eitaa logo
حُفره
566 دنبال‌کننده
250 عکس
27 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
یک هیچ بزرگ! @hofreee
نوجوان که بودم از زبان، اصالت، جغرافیا و خیلی چیزهامان بدم می‌آمد. اینکه با پدر یا مادرم جایی بروم و مازنی صحبت کنند و کسی بشنود، چهارستون بدنم می‌لرزید. لب به غذاهای محلی نمی‌زدم. آداب و رسوم‌مان برایم بی‌معنی بود. در مدرسه یا کلاس‌هایی که می‌رفتم تمام تلاشم را می‌کردم که نکند حرف " ر" را با تشدید بگویم یا کلمه‌ای را بکشم. من نوجوانی بودم که هیچ ربطی به خطه‌ای که زندگی می‌کردم نداشتم. این سرزمینِ مرطوبِ همیشه بارانی حالم را به هم می‌زد. شیشه‌ی عینکم را بخار و قطره‌های باران می‌پوشاند و عینک اگر نمی‌زدم، همه جا تار میشد. آب دریایش گل‌آلود و پُر از زباله بود و بوی زهم ماهی می‌داد. آخر باید می‌نشستم و به کجایش زل می‌زدم؟ جنگل‌هایش جز درخت چه داشت؟ مادرم می‌دانست که اگر اردک یا کدوپلو یا ماهی درست کند لب نمی‌زنم. اکثرا ترجیح می‌داد که برای من کل خانواده را از آن غذاها محروم کند یا جایگزینی روی میز بگذارد. ۱۸ سالگی اما مرا پرت کرد به خوابگاه دانشگاه فردوسی مشهد. در خوابگاه ما یزدی‌ها، اصفهانی‌ها، ترک‌ها و کردها لهجه‌ی خودشان را داشتند. بی‌شرمندگی با آن حرف می‌زدند و همدیگر را پیدا می‌کردند. حتی تهرانی‌ها هم می‌توانستند با آن فارسی غلیظ‌شان به هم برسند. من اما نه فارسی‌ام آنطور غلیظ بود که تهرانی باشم نه مازنی بلد بودم که شمالی باشم. می‌پرسیدند "کجایی هستم؟" و من شهر درون شناسنامه‌ام را طوطی‌وار تکرار می‌کردم. چشم‌هایشان می‌درخشید که " برامون شمالی حرف بزن! میگن غذاهاتون خیلی خوشمزه‌ست، می‌تونی درست کنی یا دستورشون رو بگی؟ خوش به حالتون که لب دریایید... من تا حالا دریا ندیدم! سریال پایتخت چقدر به شماها نزدیکه؟ و ...." من در برابر رگبار سوالات فقط سکوت بودم. هم‌اتاقی‌هایم تلفنی با خانواده‌هاشان با زبان و گویش خودشان حرف می‌زدند. غذاها و شیرینی‌های مخصوص هر ایام را می‌پختند. سُنی اتاقمان چنان از دینش می‌دانست که تن به مباحثه با او نمی‌دادم. من چه داشتم؟ یک کاسه مرغ‌ترش یخ‌زده درون فریزر که مامان برایم گذاشته بود و حتی نمی‌توانستم به کسی توضیح بدهم درونش چیست! تک و توک کلمات مازنی که بلد بودم تکرارشان کنم اما نمی‌دانستم تلفظ‌شان درست است یا نه! من چه بودم؟ یک هیچ بزرگ! کسی که اصالتش را انکار کرده و برای هیچ‌آباد است! دین درستی هم ندارد و حزب باد است! نماز می‌خواند برای روکم‌کنی آن هم‌اتاقی سنی‌اش که بگوید شیعه‌ی مقیدی است! نباید این هیچ را از روی خودم برمی‌داشتم؟ این وضع خجالت و نکبتش بیشتر نبود؟ از آن به بعد شروع کردم به دقت کردن. به زبان، آداب و رسوم، غذاها، جغرافیا و هر آنچه که مربوط به خودم بود. واقعا چرا باید کشیده‌ شدن بعضی کلمه‌هایم خجالت‌آور باشد؟ مگر نه اینکه قدمت بود و پشت داشتن؟ حالا دیگر با حواس جمع‌تری پای حرف و خاطرات مادربزرگم می‌نشستم. ته ته دریا آب تمیزتر و آبی‌تر بود. جنگل‌ها آرامشی داشتند که هیچ‌جا نداشت. تار دیدن در باران بهتر از باران نزدن بود. آش‌ ترش‌های چهارشنبه‌سوری‌مان نظیر نداشت. برنجک‌ها و پشت‌زیک‌های شب یلدا هم. پرتقال‌های ما چقدر آب‌دار و خوش‌طعم بود. برنج‌هامان چقدر خوش‌عطر. چه زن‌ها و مردهایی که تا زانو توی گل بودند که برنج بکارند. سبزی‌های محلی ما هیچ‌کجا جز مازندران پیدا نمیشد و رشد نمی‌کرد. القصه که هرچه عمیق‌تر می‌شدم همه چیز قشنگ‌تر بود. حالا مادرم. چند سال است که ساکن تهرانیم. روز جمعه‌ است. هر دو هفته یک غذای مازنی می‌پزم. دو هفته پیش کدو‌پلو با نیمرو. این هفته شویدپلو با کوکوی کدو سبز( کچلیک). بچه‌ها استقبال نمی‌کنند. همسرم صورتش را جمع می‌کند که " کاش واسه‌شون یه چیز دیگه می‌ذاشتی! " برنج خالی می‌گذارم روی گاز با نیمرو برایشان. ناامید نمی‌شوم. دنبال برنامه‌ی هفته‌های بعدم. آن‌ها بر خلاف من حتی شناسنامه‌ای هم شمالی نیستند اما من ادامه می‌دهم. با مهدی هر ازگاهی مازنی حرف می‌زنیم در خانه. از خاطراتمان که لا به لایش فرهنگمان پیچیده می‌گوییم و می‌خندیم. بچه‌ها گوش می‌کنند. می‌دانم که می‌شنوند. برایشان اصالت و تاریخچه جمع می‌کنم تا بزرگ شوند. نسل بعد نسل تنهایی و بی‌کسی‌ست. نسل پشت و اصالت نداشتن. من چراغ قوه را می‌دهم به دستشان، اینکه بخواهند " ر" را با تشدید بگویند یا نه با خودشان است! کار من خاطره ساختن است. اینکه در تاریکی‌ها روشنش کنند یا نه، انتخاب خودشان است! عکس: یک سفره‌ی افطاری شمالی 😅 https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
مسجد و محراب باید اینطوری باشه. نه اینکه؛ _ بچه بشین سرجات! _ بچه صدا نده. _ بچه ندو. _ مُهرو برندار. _ این بچه صاحاب نداره؟ _ ننه‌ش کجاست؟ _ ننه‌هاشون نشستن انگار نه انگار! _ میگم آقا بندازتت بیرون‌ها! _ میگم آقا دعوات کنه‌ها! _ بچه از محراب بیا بیرون اونجا حرمت داره! _ دست به قرآن نزن خدا خشکت می‌کنه بچه‌جون! و..... دارید جلو چشمتون دهه شصت و هفتاد رو که با این مدل تربیت جلو رفتید می‌بینید! از دین و ایمون ما راضی هستید؟ 😅 مسجدی شدیم براتون یا اونجا رو رها کردیم؟ تو مسجدها پُر نشده از این صندلی‌های مخصوص نماز؟ این چی رو نشون میده؟ جوون‌ها کجان؟ بچه‌ها باید تو مسجد بازی کنن. صدای خنده‌هاشون باید انعکاس پیدا کنه. باید عاشق این مکان مقدس خدا بشن و چطور این اتفاق می‌افته؟ با بازی. با بازی. با بازی. به وقتش میان صف اول و نمازم می‌خونن ان‌شاالله :) https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
دکتر می‌پرسد که " همراه نداری؟" ابروهایش را بالا داده. سر می‌گرداند سمت ساعت روی دیوار. می‌گویم: " نه! " محکم و جدی. می‌شنوم که پرستار مردی به همکارش می‌گوید: " یه زن تنها فقط مونده!" من را می‌گوید. حرف و نیشخند همراهش حالم را بهم می‌زند. دلم می‌خواهد لوله‌ی سرم را از دستم بکنم و دربروم. بیشتر می‌لرزم. سرُم که تمام می‌شود دکمه‌ی سبز درخواست اسنپ را می‌زنم. زود پیدا می‌شود. توی خیابان هم تنها هستم. یک زن تنها. سومین آیه‌الکرسی را که می‌خوانم ماشین می‌رسد. زده یک کوییک سفید روغنی. دارم فکر می‌کنم روغنی دیگر چیست؟ سطح ماشین پایین‌تر از حد معمول است و صدای آهنگ به بیرون می‌پاشد. سوار می‌شوم و می‌لرزم. آنقدر که دندان‌هایم به هم می‌خورد. سریع اطلاعاتم را برای مهدی می‌فرستم. تمام شیشه‌های ماشین تا ته پایین است و یک ریمیکس مسخره و تند از باندها پخش می‌شود. آرام می‌گویم: " میشه شیشه‌ها رو بالا بدین؟ " یک تیشرت آستین کوتاه مشکی پوشیده. واقعا آستین کوتاه وسط پاییز؟ طرح تتوی روی دستش توی تاریکی مشخص نیست. می‌گوید که عاشق سرماست و اینطوری حالش جا می‌آید. حوصله‌ی حرف ندارم. می‌پرم وسط حرفش که مریضم‌ و سردم است. ساکت می‌شود. سرم را به پشتی صندلی جلو می‌چسبانم. ناگهان گرمای لذت‌بخشی به صورتم می‌خورد. مثل هرم نفس‌های مادری روی صورت کودکش. سرم را بالا می‌گیرم. تمام شیشه‌ها بالا رفته و مرد آستین‌کوتاه‌پوش بخاری زده! یک آهنگ ملایم گذاشته و آرام در دل شب می‌راند. دیگر نمی‌لرزم. گرم شده‌ام. حتی می‌توانم پلک‌هایم را روی هم بیاورم. چرتی بزنم و اعتماد کنم به اینکه زن‌های تنها در شب می‌توانند به خانه برسند. با خیال راحت حتی! https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
راستش، داستان‌نویس یا شاعری که بیشتر از هزار کتاب در کتابخانه‌اش داشته باشد، مشکوک است. از خودم می‌پرسم، چنین آدمی برای چه می‌نویسد؟ تنها مقصود نوشتن، تسکین دردِ فقدانِ چیزی خواندنی است. وقتی جایی خالی، جای خالیِ کتابی خاص را در کتابخانه‌‌مان می‌بینیم، دلیلِ کافی داریم که قلم برداریم و به برازنده‌ترین شکل ممکن، خودمان آن را بنویسیم. نوشتن برای جبرانِ کاستی‌ها؛ نوشتن برای استمرارِ خواندن. 📚 به زبان مادری گریه می‌کنیم ✍️ فابیو مورابیتو @hofreee
حُفره
اگه مثل من گاهی توهم برتون می‌داره که آدم کتابخونی هستید، بهتره این مستندو ببینید😅 کدوم رهبری تو کدو
به مناسبت روز کتاب و کتاب‌خوانی مردی که الگوی من در کتاب خواندن است. و البته به گرد پایش نمی‌رسم :) https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
841.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد بچه‌های کشتی، وحید شمسایی ثابت کرد که یه مسلمونِ شیعه حتی تو پیروزی‌ و شادی‌هاشم مدلِ خاصِ خودشه😎 تو خاک عربستان از مولا گفتن جیگر می‌خواد😎 @hofreee
حسین طاهریشیعه لرین حضرت عباسی وار.mp3
زمان: حجم: 3.2M
هیچی قشنگ‌تر از شیعه‌ی علی( ع) بودن نیست :) @hofreee
این هفته چند جلسه را جواب رد داده یا نرفته‌ام چون حضوری بودند. یکی هم که زمانش برایم مناسب بود، ساعت‌ها طول می‌کشید و نمیشد حسین را این همه وقت تنها بگذارم. حسرت و آه و فغان؟ بله لحظه‌های اولش حتی گریه هم کرده‌ام. اما به محض تنظیم شدن احساساتم زندگی را سر گرفتم و دیگر حسرت زیادی نمی‌خورم. مدت‌هاست فهمیده‌ام زندگی دقیقا همین لحظات است که بچه‌ها کوچکند. این دوندگی‌ها و خستگی‌ها و فرسودگی‌ها. از وقتی آن مادربزرگِ خوشگل را دیدم که آلزایمر، حمله کرده بود به حافظه‌اش. فکر می‌کرد من مادرش هستم و بچه‌هایم، بچه‌های خودش. صدایشان می‌زد که " بیایید مادر هوا سرده. مریض میشید حاجی دعوام می‌کنه." حاجی سال‌هاست مُرده بود. برای من که مادرش باشم از روزمرگی‌هایش می‌گفت. با خودم فکر کردم یک زن در هشتاد و اندی سالگی چرا به این برهه از زندگی‌اش رفته؟ زمانی که چند بچه‌ی قد و نیم‌قد دارد و کلی کار! چرا در این سن متوقف شده؟ چرا دوست دارد به حسین شیر بدهد؟ دوران شیردهی که برای اکثر زن‌ها پُر از بی‌خوابی و استخوان‌درد است. یک جایی بلند شد که بدود دنبال بچه‌ها اما جسمش نمی‌گذاشت. روح و ذهنش برگشته بود به آن حوالی اما جسم به پایین می‌کشیدش‌. من او بودم فقط کمی کوچکتر. او هم پیری من بود. بوی مانده‌ی درون اتاق و همه‌ی آن ثانیه‌ها برایم عذاب‌آور بود. دلم می‌خواست فرار کنم. انگار آینده‌ و حسرت‌هایش جلویم نشسته بودند و زبان‌درازی می‌کردند. یک زن انگار در اجتماع و فرهنگ و علم به هرجا برسد باز هم خاطرات مادری بیشتر یقه‌اش را می‌گیرد. پیرزن یادش نیست که بود و کجاست اما مادری بچه‌ها را هنوز بلد است. همیشه به این فکر می‌کردم پیر که بشوم دقیقا حسرت کدام بخش زندگی‌ام را می‌خورم؟ جواب آن‌موقع رو به روی چشمانم بود. جهان حوالی یک عصر پاییزی، وقتی بچه‌ها در حال بازی یا حتی کتک‌کاری‌اند و من دارم از روزمرگی‌هایم به مادرم گله و شکایت می‌کنم، متوقف خواهد شد! آن لحظه، حسرت تمام عمر من خواهد بود. این قصه‌ی من بود. ما به تعداد آدم‌ها قصه داریم. پیدا کن در قصه‌ی تو حسرت بزرگ کجای زندگی‌ات که رفته یا دارد می‌رود، می‌تواند باشد؟ https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
گاهی دوست ندارم قوی باشم. یک‌جاهایی نمی‌توانم که باشم. اصلا دلم می‌خواهد با انگشت نشانم بدهند که " ببین اون زن ضعیف و شکننده رو! " " قوی بودن" را اصلا چه کسی باب کرد؟ یعنی در گذشته‌ها هم آدم‌هایی بودند که مثلا به زنی که هشتمین فرزندش را زاییده و شوهرش تازگی مُرده، بگویند " قوی باش دختر"؟ او به خودی خود قوی بوده. می‌دانست که باید چه کند و کجا برود و چه می‌خواهد. سقف آرزوهایش کوتاه و کاهگلی بود. حالا اما سقف‌ها بلند شده و بتنی. نمی‌توانیم برسیم. اصلا آرزوها مال ما نیست. به زور بهمان داده‌اند. بعد هم یک شعار ساخته‌اند که " قوی باش! بجنگ! " قوی در چه چیزی؟ جنگ برای چه؟ انگار یک چیزهایی از ما گرفته‌اند و چیزهای اشتباهی جایگزینش کرده‌اند. چون با این اشتباهی‌ها نمی‌شود زندگی کرد، باید پشت هم بگویند " قوی باش! " انگار که باید بروی از بقالی یک بسته پفک بخری. به همین آسانی! قوی باش! مثل اینکه دستت را موقع عطسه جلوی دهانت بگیری! در شکست‌ها، بدبختی‌ها، بلا و مصیبت‌ها همین را می‌کوبند وسط سرمان. مگر نه اینکه یک جایی باید کنار خیابان نشست و تا صبح اشک ریخت و گفت: " نمی‌تونم. نمیشه! " قوی بودن مگر نمی‌تواند همین اشک ریختن و ناله زدن باشد؟ همین شکستن و خرد شدن باشد؟ اصلا چه کسی تعیین می‌کند ضعف و قوت آدم‌ها را در موقعیت‌های مختلف؟ https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee