eitaa logo
حُفره
566 دنبال‌کننده
250 عکس
27 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی هنوز کتابی پیدا میشه که مغزتو منفجر کنه. مویرگ‌های چشماتو نابود کنه از بی‌خوابی چند روزه. باعث بشه ساعت‌ها سراغ گوشیت نیای. تموم برنامه‌ریزی‌هاتو بریزی دور که فقط تمومش کنی. ریتم قلبتو تند کنه و نفستو تنگ. وقتی چنین کتابی هنوز هست یعنی میشه امیدوار بود به زندگی. به ادبیات. به جهان. به آنچه براش تلاش می‌کنی :) می‌دونم که به زودی افسردگی بعد از خوندن یک کتاب عالی گریبان‌گیرم میشه🥲 پ.ن: به زودی ازش در بهخوانم پرده‌برداری می‌کنم😅 @hofreee
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به زبون ما .... برای شما هم سوزش بیشتره؟ 🥲 @hofreee
اگر بخواهند این جریان باریک، که به نام اسلام و مسلمین به‌وجود آمده، در میان آن جامعه جاهلیِ پرتعارض و پرزحمت باقی بماند، اگر بخواهد همین جمعیت و همین جبهه نابود نشود، از بین نرود، هضم نشود، حل نشود، بایستی این عده مسلمان را مثل پولاد آب‌دیده به همدیگر بتابند و مسلمان‌ها را آن‌چنان به‌هم متصل و مرتبط کنند که هیچ عاملی نتواند این‌ها را از یکدیگر جدا کند. چون این‌ها در اقلیت‌اند، جمعیتی که در اقلیت‌اند ممکن است فکرشان تحت‌الشعاع فکر اکثریت قرار بگیرد، عملشان، حیثیتشان و شخصیتشان ممکن است در لابه‌لای حیثیت‌ها و شخصیت‌ها و عمل‌های بقیه مردم، که احیاناً مخالف با آن‌ها هستند، گم بشود، نابود بشود، هضم بشود، از بین برود. برای این‌که این‌ها هضم نشوند، برای این‌که این‌ها نابود نشوند، برای این‌که این‌ها بتوانند به‌عنوان یک جمع باقی بمانند تا در آینده جامعه اسلامی با دست‌های استوار این‌ها بنا بشود و اداره بشود و ادامه پیدا کند، و این‌ها یاوران پیغمبر باشند، برای این‌که این‌ها بتوانند بمانند، این‌ها را هر چه بیشتر به همدیگر متصل می‌کنند و هرچه بیشتر از سایر جبهه‌ها جدا می‌کنند. مثل چیست؟ مثل کوهنوردان که از یک راه صعب‌العبور کوهستانی دارند عبور می‌کنند. ده نفر آدم در میان برف‌ها، عصاها به‌دست، در این راه باریک و پر از خطر باید این راه را، این پیچ‌وخم را، این گردنه را، این گُدار را طی کنند تا برسند به قله کوه. به این‌ها گفته می‌شود: «به هم‌دیگر بچسبید! کمربندهای‌تان را به‌هم ببندید. جداجدا و تک‌تک حرکت نکنید که اگر تنها ماندید، خطر لغزیدن هست.» این‌ها را محکم به یکدیگر جوش می‌دهند. غیر از این‌که به همدیگر جوش می‌دهند، می‌گویند: «خیلی بار با خودتان برندارید، به این طرف و آن طرف نگاه نکنید، فقط سرِتان به راه خودتان باشد، حواستان به کار خودتان باشد، و به همدیگر هم محکم بچسبید.» این‌ها را می‌بندند، کمرها و دست‌ها را، تا اگر یک نفر از این‌ها افتاد، اگر دو نفر افتاد، بقیه بتوانند او را نگه دارند. حالتِ به‌هم‌بستگیِ شدیدِ کوهنوردان نشان‌دهنده و نمایشگرِ حالتِ به‌هم‌بستگی و جوشیدگیِ مسلمانانِ آغازِ کار است. این به‌هم‌بستگی یک اسمی دارد یا نه؟ این پیوستگیِ مسلمانانِ جبهه آغازِ دین، که به همدیگر جوشیدند، به همدیگر گره خوردند، از هم جدایی‌ناپذیرند و با دیگر جبهه‌ها به‌کلی منقطع‌اند، در عینِ حال با خودشان هرچه بیشتر چنگ در چنگ و دست در دست داده‌اند، آیا در قرآن و حدیث نامی دارد یا نه؟ بله، این نام «ولایت» است. ولایت یعنی به‌هم‌پیوستگی و هم‌جبهه‌گیری و اتصالِ شدیدِ یک عده انسانی که دارای یک فکرِ واحد و جویایِ یک هدفِ واحدند، در یک راه دارند قدم برمی‌دارند، برای یک مقصود دارند تلاش و حرکت می‌کنند، یک فکر و یک عقیده را پذیرفته‌اند. هرچه بیشتر، این جبهه باید افرادش به همدیگر متصل باشند و از جبهه‌های دیگر، قطب‌های دیگر و قسمت‌های دیگرِ خودشان را جدا و کنار بگیرند. چرا؟ برای این‌که از بین نروند، هضم نشوند. این را در قرآن می‌گویند «ولایت». اگر ولایت نداشته باشند، اگر به‌هم‌پیوستهٔ صددرصد نباشند، میان آن‌ها اختلاف به وجود می‌آید و از برداشتنِ بارِ امانتی که بر دوش آن‌هاست عاجز خواهند ماند؛ نمی‌توانند این بار را به سرمنزل برسانند. 📚 طرح کلی اندیشه اسلامی صفحات ۴۱۲ و ۴۱۳ https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
خدا چرا آدم‌ها رو تو سختی میندازه؟ برای اینکه ثابت کنه چقدر قدرتمند و عجیبی و نمی‌دونستی! چقدر می‌تونی دوام بیاری و زنده بمونی و نمی‌دوستی! چقدر روحت و جانت عمیقه و نمی‌دونستی! https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
یک هیچ بزرگ! @hofreee
نوجوان که بودم از زبان، اصالت، جغرافیا و خیلی چیزهامان بدم می‌آمد. اینکه با پدر یا مادرم جایی بروم و مازنی صحبت کنند و کسی بشنود، چهارستون بدنم می‌لرزید. لب به غذاهای محلی نمی‌زدم. آداب و رسوم‌مان برایم بی‌معنی بود. در مدرسه یا کلاس‌هایی که می‌رفتم تمام تلاشم را می‌کردم که نکند حرف " ر" را با تشدید بگویم یا کلمه‌ای را بکشم. من نوجوانی بودم که هیچ ربطی به خطه‌ای که زندگی می‌کردم نداشتم. این سرزمینِ مرطوبِ همیشه بارانی حالم را به هم می‌زد. شیشه‌ی عینکم را بخار و قطره‌های باران می‌پوشاند و عینک اگر نمی‌زدم، همه جا تار میشد. آب دریایش گل‌آلود و پُر از زباله بود و بوی زهم ماهی می‌داد. آخر باید می‌نشستم و به کجایش زل می‌زدم؟ جنگل‌هایش جز درخت چه داشت؟ مادرم می‌دانست که اگر اردک یا کدوپلو یا ماهی درست کند لب نمی‌زنم. اکثرا ترجیح می‌داد که برای من کل خانواده را از آن غذاها محروم کند یا جایگزینی روی میز بگذارد. ۱۸ سالگی اما مرا پرت کرد به خوابگاه دانشگاه فردوسی مشهد. در خوابگاه ما یزدی‌ها، اصفهانی‌ها، ترک‌ها و کردها لهجه‌ی خودشان را داشتند. بی‌شرمندگی با آن حرف می‌زدند و همدیگر را پیدا می‌کردند. حتی تهرانی‌ها هم می‌توانستند با آن فارسی غلیظ‌شان به هم برسند. من اما نه فارسی‌ام آنطور غلیظ بود که تهرانی باشم نه مازنی بلد بودم که شمالی باشم. می‌پرسیدند "کجایی هستم؟" و من شهر درون شناسنامه‌ام را طوطی‌وار تکرار می‌کردم. چشم‌هایشان می‌درخشید که " برامون شمالی حرف بزن! میگن غذاهاتون خیلی خوشمزه‌ست، می‌تونی درست کنی یا دستورشون رو بگی؟ خوش به حالتون که لب دریایید... من تا حالا دریا ندیدم! سریال پایتخت چقدر به شماها نزدیکه؟ و ...." من در برابر رگبار سوالات فقط سکوت بودم. هم‌اتاقی‌هایم تلفنی با خانواده‌هاشان با زبان و گویش خودشان حرف می‌زدند. غذاها و شیرینی‌های مخصوص هر ایام را می‌پختند. سُنی اتاقمان چنان از دینش می‌دانست که تن به مباحثه با او نمی‌دادم. من چه داشتم؟ یک کاسه مرغ‌ترش یخ‌زده درون فریزر که مامان برایم گذاشته بود و حتی نمی‌توانستم به کسی توضیح بدهم درونش چیست! تک و توک کلمات مازنی که بلد بودم تکرارشان کنم اما نمی‌دانستم تلفظ‌شان درست است یا نه! من چه بودم؟ یک هیچ بزرگ! کسی که اصالتش را انکار کرده و برای هیچ‌آباد است! دین درستی هم ندارد و حزب باد است! نماز می‌خواند برای روکم‌کنی آن هم‌اتاقی سنی‌اش که بگوید شیعه‌ی مقیدی است! نباید این هیچ را از روی خودم برمی‌داشتم؟ این وضع خجالت و نکبتش بیشتر نبود؟ از آن به بعد شروع کردم به دقت کردن. به زبان، آداب و رسوم، غذاها، جغرافیا و هر آنچه که مربوط به خودم بود. واقعا چرا باید کشیده‌ شدن بعضی کلمه‌هایم خجالت‌آور باشد؟ مگر نه اینکه قدمت بود و پشت داشتن؟ حالا دیگر با حواس جمع‌تری پای حرف و خاطرات مادربزرگم می‌نشستم. ته ته دریا آب تمیزتر و آبی‌تر بود. جنگل‌ها آرامشی داشتند که هیچ‌جا نداشت. تار دیدن در باران بهتر از باران نزدن بود. آش‌ ترش‌های چهارشنبه‌سوری‌مان نظیر نداشت. برنجک‌ها و پشت‌زیک‌های شب یلدا هم. پرتقال‌های ما چقدر آب‌دار و خوش‌طعم بود. برنج‌هامان چقدر خوش‌عطر. چه زن‌ها و مردهایی که تا زانو توی گل بودند که برنج بکارند. سبزی‌های محلی ما هیچ‌کجا جز مازندران پیدا نمیشد و رشد نمی‌کرد. القصه که هرچه عمیق‌تر می‌شدم همه چیز قشنگ‌تر بود. حالا مادرم. چند سال است که ساکن تهرانیم. روز جمعه‌ است. هر دو هفته یک غذای مازنی می‌پزم. دو هفته پیش کدو‌پلو با نیمرو. این هفته شویدپلو با کوکوی کدو سبز( کچلیک). بچه‌ها استقبال نمی‌کنند. همسرم صورتش را جمع می‌کند که " کاش واسه‌شون یه چیز دیگه می‌ذاشتی! " برنج خالی می‌گذارم روی گاز با نیمرو برایشان. ناامید نمی‌شوم. دنبال برنامه‌ی هفته‌های بعدم. آن‌ها بر خلاف من حتی شناسنامه‌ای هم شمالی نیستند اما من ادامه می‌دهم. با مهدی هر ازگاهی مازنی حرف می‌زنیم در خانه. از خاطراتمان که لا به لایش فرهنگمان پیچیده می‌گوییم و می‌خندیم. بچه‌ها گوش می‌کنند. می‌دانم که می‌شنوند. برایشان اصالت و تاریخچه جمع می‌کنم تا بزرگ شوند. نسل بعد نسل تنهایی و بی‌کسی‌ست. نسل پشت و اصالت نداشتن. من چراغ قوه را می‌دهم به دستشان، اینکه بخواهند " ر" را با تشدید بگویند یا نه با خودشان است! کار من خاطره ساختن است. اینکه در تاریکی‌ها روشنش کنند یا نه، انتخاب خودشان است! عکس: یک سفره‌ی افطاری شمالی 😅 https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
