eitaa logo
حُفره
566 دنبال‌کننده
250 عکس
28 ویدیو
2 فایل
به نام تو برای تو . مبارکه اکبرنیا هستم. شیمیستِ روانشناسی‌خوانده که عاشقِ کتاب 📚 و محتاجِ کلمه✍️ است. مشغول به شغل‌های شریفِ همسری، مادری و استادیاری مدرسه‌ی نویسندگی مبنا https://daigo.ir/secret/41456395944 . در بله: https://ble.ir/hofreee
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و ادب کتاب بعدی که می‌خوایم بریم سراغش دغدغه‌های فرهنگی هست. من درواقع نه مدرس این کتابم نه علم خاصی دارم نه پاسخ‌دهنده به سوالی. فقط یک گرداننده هستم. امید دارم دور هم جمع بشیم و از هم یاد بگیریم و با هم گفتگو کنیم. به تجربه بهم ثابت شده جمع‌خوانی چنین کتاب‌هایی خیلی برکت داره. 🔅 برنامه‌ی جمع‌خوانی: 🔰 شنبه تا چهارشنبه : روزی ۵ صفحه 🕰شروع جمع خوانی: ▫️ شنبه ۱۵ آذر ۰۴ ⚠️ مشارکت و همراهی اجباری نیست و با هم هر روز می‌خونیم و اگر نکته و ابهامی بود بیان میشه. اگر مایلید بسم‌الله 👇👇👇 ( در نرم‌افزار بله) https://ble.ir/farhangidaghdaghe 🟢 لطفا برای افرادی که فکر می‌کنید تمایل دارند هم بفرستید. ممنونم. @hofreee
برای زن که غریب است و بی‌پناه... حتی در جسم خودش... پسرم می‌پرسد " این چیه اینجا زدی مامان؟" می‌گویم: " هیچی! فقط خواستم یه چیزی یادم بمونه..." @hofreee
هرشب اشک روی بالشش را خیس می‌کرد و می‌گفت: " قول میدم فردا سکوت نکنم. دیگه مراقب کسی نباشم. واسه دل کسی زندگی نکنم. غصه نخورم. اشک نریزم. هرکسی رو دوست نداشته باشم. برام هیچی مهم نباشه. گوشامو بگیرم‌. فریاد بزنم. خودمو فدا نکنم...." اما خودش هم می‌دانست که مزخرف می‌گوید! او فردا و فرداهای بعدش همین موجود شکننده می‌ماند. @hofreee
میشد امسال هم دقایقی اینجا نفس بکشم. @hofreee
میشد امسال هم دقایقی اینجا نفس بکشم. دلم از شب قبل قیلی‌ویلی برود. هزار بار پهلو به پهلو شوم و بالاخره آفتاب‌نزده بزنم بیرون. درواقع پرواز کنم. سوز سرمای آذرماه صورتم را بتراشد. تند و تند آن خیابان‌ها و کوچه پس کوچه‌ها را جلو بروم. کف پایم در صف‌ ایستگاه‌های بازرسی یخ بزند. درجا بزنم یا راه بروم که گرم شوم. آن آبمیوه و کیک‌ها راخورده نخورده، مثل گیاهی که سمت نور کج می‌شود، متمایل شوم سمت حسینیه. چند لحظه‌ای در ورودی ماتم بزند. نفسی یا نفس‌هایی محکم بخورد توی صورتم و تنم را بلرزاند. یک جا پیدا کنم که خستگی سه ساعت معطلی را بتکانم. جایی که نگاهم صاف بخورد به آن صندلی وسط جایگاه. سرودها را زیر لب زمزمه کنم و کسی انگار درون قلبم لی‌لی کند. لحظه‌ای نگاهم را از آن پرده‌ای که او می‌آید برندارم. جمعیت بخواند: " ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم." بعد درست راس ساعت ۹ صبح انگار که ماه طلوع کند در شب، آقا پرده را کنار بزند و داخل شود. من یخ‌زده سرجایم میخکوب شوم و با ولوله‌ی جمعیت به خودم بیایم. بلند