شهید مقدم را دورادور نمیشناختم عمق کاری که کردهاند را در نمییافتم. چرا باید از شهیدی به این بزرگی فقط در ۸۳ صفحه بگوییم؟ عجله و شتاب یا این همه کمگویی برای چیست؟ اکثر قسمتهای متن گزارشی و هولهولکی و شعاریست! اسطورهسازی یک شهید دیگر! شهید مقدم اهل کارهای روی زمین مانده بود و خوشمشرب و ولایی و نمازاولوقتخوان! مثل اکثر شهدای بزرگ (با این تفاوت که پدر موشکی ایران هستند که البته نویسنده از پس این تمایز برنیامده). بعد از خواندن کتاب فقط همین چند ویژگی دستتان را میگیرد! بعد هم به همان سرعت تمام میشود! شاید جوانی را مجبور کند نزدیکترین نماز پیشرو را سروقت بخواند اما به نماز بعدی نمیرسد! باز هم تاثیرات بادی که سریع میوزند و میروند. حتی نمیگذارند اندکی در فضا عطر خوشش بماند! راستی آیا شهید خانوادهای نداشت؟ همسر و بچهها کجایند؟ نیاز نبود مخاطب آن بُعد را هم ببیند که فکر نکند شهید فقط و فقط به فکر کار بود؟
و روایت؟ آن هم با زاویه سوم شخص؟ مگر میشود؟ مگر نه اینکه روایت متنی است از مواجهه فرد با اتفاقی و کنش و واکنشهایش در فرم قابل قبولی؟ مگر نه اینکه روایت باید پنجره یا نگاه جدیدی برای ما باز کند؟ ما به بعضی از این متنها شاید بتوانیم یادداشت یا باارفاق خاطره بگوییم اما روایت عجیب است بشود! کاش انتشارات محترم در انتخاب کلمات روی طرح جلدش دقت کند! و کاش اسم پدر موشکی ایران هم گوشهای از روی جلد بیاورید تا مخاطبی که از هیچ چیزی خبر ندارد گرگیجه نگیرد که کتاب برای کیست؟ اما از خوب بودن عنوان و طرح جلد کتاب نمیشود نگفت!
کتاب خیلی کار دارد! هر مرحله از زندگی این مرد پُر از حرف است که بسیار سطحی و سریع از آنها عبور شده! خداروشکر نویسنده در کتاب خط مقدم دینشان را به شهید ادا کردند وگرنه که واقعا حیف بود سوخت کردن چنین انسانی. البته کتاب خط مقدم را هنوز نخواندهام. امید است که بهتر باشد!
https://daigo.ir/secret/41456395944
#مردیباآرزوهایدوربرد
#کتاب
@hofreee