مسجد و محراب باید اینطوری باشه. نه اینکه؛ _ بچه بشین سرجات! _ بچه صدا نده. _ بچه ندو. _ مُهرو برندار. _ این بچه صاحاب نداره؟ _ ننه‌ش کجاست؟ _ ننه‌هاشون نشستن انگار نه انگار! _ میگم آقا بندازتت بیرون‌ها! _ میگم آقا دعوات کنه‌ها! _ بچه از محراب بیا بیرون اونجا حرمت داره! _ دست به قرآن نزن خدا خشکت می‌کنه بچه‌جون! و..... دارید جلو چشمتون دهه شصت و هفتاد رو که با این مدل تربیت جلو رفتید می‌بینید! از دین و ایمون ما راضی هستید؟ 😅 مسجدی شدیم براتون یا اونجا رو رها کردیم؟ تو مسجدها پُر نشده از این صندلی‌های مخصوص نماز؟ این چی رو نشون میده؟ جوون‌ها کجان؟ بچه‌ها باید تو مسجد بازی کنن. صدای خنده‌هاشون باید انعکاس پیدا کنه. باید عاشق این مکان مقدس خدا بشن و چطور این اتفاق می‌افته؟ با بازی. با بازی. با بازی. به وقتش میان صف اول و نمازم می‌خونن ان‌شاالله :) https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
دکتر می‌پرسد که " همراه نداری؟" ابروهایش را بالا داده. سر می‌گرداند سمت ساعت روی دیوار. می‌گویم: " نه! " محکم و جدی. می‌شنوم که پرستار مردی به همکارش می‌گوید: " یه زن تنها فقط مونده!" من را می‌گوید. حرف و نیشخند همراهش حالم را بهم می‌زند. دلم می‌خواهد لوله‌ی سرم را از دستم بکنم و دربروم. بیشتر می‌لرزم. سرُم که تمام می‌شود دکمه‌ی سبز درخواست اسنپ را می‌زنم. زود پیدا می‌شود. توی خیابان هم تنها هستم. یک زن تنها. سومین آیه‌الکرسی را که می‌خوانم ماشین می‌رسد. زده یک کوییک سفید روغنی. دارم فکر می‌کنم روغنی دیگر چیست؟ سطح ماشین پایین‌تر از حد معمول است و صدای آهنگ به بیرون می‌پاشد. سوار می‌شوم و می‌لرزم. آنقدر که دندان‌هایم به هم می‌خورد. سریع اطلاعاتم را برای مهدی می‌فرستم. تمام شیشه‌های ماشین تا ته پایین است و یک ریمیکس مسخره و تند از باندها پخش می‌شود. آرام می‌گویم: " میشه شیشه‌ها رو بالا بدین؟ " یک تیشرت آستین کوتاه مشکی پوشیده. واقعا آستین کوتاه وسط پاییز؟ طرح تتوی روی دستش توی تاریکی مشخص نیست. می‌گوید که عاشق سرماست و اینطوری حالش جا می‌آید. حوصله‌ی حرف ندارم. می‌پرم وسط حرفش که مریضم‌ و سردم است. ساکت می‌شود. سرم را به پشتی صندلی جلو می‌چسبانم. ناگهان گرمای لذت‌بخشی به صورتم می‌خورد. مثل هرم نفس‌های مادری روی صورت کودکش. سرم را بالا می‌گیرم. تمام شیشه‌ها بالا رفته و مرد آستین‌کوتاه‌پوش بخاری زده! یک آهنگ ملایم گذاشته و آرام در دل شب می‌راند. دیگر نمی‌لرزم. گرم شده‌ام. حتی می‌توانم پلک‌هایم را روی هم بیاورم. چرتی بزنم و اعتماد کنم به اینکه زن‌های تنها در شب می‌توانند به خانه برسند. با خیال راحت حتی! https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
راستش، داستان‌نویس یا شاعری که بیشتر از هزار کتاب در کتابخانه‌اش داشته باشد، مشکوک است. از خودم می‌پرسم، چنین آدمی برای چه می‌نویسد؟ تنها مقصود نوشتن، تسکین دردِ فقدانِ چیزی خواندنی است. وقتی جایی خالی، جای خالیِ کتابی خاص را در کتابخانه‌‌مان می‌بینیم، دلیلِ کافی داریم که قلم برداریم و به برازنده‌ترین شکل ممکن، خودمان آن را بنویسیم. نوشتن برای جبرانِ کاستی‌ها؛ نوشتن برای استمرارِ خواندن. 📚 به زبان مادری گریه می‌کنیم ✍️ فابیو مورابیتو @hofreee