شوم. پاهایم و همزمان قلبم بلرزد. مُشت‌ها را گره بزنم و شعارها را یکی در میان بگویم. چون بُغض گلویم را گرفته. آقا را که دست تکان می‌دهد پشت اشک چشم‌هایم تار ببینم. دلم بخواهد تا صبح بایستم و اشک بریزم‌. بالاخره بنشینم و مثل قایقی وسط اقیانوس در نور ماهِ تابیده روی آب محو شوم. میشد همه‌ی این‌ها باشد اما نرفتم. حس کردم هرچه باید اتفاق می‌افتاد در دیدار پارسال شد. نمی‌خواهم دیدار آقا از آرزو برایم به یک چیز دست یافتنی تبدیل بشود. می‌خواهم در دیدار بعدی به پسرک مثلا ده ساله‌ام بگویم که " اون موقع که من رفتم تو فقط شش ماهت بود. کل حسینیه رو صورتی کرده بودن. اگه بدونی چه روز معرکه‌ای واسه مامان بود... " لبخندی بزنم و اضافه کنم که " و متاسفانه هنوز اسرائیل وجود داشت! " پ.ن: ولی خب اسمم روی دیوار حسینیه موجوده😁😌 @hofreee
و مَرد، مانده برای کدام گریه کند؟ @hofreee
جمع‌خوانی یا تک‌خوانی؟ @hofreee
من آدم منزوی‌خوانی بودم. به اصطلاح تک‌خوری را بیشتر می‌پسندیدم. اینکه یکه و تنها بروم توی دل کتاب‌ها و غمم بگیرد یا خنده‌ام! حوصله‌ی کسی را نداشتم. سال‌ها پیش رفتم تا با حلقه‌ی کتاب مبنا آشنا شدم. یک جمع حدودا دویست نفری که هر فصل سه چهار کتاب دور هم می‌خواندند. اولش برایم مسخره بود که مگر می‌شود باهم کتاب خواند؟ از سر کنجکاوی در جمع‌شان بودم و نبودم. با مقرری کتاب‌ها پیش می‌رفتم و پیام‌های داخل گروه را یکی در میان نگاهی می‌انداختم. آنقدرها هم که فکر می‌کردم بد نبود. چیزی درون جمع‌خوانی بود که من را به حلقه‌‌های بعدی بُرد. پیش می‌آمد که کتاب‌ها را دوست نداشتم. مثلا ژانر یا موضوع‌شان باب میلم نبود. کتاب را می‌خریدم ولی. وقتی که داخلش می‌افتادم می‌فهمیدم چقدر این ژانر کتاب‌ها جذاب بود و من غافل بودم! یا مثلا محتوای آن کتاب دیگر چقدر خوب بود و اگر حلقه نبود هرگز نمی‌چشیدمش. همیشه آرزویم این بود که بعد هر کتابی بنشینم و با نویسنده یا مترجمش گپ بزنم. حلقه این را هم برایم فراهم کرد. آدم‌ فله‌ای‌خوانی هم بودم. می‌افتادم روی کتاب مثلا ۵۰۰ صفحه‌ای و یک‌دفعه تمامش می‌کردم. بعد تا چند روز چیزی نمی‌خواندم. توی جمع اما مجبور بودم هر روز ۲۰ صفحه بخوانم. گاهی نگاه‌ها و نظرات آدم‌های مختلف از یک بخش یکسان کتاب شگفت‌زده‌ام می‌کردم. چقدر دیدن این تکثر نظرات موجب بلوغ در کتابخوانی‌ام شد. آدم‌هایی که در حلقه بودند صرفا یک کتابخوان حرفه‌ای نبودند. همه مدلی می‌توانستی پیدا کنی و این بر رنگارنگی نظرات اضافه می‌کرد. من کم‌کم به حلقه‌ی کتاب معتاد شدم! در چهاردهمین حلقه‌ی کتاب اعتراف سختی بود! اما بالاخره گفتم! منِ تک‌خور به کتاب خواندن با جمع محتاج شدم. چند حلقه‌ست که اگر وقت کنم راجع به تک‌تک مقرری‌ها حرف می‌زنم. بحث می‌کنم. یاد می‌گیرم. حلقه حالا خیلی بزرگ‌تر شده. وبینارها و برنامه‌های مختلفی دارد که همیشه شرکت در آن‌ها برایم اولویت دارد. هر حلقه دو الی سه بار برنامه‌ی ماراتن کتاب دارد. در زمانی حدود ۴ ساعته دور هم کتاب می‌خوانیم و می‌خندیم و کیف می‌کنیم. حتی اشک می‌ریزیم و با هم غصه می‌خوریم. نمی‌گویم آن تک‌خوان قبلی نیستم. سر بعضی کتاب‌ها گازش را می‌گیرم و می‌روم اما کتاب‌های حلقه را نه. سوار اتوبوس می‌شوم و بایک جمع درجه یک و دغدغه‌مند آرام آرام تمام سراشیبی و سربالایی‌های جاده را می‌پیماییم. شما هم اگر می‌خواهید سوار اتوبوس شوید بسم الله👇 http://Mabnaschool.ir/product/halghe14 فقط اینکه تا پایان روز سه‌شنبه ۱۸ آذر فرصت دارید. اگر جاماندید غصه نخورید، این صفحه‌ی حلقه در بله و ایتاست. بگذارید در آب نمک که به موقع بروید سراغش: ایتا: https://eitaa.com/halghemabna بله: https://ble.ir/halghemabna @hofreee
ای سینی فلزی که بسیار چهره‌ی زشت و کثیفی داری! چرا پشتم قایم شده‌ای؟ چرا حالا که همه جای سینک را برق انداخته‌ام؟ دست‌هایم را خشک کرده‌ام! چرا حالا که لبخندزنان به آشپزخانه‌ی تمیز نگاه می‌کنم، یواشکی دست تکان می‌دهی؟ می‌توانم اعدامت کنم! در چشم‌هایم تو را به دار چیز ببخشید در دستانم تو را له کنم! تو را نمی‌شویم اصلا که تنبیه‌ت کنم! تو معشوقه‌ی دغلی هستی. وقتی چشم‌انتظارت بودم، نیست شدی. حالا که دست‌ها را از عشق خشک کردم رخ نشان دادی! تو می‌خواهی زندگی‌ام هیچ‌وقت برق نزند؟ کور خواندی! پ.ن: کاش دیگه عاشقانه‌های نزار قبانی رو نخونم🦦 https://daigo.ir/secret/41456395944 @hofreee
راستش تجربه به من ثابت کرده که در رابطه‌ی دو نفر شیمی بین‌شان ممکن است مهم باشد. عمق و طول دوستی و رفاقت‌شان هم. سازگاری و تناسب ویژگی‌های شخصیتی هم. اصلا می‌توانم تا صبح مورد نام ببرم. یک چیز اما از همه‌شان مهم‌تر است. همانی که یک رابطه‌ی چندساله را به هم می‌زند یا دو نفر را در یک ساعت باهم ندار می‌کند. آن هم بودن در زمان و مکان درست است. چنگ زدن و گرفتنت موقع افتادن. تکیه‌گاه شدن برای یک شانه‌ی افتاده. برای پاهایی که روی زمین کشیده می‌شد. همان‌جا که آدم‌ها خودواقعی‌شان می‌شوند. بی‌سپر و نقابی. آن لحظه، دست‌ را دور شانه‌شان حلقه زدن. کول کردن غم‌هایشان بلکه بارشان سبک‌تر شود. همین! قصه تا تهش همین است. به گمانم برای همین لنگ رفیق‌هایی می‌مانیم که خاک کرده‌ایم. آخر بعد آن‌ها با مخ زمین خورده‌ایم و هیچ‌کس حواسش نبود. به خودمان از درد پیچیدیم و کسی نگاه‌مان هم نکرد. دست گذاشته‌ایم روی زانوی خونی‌مان و " آخ" مان دنیا را پُر کرد اما کسی نشنید. با دست و پای زخم و زیلی فقط ادامه می‌دهیم برای رسیدن به آن‌جا که باید. به آن‌کس که باید! @hofreee
نماهنگ گیسو.mp3
زمان: حجم: 6M
حتی دلچسب‌تر از نسخه‌ی سالار عقیلی... برای زمان‌هایی که حس می‌کنید فیتیله‌ی شمع به تهش رسیده. @hofreee
بریم برای چند تا تبریک متفاوت ؟ @hofreee