eitaa logo
حُفره
566 دنبال‌کننده
250 عکس
27 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
Toygar IşıklıHayat Gibi (Enstrumantal versiyon) Toygar Işıklı.mp3
زمان: حجم: 4.8M
ترک‌ها هر چقدر فیلم و سریال‌های مبتذل و بی‌محتوایی می‌سازن اما موسیقی‌شون خیلی خوبه! باور کنید شمام حداقل عاشق یکی از این آهنگ بی‌کلاماشون هستید فقط هنوز نمی‌دونید که واسه فلان سریال مبتذله😅😂 حتی آهنگ‌های پس‌زمینه‌ای که در همایش‌های ملی مذهبی پخش میشه😂 قطعه‌ی معروف تویگار اشیکلی، آهنگساز ترک. باکلامش هم قشنگه :) @hofreee
به بهانه‌ی خزعبلات جدید نتانیاهو، دلتان را آرام کنید با آیات قرآن و چند خطی از کتاب " طرح کلی اندیشه اسلامی" : " إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ يُخَوِّفُ أَوۡلِيَآءَهُۥ"، این آیه را یادتان باشد. در خاطر بسپارید. زیاد بخوانید و یاد بگیرید. جز این نیست که این گویندگان شیطان هستند. شیطان است که می‌ترساند دوستان خود را. می‌گوید آقا برایتان توطئه چیدند. برایتان دسیسه چیدند. دشمن‌ها لشکر گرد آورده‌اند. منافقین و کفار قریش همدست شدند. منافق شمشیر زیر عبایش بسته. بناست تو را بزند. بناست تو را بکشد! بناست چنین‌ و چنان بکند. آنی که تو را می‌ترساند آن شیطان است. " إِنَّمَا ذَٰلِكُمُ ٱلشَّيۡطَٰنُ" ترساننده‌ی تو از دشمنِ خدا شیطان است و شیطان می‌ترساند. اما تو را؟ آیا تو از گفته‌ی شیطان به ترس می‌روی؟ ترسیده می‌شوی؟ بسته به این است که تو چه کسی باشی. او دوستان خود را موفق می‌شود که بترساند. تو اگر دوست او بودی، می‌ترسی؛ اگر دوست او نبودی، نمی‌ترسی. "فَلَا تَخَافُوهُمۡ" پس نترسید از آنان "وَخَافُونِ" بترسید از من! فرمان مرا مراعات کنید. از عذاب و نقمت من بترسید. "إِن كُنتُم مُّؤۡمِنِينَ" اگر شما مؤمن هستید. https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
📣 انتظارها به سر رسید! •••آغاز ثبت‌نام ترم پاییز نویسندگی خلاق••• 👤 با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 📝 یازده هفته تمرین خلاقیت با بازی‌های نوشتاری 🖋 همراه با استادیار اختصاصی 🔴 ثبت‎نام و اطلاعات کامل مربوط به دوره: 🔗 https://B2n.ir/qp6290 🔗 https://B2n.ir/qp6290 ⚠️ ظرفیت دوره محدود است! | @mabnaschoole |
روایت احسان عبدی‌پور در شماره‌ی هفتم مجله‌ی مدام یک جمله‌ی طلایی دارد. اشاره می‌کند که مرد ساده و معمولی‌ای کارش کاهیدن دلتنگی در میانه‌ی روزگار تنگ و سخت و ثقیل آن روزها بود. می‌گوید که درست است که آدم‌های بزرگ و مهم، تاثیرگذارند اما کره‌ی زمین حجم زیادیش را آب و آدم‌های معمولی فرا گرفته. آدم‌هایی که حتی نمی‌دانند مبارزه راه هستند و کارهای مینی‌مال کوچک می‌کنند، خیلی کوچک، تهی از قرمانی، بی‌شکوه، پنهان ولی امیدبخش! امروز که روسری را دور سرم محکم پیچیدم بلکه دردش بیفتد. بعد خزیدم زیر پتو که لرزم کمتر شود، دوباره غربت و تنهایی یقه‌ام را گرفت. آدم‌ها موقع مریضی، نداشته‌هایشان بیشتر توی چشم می‌آید. همینطور که فکر می‌کردم اگر در این شهر خانواده‌ام بودند چه میشد و ابر خیالم باد و بادتر میشد که چشم‌هایم گرم شد. پسرک مثل کوکویی که از ساعت بیرون بزند، می‌رفت و می‌آمد که " گشنمه! " انگار بدنم را با وردنه روی زمین پهن کرده باشند، نمی‌توانستم تکان بخورم. ابرِ خیال حالا محو شد و بارانِ واقعیت ریخت روی سرم. تا بروزرسانی شوم که چه کنم و بدهم که بخورد زنگ خانه را زدند. یک غذای گرم، آنقدر گرم که دلم می‌خواست تا ابد با انگشتان سردم نگهش داشته باشم، پشت در بود. از طرف یک دوست. مهم نیست که بچه‌ها در چشم به هم زدنی غذا را تارو مار کردند یا نه. اینجایش مهم است که یک لحظه حس کردم بدون ابرِ خیال هم اینجا خانواده دارم. خواهر دارم و می‌توانم بکوبم توی دهان غربت و بی‌کسی. دست‌ها و قلبم آنقدر گرم شد که یعنی می‌توانم برای چند روز دیگر هم سرپا بمانم. با مریضی. بی‌مریضی. حالا حرف احسان عبدی‌پور را بهتر می‌فهمم. واقعا آدم‌های معمولی کارهای کوچک اما امیدبخشی می‌توانند بکنند که به اندازه‌ی کارِ آدم‌های بزرگ مهم و جدی هست. مثل رساندن غذای گرم به یک مادر مریض و بچه‌هایش. مثل کاهیدن دلتنگی در روزهای سخت! @hofreee
هدایت شده از روزهای مادرانه
رو که در جریانش هستید؟ تعدادی کشتی کوچیک (مثل لنج) غذا و دارو و این چیزها بار زدن و از کشورهای مختلف با سرنشینانی از ملیت‌های مختلف راه افتادن سمت غزه‌. ایده اصلی این بود که "حالا که دولت‌ها هیچ کاری نمی‌کنن، آدم‌های آزاده خودشون دست به کار می‌شن. قرار هم نیست با این چار تا غذا و دستمال و شیرخشک زندگی اهالی غزه زیر و رو بشه، فقط می‌خوایم محاصره شکسته بشه. بعدش ایشالا بقیه هم جرات کنن و این روند ادامه‌دار بشه. خلاصه... با همین ایده تعدادی آدم از کشورهای مختلف وصیت‌نامه‌هاشونو نوشتن، همسر و بچه رو بوسیدن، خدافظی کردن و راه افتادن سمت وحشی‌ترین و خونخوارترین رژیم دنیا. توی این مدت هی کشتی‌های مختلف از جاهای مختلف بهشون پیوستن، سلبریتی‌ها و رسانه‌ها کارهای تبلیغاتی کردن، اسپانیا و ایتالیا لاتی رو پر کردن و گفتن ناوهاشونو می‌فرستن که کشتی‌ها رو اسکورت کنن... تا امروز که کشتی‌ها به نزدیکی غزه رسیدن. ‌ ایتالیا اعلام کرد ناوش رو برمی‌گردونه. اسپانیا هم گفت شرمنده دیگه... ما تا همین جاش رو بودیم. اسرائیل حدود ۲۰۰ پهپاد بالای سر کشتی‌ها بلند کرد، کلی کشتی فرستاد محاصره‌شون کنن، از طریق سیستم مخابراتی هشدار فرستاد و..‌ فردا صبح که بشه، سرنشینان کاروان صمود یا به خاک غزه رسیدن، یا توسط اسرائیل دستگیر شدن، یا کشته شدن. دنیا تماشاگر فیلم ترسناکیه که روی پرده‌ای به وسعت جهان در حال پخشه. فیلمی از هولناک‌ترین شرورهای تاریخ سینما، مقاوم‌ترین مردمی که در فیلمی نیومده، چند نفر آزاده که دل به دریا زدن، قدرت‌های بزرگی که عقب نشستن و توی سوراخ قایم شدن، و ما، که امروز برای صمود دعا می‌کنیم تا نوبت خودمون برسه. امیدوارم روزی که دوربین می‌چرخه و نوبت بازی کردن ما می‌رسه، یکی از اون قهرمان‌های آزاده و شجاع فیلم باشیم. ‌ https://eitaa.com/motherlydays
پسرک چند وقت است که بند کرده ظرف‌ها را بشورد. یک چهارپایه می‌گذارد زیر پایش. پیشبند برایش می‌بندم. اسکاج را حسابی کفی می‌کند و شروع می‌کند. امروز بدون اینکه به من چیزی بگوید شروع کرد. آبکش پُر از ظرف‌های آب‌کشیده بود. زل زد که ببیند چه می‌کنم. بشقاب اول را که برداشتم، انگشتانم روی چربی ظرف لیز خورد. به روی خودم نیاوردم. دومی هم هنوز رد غذا رویش مانده بود. لیوان‌ها آنطور شسته نشده بود که لک‌هایش برود. تکه‌های غذا لای چنگال‌ها هم مانده بود. دلم می‌خواست همه را برگردانم توی سینک. بوی غذای ته‌مانده، اطراف سینک را پُر کرده بود. حواسش نبود که باید غذای اضافی روی بشقاب‌ها را در سطل زباله بریزد نه سینک. قطره‌های آب از انگشتانش سُر می‌خورد و نگاهم می‌کرد. پوست دست‌های آب‌خورده‌اش چین افتاده. با ذوق گفتم: " خدا قوت پسرم، ممنونم." بعد هم ظرف‌ها را تک به تک جا به جا کردم. می‌دانستم یک حرکت اشتباه در این لحظه یعنی " تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری! "، " تو رو چه به ظرف شستن؟" و ساخت این جمله‌ها در ذهنش که " من تو هیچ کاری خوب نیستم..."، " کسی من رو قبول نداره! "، " من به درد نخورم! " پس پا کوبیدم روی وسواس بی‌موردم و می‌دانم زندگی و مسئولیت از همین حالا برایش شروع شده. https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
شب به نیمه رسیده اما کارهایم هنوز تمام نشده. دستم می‌خورد به پاکت روی میز. چفیه و قاب می‌افتد بیرون. یکهو انگار از خواب پریده باشم می‌گویم: " یعنی واقعی هستن؟ امروز خواب نبود؟" باید از امروز بیشتر بنویسم اما موکول می‌کنم به بعدها که اتفاقات هضم شدند و باورم شد! @hofreee
می‌نشیند. یادش می‌آید لباسشویی را روشن نکرده و به لباس‌ها نیاز دارند. می‌نشیند. پسرک آب می‌خواهد. می‌نشیند. سیب‌زمینی‌ها را ریز نکرده. می‌نشیند. یک تکه نان خشک شده زیر مبل انگار دست تکان می‌دهد. خانه به جارو کشیدن نیاز دارد؟ می‌نشیند. برنج خیس نداده. ترشی خورش را نزده. می‌نشیند. زعفران دم کرده بود؟ می‌نشیند. پسرک پوشکش را کثیف کرده و بوی مطبوعی در خانه پخش شده. می‌نشیند. ظرف‌ها اگر الان شسته نشود لک برمی‌دارد. می‌نشیند. کاش کمی کیک می‌پخت تا بچه‌ها کیک‌های بیرونی را اینقدر نخورند. می‌نشیند. لباس‌های خیس باید پهن شود و لباس‌های خشک‌شده تا. می‌نشیند. میوه‌ها و سبزی‌ها را شسته بود؟ می‌نشیند. بچه‌ها دلشان بازی می‌خواهد. می‌نشیند. بچه‌ها میوه می‌خواهند. می نشیند. چای باید دم بدهد. الان‌هاست که شوهرش برسد. می‌نشیند. برنج را روی گاز نگذاشته. می‌نشیند. اگر ظرف‌های شام را بگذارد بماند آشپزخانه بوی بدی می‌گیرد. می‌نشیند. لباس بچه‌ها قبل خواب باید عوض شود. می‌نشیند. باید مواد فردا ناهار را از فریزر بگذارد داخل یخچال. می‌نشیند. بچه‌ها مسواک زده‌اند؟ دراز می‌کشد. باید قصه بگوید. پوشک پسرک را عوض نکرده! دراز می‌کشد. خانه در سکوت فرو رفته. باید بلند شود و کارهای خودش را شروع کند. باید کتابی که دارد می‌خواند را امشب تمام کند. باید متن را به سرانجام برساند. باید .... زن خوابیده. چنان عمیق که انگار مُرده باشد. https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
هدایت شده از ریحانه
🖥 | پرده‌دار کعبه‌ی خدا 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 📝 توی صف ورود هستیم. زن کنارم ایستاده. سجاده‌ای در یک دست و تسبیحی در دست دیگر. برایم جالب است تنها چیزهایی که انتخاب کرده بیاورد، این‌هاست. چشمهایش ذوق دارد. دخترکی از بین ما مثل ماهی لیز می‌خورد و می‌رود. از زن می‌پرسم که چه هدیه‌ای برای ایران همدل داده و چرا؟ دخترک انگشت اشاره را به سمت بالا می‌گیرد: «خانوم! منم دادم! دو گرم! گوشواره‌م بود.» نگاهش می‌کنم. سوالم را برمی‌گردانم به دخترک که چرا؟ - واسه بچه‌های فلسطین و لبنان خب! چنان جواب می‌دهد که انگار سؤالم را اشتباه پرسیدم. اسمش سدنا بود یعنی پرده‌دار خانه‌ی خدا. اسمش به او می‌آمد. پرده‌دار کعبه جز این نیست. ✍🏻 مبارکه اکبرنیا 🗓شماره ١ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
