eitaa logo
حُفره
566 دنبال‌کننده
250 عکس
27 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌نشیند. یادش می‌آید لباسشویی را روشن نکرده و به لباس‌ها نیاز دارند. می‌نشیند. پسرک آب می‌خواهد. می‌نشیند. سیب‌زمینی‌ها را ریز نکرده. می‌نشیند. یک تکه نان خشک شده زیر مبل انگار دست تکان می‌دهد. خانه به جارو کشیدن نیاز دارد؟ می‌نشیند. برنج خیس نداده. ترشی خورش را نزده. می‌نشیند. زعفران دم کرده بود؟ می‌نشیند. پسرک پوشکش را کثیف کرده و بوی مطبوعی در خانه پخش شده. می‌نشیند. ظرف‌ها اگر الان شسته نشود لک برمی‌دارد. می‌نشیند. کاش کمی کیک می‌پخت تا بچه‌ها کیک‌های بیرونی را اینقدر نخورند. می‌نشیند. لباس‌های خیس باید پهن شود و لباس‌های خشک‌شده تا. می‌نشیند. میوه‌ها و سبزی‌ها را شسته بود؟ می‌نشیند. بچه‌ها دلشان بازی می‌خواهد. می‌نشیند. بچه‌ها میوه می‌خواهند. می نشیند. چای باید دم بدهد. الان‌هاست که شوهرش برسد. می‌نشیند. برنج را روی گاز نگذاشته. می‌نشیند. اگر ظرف‌های شام را بگذارد بماند آشپزخانه بوی بدی می‌گیرد. می‌نشیند. لباس بچه‌ها قبل خواب باید عوض شود. می‌نشیند. باید مواد فردا ناهار را از فریزر بگذارد داخل یخچال. می‌نشیند. بچه‌ها مسواک زده‌اند؟ دراز می‌کشد. باید قصه بگوید. پوشک پسرک را عوض نکرده! دراز می‌کشد. خانه در سکوت فرو رفته. باید بلند شود و کارهای خودش را شروع کند. باید کتابی که دارد می‌خواند را امشب تمام کند. باید متن را به سرانجام برساند. باید .... زن خوابیده. چنان عمیق که انگار مُرده باشد. https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
هدایت شده از ریحانه
🖥 | پرده‌دار کعبه‌ی خدا 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 📝 توی صف ورود هستیم. زن کنارم ایستاده. سجاده‌ای در یک دست و تسبیحی در دست دیگر. برایم جالب است تنها چیزهایی که انتخاب کرده بیاورد، این‌هاست. چشمهایش ذوق دارد. دخترکی از بین ما مثل ماهی لیز می‌خورد و می‌رود. از زن می‌پرسم که چه هدیه‌ای برای ایران همدل داده و چرا؟ دخترک انگشت اشاره را به سمت بالا می‌گیرد: «خانوم! منم دادم! دو گرم! گوشواره‌م بود.» نگاهش می‌کنم. سوالم را برمی‌گردانم به دخترک که چرا؟ - واسه بچه‌های فلسطین و لبنان خب! چنان جواب می‌دهد که انگار سؤالم را اشتباه پرسیدم. اسمش سدنا بود یعنی پرده‌دار خانه‌ی خدا. اسمش به او می‌آمد. پرده‌دار کعبه جز این نیست. ✍🏻 مبارکه اکبرنیا 🗓شماره ١ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
حُفره
🖥 #روایت_همدلی | پرده‌دار کعبه‌ی خدا 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار ر
این خرده‌روایت‌ها ماحصل مواجهه‌ام با رویداد ایران همدل در حسینیه‌ی امام خمینی( ره) است. اگر دوست داشتید در کانال ریحانه مابقی را هم بخوانید🌱 مشتاق خواندن نظرات‌‌تان هم هستم👇 https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
هدایت شده از ریحانه
🖥 | نیامدم که رسید بگیرم! 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 ترکش به گونه‌ی همسرش خورد و صورت را شکافت. دوستانش که با این وضع دیدنش فکر کردند شهید شده اما زنده بود. دکترها می‌گفتند نابینایی‌اش حتمی است اما به محض اینکه پانسمان را از چشم‌هایش باز کردند می‌دید. دکتر فریاد می‌زد که «مگه می‌شه؟ معجزه شده؟» هنوز هم بینایی‌اش از باقی اعضای خانواده خیلی بهتر است. 🔹 همان اوایل به همسرش اصرار کرده که برود دنبال سهمیه‌ی جانبازی‌اش. برگشت به زنش نگاه کرد و گفت: «من واسه این چیزا نرفتم! آدم چیزی باید واسه اون طرف هم داشته باشه!» یاد زنی می‌افتم که با چفیه صورتش را پوشانده و گردنبند سنگین و بزرگی را برای طرح ایران همدل هدیه داده بود. وقتی اسمش را برای دادن رسید پرسیدند، گفت: «نیومدم که رسید بگیرم!» و رفت! بی‌هیچ نام و شماره‌ای. در جمهوری اسلامی زن باشی یا مرد فرقی ندارد. جنگ باشد یا نباشد. جهاد جان باشد یا مال! کافیست که ولی فرمان دهد! ✍🏻 مبارکه اکبرنیا 🗓شماره ۵ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
بچه‌ها را سپرده‌ام به مهدی و توی اتاق دراز کشیده‌ام. حالم خوب نیست. خستگی‌ها بالاخره یک‌جا خفتم کردند. پسرک هر بار به بهانه‌ای می‌آید کنارم. دستم را می‌گیرد. صورتش را نزدیک صورتم می‌آورد. چشم‌هایم بسته اما از هرم نفس‌هایش می‌فهمم. دست می‌گذارد روی پیشانی‌ام. با خودش زیرلب حرف می‌زند که متوجه نمی‌شوم. یاد خودم می‌افتم وقتی که او یک نوزاد نارس بود و قد کف دستم. زمانی که سخت مریض میشد و تبش پایین نمی‌آمد. دقیقا همین کارها را می‌کردم. هر لحظه نفسش را چک می‌کردم. با خروج هوا از بینی و حرکت آرام قفسه سینه‌اش، نفس راحتی می‌کشیدم. حالا پسرک نگران من است که زنده‌ام یا مُرده! نفسم را چک می‌کند. بارها به من ثابت شده که خدا بدهکارِ رنجِ بنده‌هایش نمی‌ماند! مخصوصا اگر اهل به رخ کشیدن و منت گذاشتن باشی. سریع تسویه می‌کند. این تسویه کردن در این دنیا سطح آدم را نشان می‌دهد که چقدر بی‌جنبه و رازنگه‌ندار بوده که خدا رنجش را جبران کرده! حس کرده این آدم نمی‌تواند صبر کند تا آن دنیا و جبران‌های صدبرابر بهتر! پس بهتر است بدهی را پرت کنم توی صورتش که دیگر هیچ چیز برای گروگیری و چنگ زدن نداشته باشد! صفر صفر مساوی! خوش به حال آن‌ها که صبوری بلدند و همیشه رازی بین خودشان و خدا هست :) https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
استادی داشتم که می‌گفت درد با رنج فرق دارد. درد شدید است و مقطعی و باید درمان شود. رنج می‌تواند حاصلِ درد باشد و تا سال‌ها ماندگار. رنج از درد بار مثبت‌تری دارد چون رشد می‌آورد. اصلا تغییر از مسیر رنج می‌گذرد. می‌تواند درمان شود یا نه. انگار رنج واکسنِ درد است. حالا دلم می‌خواهد بگویم اما گاهی بدن از مواجهه دائمی با این عامل‌بیماری‌زای‌ِ ضعیف شده، کم می‌آورد. گاهی خودِ درد است. از همه بدتر رنج چیزی نیست که بتوانی به آن عادت کنی. مثل ماری‌ست درون قلبت که هر بار نیشت می‌زند. در برابر آن ساییده نمی‌شوی بلکه حفره پیدا می‌کنی. گاهی می‌میری و دوباره زنده می‌شوی. رنجی که دائمی است یعنی درمانی ندارد یا به این زودی‌ها ندارد. بعد تو بالا و پایین می‌پری که کاری کنی. نیش‌های این مار دیوانه‌ات کرده. مُشت مُشت آنتی‌بیوتیک می‌خوری مثلا. به محض اینکه کمی بهتر شدی می‌ریزی‌شان دور. رنج اما چغر و بدبدن ریشه دارد در وجودت. دوباره دست تکان می‌دهد که نرفته! اینجاست! درون قلبت. دوباره داروها را شروع می‌کنی. بدنت اما به آن‌ها پاسخ نمی‌دهد. داروی بعدی. بعدتر. خیلی بعدتر. نه! تو خوب نمی‌شوی. فقط آنتی‌بیوتیک‌ها هر چه باکتری مفید در بدنت داشتی نابود کرده‌اند و باکتری‌های بیماری‌زا را پرروتر! دکتر می‌روی. سرزنشت می‌کند که عامل بیماری که باکتری نبوده جانم! ویروسی است! چرا این همه داروی الکی خورده‌ای؟ امیدوار می‌شوی این دکتر چیزفهم نجاتت دهد. و می‌دهد. باز هم قدّ چند روز. مار باز نیش می‌زند. بعد یک غروب پاییزی، وقتی ناامید از رفتن رنجی، فکر می‌کنی که چرا؟ این رنج را اگر از تو بکَنند آن‌وقت تو، تو هستی؟ بدون این رنج خیلی بی‌معنا و پوچ نمی‌شوی؟! چرا برای نابودی‌اش این همه می‌جنگی؟ شاید اگر قبولش کنی، اینطور نیش نزند؟ حتما بی‌خود نبود که استادت گفته واکسن است! شاید سال‌ها بعد درون سبدش پُر از چیزهایی باشد که آرزویش را داشتی! ترجیح می‌دهی مدتی هم اینطور خودت را گول بزنی تا جهان به خیر بگذرد. https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
Ramin Djawadi22 The Children [128].mp3
زمان: حجم: 2.6M
و زندگی... پُر از شکست‌ها، جنگ‌ها و پیروزی‌های‌ست که فقط خودمان از آن‌ها خبر داریم. پ.ن: موسیقی متن‌های سریال بازی تاج و تخت عالیه :) امشب بعد از سال‌ها اتفاقی تو گوشیم این کار آقای رامین جوادی رو پیدا کردم. @hofreee
اینجا @hofreee
چراغی @hofreee
روشن است. @hofreee
از دستم دررفته چند صلوات بدهکارم به خانم ام‌البنین. از شنبه ترس افتاده بود به جانم که کارها و برنامه‌هایم کنار بچه‌ها پیش می‌رود؟ این ترس و تردید برای هفته‌هایی‌ست که شلوغ‌تر باشم. صد تا صد تا صلوات نذر کردم و کارها جلو رفت تا امروز. البته چند برنامه را عقبم که از تنبلی خودم بود. این هفته فکری درگیرم کرده. بچه‌ها که بزرگ شوند و فراغ‌بال‌تر شوم نظرم راجع به این روزها چیست؟ به محض مواجهه با این فکر تن و بدنم می‌لرزد. آشفته می‌شوم. از دلتنگی. دلتنگیِ کودکی بچه‌ها. احمقانه نیست؟ بعضی وقت‌ها از خستگی و تنهایی به گریه می‌افتم و همزمان دلم نمی‌خواهد این روزها تمام شوند! خدا زن‌جماعت را چرا اینطور آفریده؟ فکر کن دست‌هایت خیس است و پوست‌پوست شده اما دلت نمی‌خواهد خشک‌شان کنی. می‌خواهی تک تک قطره‌های آب را در پوست دستت حفظ کنی! به چرایی‌اش هم فکر کردم! به خاطر حس و حال و خودسازی‌ای که دارد. انگار راهبه‌ی کلیسایی باشی یا خادم مسجدی. گاهی هم حس می‌کنم یک رزمنده‌ام در خط مقدم. وسط جنگ و آتش‌باران. برای دفاع از وطنم می‌جنگم. هرچه بچه‌ها بزرگ‌تر شوند یک قدم از خلوصِ جبهه فاصله می‌گیرم. می‌شوم عین رزمنده‌هایی که حسرتِ ایمانِ روزهای جنگ‌شان را می‌خورند. می‌گویند زمین و آسمان آن‌جا یک چیزی داشت که عجیب بود. می‌ترسم بچه‌ها بزرگ‌تر شوند و دیگر نیاز به صلوات و نذر برای رسیدن به کارهایم نداشته باشم. حسرت زمین و آسمان مادریِ بچه‌های کوچک بیفتد به جانم. دیگر راهبه یا خادم نباشم. نتوانم برای خدا زبان بریزم و به بچه‌های کوچکم قسمش بدهم. نمی‌دانم! شاید هم اینطور نباشد و مادری هر لحظه‌اش جبهه‌ی زن‌ها باشد. و چه بسا زندگی برای همه! باید پیش بروم و تجربه کنم. https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا ما را لایق بدان که راویِ واقعیِ این خون‌ها باشیم... تا قیامت... پ.ن: دعای دسته‌جمعی یه چیز دیگه‌ست🌱 @hofreee