مسجد و محراب باید اینطوری باشه.
نه اینکه؛
_ بچه بشین سرجات!
_ بچه صدا نده.
_ بچه ندو.
_ مُهرو برندار.
_ این بچه صاحاب نداره؟
_ ننهش کجاست؟
_ ننههاشون نشستن انگار نه انگار!
_ میگم آقا بندازتت بیرونها!
_ میگم آقا دعوات کنهها!
_ بچه از محراب بیا بیرون اونجا حرمت داره!
_ دست به قرآن نزن خدا خشکت میکنه بچهجون!
و.....
دارید جلو چشمتون دهه شصت و هفتاد رو که با این مدل تربیت جلو رفتید میبینید! از دین و ایمون ما راضی هستید؟ 😅 مسجدی شدیم براتون یا اونجا رو رها کردیم؟ تو مسجدها پُر نشده از این صندلیهای مخصوص نماز؟ این چی رو نشون میده؟ جوونها کجان؟
بچهها باید تو مسجد بازی کنن. صدای خندههاشون باید انعکاس پیدا کنه. باید عاشق این مکان مقدس خدا بشن و چطور این اتفاق میافته؟
با بازی. با بازی. با بازی.
به وقتش میان صف اول و نمازم میخونن انشاالله :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
#مسجدبابچهها
#بازی
#کاما
@hofreee
دکتر میپرسد که " همراه نداری؟" ابروهایش را بالا داده. سر میگرداند سمت ساعت روی دیوار. میگویم: " نه! " محکم و جدی. میشنوم که پرستار مردی به همکارش میگوید: " یه زن تنها فقط مونده!" من را میگوید. حرف و نیشخند همراهش حالم را بهم میزند. دلم میخواهد لولهی سرم را از دستم بکنم و دربروم. بیشتر میلرزم.
سرُم که تمام میشود دکمهی سبز درخواست اسنپ را میزنم. زود پیدا میشود. توی خیابان هم تنها هستم. یک زن تنها. سومین آیهالکرسی را که میخوانم ماشین میرسد. زده یک کوییک سفید روغنی. دارم فکر میکنم روغنی دیگر چیست؟ سطح ماشین پایینتر از حد معمول است و صدای آهنگ به بیرون میپاشد. سوار میشوم و میلرزم. آنقدر که دندانهایم به هم میخورد. سریع اطلاعاتم را برای مهدی میفرستم. تمام شیشههای ماشین تا ته پایین است و یک ریمیکس مسخره و تند از باندها پخش میشود. آرام میگویم: " میشه شیشهها رو بالا بدین؟ " یک تیشرت آستین کوتاه مشکی پوشیده. واقعا آستین کوتاه وسط پاییز؟ طرح تتوی روی دستش توی تاریکی مشخص نیست. میگوید که عاشق سرماست و اینطوری حالش جا میآید. حوصلهی حرف ندارم. میپرم وسط حرفش که مریضم و سردم است. ساکت میشود. سرم را به پشتی صندلی جلو میچسبانم. ناگهان گرمای لذتبخشی به صورتم میخورد. مثل هرم نفسهای مادری روی صورت کودکش. سرم را بالا میگیرم. تمام شیشهها بالا رفته و مرد آستینکوتاهپوش بخاری زده! یک آهنگ ملایم گذاشته و آرام در دل شب میراند. دیگر نمیلرزم. گرم شدهام. حتی میتوانم پلکهایم را روی هم بیاورم. چرتی بزنم و اعتماد کنم به اینکه زنهای تنها در شب میتوانند به خانه برسند. با خیال راحت حتی!
https://daigo.ir/secret/41456395944
#روزها
@hofreee
راستش، داستاننویس یا شاعری که بیشتر از هزار کتاب در کتابخانهاش داشته باشد، مشکوک است. از خودم میپرسم، چنین آدمی برای چه مینویسد؟ تنها مقصود نوشتن، تسکین دردِ فقدانِ چیزی خواندنی است. وقتی جایی خالی، جای خالیِ کتابی خاص را در کتابخانهمان میبینیم، دلیلِ کافی داریم که قلم برداریم و به برازندهترین شکل ممکن، خودمان آن را بنویسیم. نوشتن برای جبرانِ کاستیها؛ نوشتن برای استمرارِ خواندن.
📚 به زبان مادری گریه میکنیم
✍️ فابیو مورابیتو
@hofreee
حُفره
اگه مثل من گاهی توهم برتون میداره که آدم کتابخونی هستید، بهتره این مستندو ببینید😅 کدوم رهبری تو کدو
به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی
مردی که الگوی من در کتاب خواندن است.
و البته به گرد پایش نمیرسم :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
@hofreee
841.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد بچههای کشتی، وحید شمسایی ثابت کرد که یه مسلمونِ شیعه حتی تو پیروزی و شادیهاشم مدلِ خاصِ خودشه😎
تو خاک عربستان از مولا گفتن جیگر میخواد😎
#گنگبالا
#علیعلییاعلی
@hofreee
حسین طاهریشیعه لرین حضرت عباسی وار.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
هیچی قشنگتر از شیعهی علی( ع) بودن نیست :)
@hofreee
این هفته چند جلسه را جواب رد داده یا نرفتهام چون حضوری بودند. یکی هم که زمانش برایم مناسب بود، ساعتها طول میکشید و نمیشد حسین را این همه وقت تنها بگذارم. حسرت و آه و فغان؟ بله لحظههای اولش حتی گریه هم کردهام. اما به محض تنظیم شدن احساساتم زندگی را سر گرفتم و دیگر حسرت زیادی نمیخورم. مدتهاست فهمیدهام زندگی دقیقا همین لحظات است که بچهها کوچکند. این دوندگیها و خستگیها و فرسودگیها. از وقتی آن مادربزرگِ خوشگل را دیدم که آلزایمر، حمله کرده بود به حافظهاش. فکر میکرد من مادرش هستم و بچههایم، بچههای خودش. صدایشان میزد که " بیایید مادر هوا سرده. مریض میشید حاجی دعوام میکنه." حاجی سالهاست مُرده بود. برای من که مادرش باشم از روزمرگیهایش میگفت. با خودم فکر کردم یک زن در هشتاد و اندی سالگی چرا به این برهه از زندگیاش رفته؟ زمانی که چند بچهی قد و نیمقد دارد و کلی کار! چرا در این سن متوقف شده؟ چرا دوست دارد به حسین شیر بدهد؟ دوران شیردهی که برای اکثر زنها پُر از بیخوابی و استخواندرد است. یک جایی بلند شد که بدود دنبال بچهها اما جسمش نمیگذاشت. روح و ذهنش برگشته بود به آن حوالی اما جسم به پایین میکشیدش. من او بودم فقط کمی کوچکتر. او هم پیری من بود. بوی ماندهی درون اتاق و همهی آن ثانیهها برایم عذابآور بود. دلم میخواست فرار کنم. انگار آینده و حسرتهایش جلویم نشسته بودند و زباندرازی میکردند. یک زن انگار در اجتماع و فرهنگ و علم به هرجا برسد باز هم خاطرات مادری بیشتر یقهاش را میگیرد. پیرزن یادش نیست که بود و کجاست اما مادری بچهها را هنوز بلد است.
همیشه به این فکر میکردم پیر که بشوم دقیقا حسرت کدام بخش زندگیام را میخورم؟ جواب آنموقع رو به روی چشمانم بود. جهان حوالی یک عصر پاییزی، وقتی بچهها در حال بازی یا حتی کتککاریاند و من دارم از روزمرگیهایم به مادرم گله و شکایت میکنم، متوقف خواهد شد! آن لحظه، حسرت تمام عمر من خواهد بود.
این قصهی من بود. ما به تعداد آدمها قصه داریم. پیدا کن در قصهی تو حسرت بزرگ کجای زندگیات که رفته یا دارد میرود، میتواند باشد؟
https://daigo.ir/secret/41456395944
#قصهی_زنها
#هشت
@hofreee
گاهی دوست ندارم قوی باشم. یکجاهایی نمیتوانم که باشم. اصلا دلم میخواهد با انگشت نشانم بدهند که " ببین اون زن ضعیف و شکننده رو! "
" قوی بودن" را اصلا چه کسی باب کرد؟ یعنی در گذشتهها هم آدمهایی بودند که مثلا به زنی که هشتمین فرزندش را زاییده و شوهرش تازگی مُرده، بگویند " قوی باش دختر"؟ او به خودی خود قوی بوده. میدانست که باید چه کند و کجا برود و چه میخواهد. سقف آرزوهایش کوتاه و کاهگلی بود. حالا اما سقفها بلند شده و بتنی. نمیتوانیم برسیم. اصلا آرزوها مال ما نیست. به زور بهمان دادهاند. بعد هم یک شعار ساختهاند که " قوی باش! بجنگ! " قوی در چه چیزی؟ جنگ برای چه؟ انگار یک چیزهایی از ما گرفتهاند و چیزهای اشتباهی جایگزینش کردهاند. چون با این اشتباهیها نمیشود زندگی کرد، باید پشت هم بگویند " قوی باش! " انگار که باید بروی از بقالی یک بسته پفک بخری. به همین آسانی! قوی باش! مثل اینکه دستت را موقع عطسه جلوی دهانت بگیری!
در شکستها، بدبختیها، بلا و مصیبتها همین را میکوبند وسط سرمان. مگر نه اینکه یک جایی باید کنار خیابان نشست و تا صبح اشک ریخت و گفت: " نمیتونم. نمیشه! " قوی بودن مگر نمیتواند همین اشک ریختن و ناله زدن باشد؟ همین شکستن و خرد شدن باشد؟ اصلا چه کسی تعیین میکند ضعف و قوت آدمها را در موقعیتهای مختلف؟
https://daigo.ir/secret/41456395944
#قویبودنیانبودن
@hofreee
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
خانمها و آقایان، این شما و این
«آغاز ثبت نام حلقه کتاب چهاردهم» ✨
📚 در این حلقه، با چهار کتاب زیر زندگی خواهیم کرد:
🔹چشمهایش
🔸میان آنها
🔹خواب در باغ گیلاس
🔸انقلاب ما به ما چه داد؟
همراه با برنامههای متنوع:
📝 وبینار زندگی بزرگ علوی
🌸 وبینار «هنر تبدیل غیبت به ظهور»
🥇ماراتن کتاب
🔍 بررسی کتاب با حضور منتقدها
☁️ برنامه یک نفس خوانی
و...
در کنار یک جمع چند صد نفره کتابخوان
♨️ اگه شما هم مثل ما همیشه سرتون توی کتابه، پس به جمع ما اضافه بشید از:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/halghe14/
⚠️ توجه:
برای تهیه کتابها با تخفیف باید از طریق سایت اقدام کنید.
#حلقه_کتاب
#همیشه_سرمون_توی_کتابه
| @mabnaschoole |
حُفره
خانمها و آقایان، این شما و این «آغاز ثبت نام حلقه کتاب چهاردهم» ✨ 📚 در این حلقه، با چهار کتاب زیر
ببینید ثبتنام چی شروع شده😍
حس میکنم از جهان به بیرون پرت شدهام. زمین در گردش تند و تیزش مرا به سیاره یا حتی کهکشانی دورافتاده پرتاب کرده. در بیرون زندگی در جریان است و کسی حال من و بچههایم را ندارد. امروز با انگشتان دستم شمردهام که چند روز است درگیر مریضی هستیم؟ نمیدانم چرا انتظار داشتم وقتی با دست میشمارم کمتر شود. کمتر حسِ یک عقبافتاده به من دست بدهد. همه چیز دنیا و آدمها روی روال است. همه سرکار میروند. مهمانی یا بازار. روضه یا هیئت. فقط برای من است که روزها همه چیز متوقف شده. راکد مانده. احتمالا حوصلهی ملت را سر ببرم. چه چیز یک مادر با پسرهای فینفینی و مریضش جذاب است؟ همه حالمان را میپرسند و تازگی فهمیدهام نمیخواهند شرح حال بدهم. فقط میپرسند که انجام وظیفهای بکنند. پس با یک " میگذره" همهشان را خوشحال میکنم. از ترحمشان بیزارم. از " آخی طفلکی" گفتنشان. از اینکه یک تکه برنج شفتهی ماسیده روی دیوارم! کسی نمیخواهد نالههای صدمنیکغاز یک مادر را بشنود. مسئلهی من مسئلهی مهمی در جهان نیست که چیز جالبی داشته باشد. یکسری هم کلا دوری میکنند. آنها آدمهای وقتِ تعادل زندگیام هستند. وقتی همه چیز خوب است، هستم. اما به محض عدم تعادل، دور ریختنیام. هوف! یک زن غرغروی تمام عیار!
این چند روز فقط بین دغدغهها و دوراهیهای خودم و آدمها مقایسه کردهام! چه حماقت بزرگی! این را بعدش فهمیدم. همه دنبال رشد و تعالی هستند و دوراهی این پیشنهاد کاری یا آن یکی را دارند. من؟ من در دوراهی انتخاب دارو هستم. اینکه به دکتر اعتماد کنم؟ دکتر خوبی بود؟ این دارو برای بچهها ضروریست؟ عوارضی ندارد؟ بچهی بیحال و بیجانم را چطور برسانم دکتر، بهتر است؟ وقتی عین یک متکا یک گوشه بیحرکت میافتند چطور اُ آر اسی چیزی فرو کنم در حلقشان؟ گریه و جیغهای ممتد شبانه با چه مسکنی آرام میشود؟ تب لعنتی پایین نیامده و حالا شیاف بهتر است یا پاشویه را ادامه دهم؟ من درون خودم این روزها پُر از انتخاب بودهام. پُر از حل مسئله. پُر از موقعیتهای اضطراری که باید در لحظه به آن فکر میکردم و تصمیم میگرفتم. اما مگر برای کسی مهم است؟ چرا باید باشد؟ تا خانم دکتر فلانی و فلانی هستند که مسائل کل مملکت را پیش میبرند، حل مسئلههای من پشیزی نیست. خبیث شدهام نه؟ ذهنم نمیتواند درست آنالیز کند. خستهام. کلی کار کردهام و به این فکر میکنم چرا نمیمیرم؟ دیشب دلم میخواست پنج دقیقه بمیرم. فقط پنج دقیقه صدای گریهای نشنوم. کسی با من کاری نداشته باشد. دنبال کسی ندوم و به شبها فکر نکنم. از اینکه کارها را پیش ببرم. از این نمایش قوی بودن. از این ناتوانی. هربار با خودم میگویم بچهها بزرگ شدهاند و دیگر یک زن ناتوان نیستم اما کافیست آنفولانزایی چیزی سر راهم سبز شود. چنان میکوبد توی صورتم که حرفم را قورت دهم.
چیزهایی درونم میگوید ننویس. نگو. فکر میکنند سیاهنماییست. اغراق است. از این طرف مادری نگو. فقط گل و بلبلها را نشان بده. یک مادر و بچههای شاد و خوشحالش! اینطور عزیزتر و قشنگتری. اینطور به نظر آنها ناشکری نمیکنی. اما مینویسم. میگویم. میگذرد.
اصلا برای چه کسی مهم است مادری در کهکشانی دورافتاده؟
#قصهی_زنها
#نه
@hofreee