حُفره
🖥 #روایت_همدلی | پرده‌دار کعبه‌ی خدا 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار ر
این خرده‌روایت‌ها ماحصل مواجهه‌ام با رویداد ایران همدل در حسینیه‌ی امام خمینی( ره) است. اگر دوست داشتید در کانال ریحانه مابقی را هم بخوانید🌱 مشتاق خواندن نظرات‌‌تان هم هستم👇 https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
هدایت شده از ریحانه
🖥 | نیامدم که رسید بگیرم! 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 ترکش به گونه‌ی همسرش خورد و صورت را شکافت. دوستانش که با این وضع دیدنش فکر کردند شهید شده اما زنده بود. دکترها می‌گفتند نابینایی‌اش حتمی است اما به محض اینکه پانسمان را از چشم‌هایش باز کردند می‌دید. دکتر فریاد می‌زد که «مگه می‌شه؟ معجزه شده؟» هنوز هم بینایی‌اش از باقی اعضای خانواده خیلی بهتر است. 🔹 همان اوایل به همسرش اصرار کرده که برود دنبال سهمیه‌ی جانبازی‌اش. برگشت به زنش نگاه کرد و گفت: «من واسه این چیزا نرفتم! آدم چیزی باید واسه اون طرف هم داشته باشه!» یاد زنی می‌افتم که با چفیه صورتش را پوشانده و گردنبند سنگین و بزرگی را برای طرح ایران همدل هدیه داده بود. وقتی اسمش را برای دادن رسید پرسیدند، گفت: «نیومدم که رسید بگیرم!» و رفت! بی‌هیچ نام و شماره‌ای. در جمهوری اسلامی زن باشی یا مرد فرقی ندارد. جنگ باشد یا نباشد. جهاد جان باشد یا مال! کافیست که ولی فرمان دهد! ✍🏻 مبارکه اکبرنیا 🗓شماره ۵ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
بچه‌ها را سپرده‌ام به مهدی و توی اتاق دراز کشیده‌ام. حالم خوب نیست. خستگی‌ها بالاخره یک‌جا خفتم کردند. پسرک هر بار به بهانه‌ای می‌آید کنارم. دستم را می‌گیرد. صورتش را نزدیک صورتم می‌آورد. چشم‌هایم بسته اما از هرم نفس‌هایش می‌فهمم. دست می‌گذارد روی پیشانی‌ام. با خودش زیرلب حرف می‌زند که متوجه نمی‌شوم. یاد خودم می‌افتم وقتی که او یک نوزاد نارس بود و قد کف دستم. زمانی که سخت مریض میشد و تبش پایین نمی‌آمد. دقیقا همین کارها را می‌کردم. هر لحظه نفسش را چک می‌کردم. با خروج هوا از بینی و حرکت آرام قفسه سینه‌اش، نفس راحتی می‌کشیدم. حالا پسرک نگران من است که زنده‌ام یا مُرده! نفسم را چک می‌کند. بارها به من ثابت شده که خدا بدهکارِ رنجِ بنده‌هایش نمی‌ماند! مخصوصا اگر اهل به رخ کشیدن و منت گذاشتن باشی. سریع تسویه می‌کند. این تسویه کردن در این دنیا سطح آدم را نشان می‌دهد که چقدر بی‌جنبه و رازنگه‌ندار بوده که خدا رنجش را جبران کرده! حس کرده این آدم نمی‌تواند صبر کند تا آن دنیا و جبران‌های صدبرابر بهتر! پس بهتر است بدهی را پرت کنم توی صورتش که دیگر هیچ چیز برای گروگیری و چنگ زدن نداشته باشد! صفر صفر مساوی! خوش به حال آن‌ها که صبوری بلدند و همیشه رازی بین خودشان و خدا هست :) https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee