مادر نیست؟
در خونهای دیگه به روت باز نمیشه؟
دلت میخواد بری به یه جزیرهی دورافتاده تا روز مادر تموم بشه؟ این هیاهوها بخوابه؟
دوست داری بری بیرون و به جای رفتن و رسیدن به یه سنگ سرد به یه خونه برسی؟
خونهای که درشو بزنی و مامان بگه " کیه؟ ". هدیه رو که تو دستت از قطرههای اشکت نقطهنقطه شده پشتت قایم کنی. فقط برای یک ثانیه در باز بشه. مامان پشت در باشه. بغلش کنی. بدنش دوباره گرم باشه. بوی لباسش... بوی موهاش... بوی دستاش که سبزی رو تفت میداده... همهشون بزنه زیر بینیت؟ دستتو دور شونههاش سفتتر کنی.
بعد یهو به خودت بیای.
ببینی هدیهتو گذاشتی روی همون سنگ سرد. باید بدیش به یه نیازمند. به کارت نمیاد. حالا که پول داری اون لباس قشنگو واسهش بخری دیگه نیست. حالا که به آرزوهات رسیدی نیست که بهت افتخار کنه!
من هیچ حرفی برای دلداری ندارم. فقط میتونم بگم به زودی همهمون میریم پیش مامان. دیدار نزدیکه. فقط کافیه یه ذره دیگه صبور باشی.
مطمئنم مادرت هدیهتو دیده و تبریکت رو شنیده. حتما لبخند زده و برات دعا کرده و منتظرت مونده.
https://daigo.ir/secret/41456395944
#روز_مادر
#سه
@hofreee
مدتهاست که تو خونهای؟
حس میکنی شدی مثل یه تابلویی که روی دیواره و دیگه کسی نگاهش نمیکنه؟ گرد و خاک نشسته روت. رفت و آمد آدمها رو میبینی اما تو ثابتی. خورشید طلوع میکنه و غروب میکنه و تو همونجایی؟ روزها و فصلها میگذره و تو با کوچولویی که کنارته ساکنی. به آرزوهای دور و درازت فکر میکنی. به کارهایی که قبل مادری میکردی. چقدر ارزش داشتی. ذهنت میره به فرمولها و درسها و خطهایی که تو مغزت فرو کردی و هیچ فایدهای برات نداشتن؟ انگار تو یه جزیرهی متروک و بدون آدمی؟ تنهایی؟ اونقدر که وقتی بچهت میخوابه با خودت صحبت میکنی؟ با خودت میگی این روزا کی تموم میشه؟ کی میگذره؟ عاشق بچهت هستی اما خستهای!
فقط میتونم بهت بگم خداقوت مادر. تو بیارزش نیستی! دیدی رزمندهها چطور قبل از عملیات اسلحههاشونو تمیز میکنن؟ با جزئیات و دقیق سر همبندیش میکنن. تو شلوغی جنگ چرا باید برای این کار اهمیت قائل بشن؟ چون جونشون رو نجات میده! چون حتی یک نفر بیشتر میتونه نتیجه یه جنگو تغییر بده. تو هم تو این مرحلهای! به زودی با اسلحهای پُر میزنی به اونجا که باید. اونموقعست که همه میفهمن توی این مدت چه کارهایی که نکردی! چقدر باارزش بودی و اونا نفهمیدن!
روزت مبارک مامان قشنگ :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
#روز_مادر
#چهار
@hofreee
مامانهایی که تو خونهی سالمندان تنهایید....
مامانهایی که روی تخت بیمارستانید و دلتنگ بچههاتون....
مامانهایی که هوشیاریتون پایینه و توی خواب عمیقید....
مامانهایی که تصمیم گرفتین این دفعه به خاطر بچهتون که شده مواد رو بذارید کنار.....
مامانهایی که فقط به خاطر چند جفت چشم معصوم دارید زندگی با یه مرد بداخلاق و بیمحبت رو تحمل میکنید.....
مامانهایی که هم مامانید هم بابا و دوشهاتون سنگینه...
مامانهایی که سر سفره نمیشینید تا بچهها معذب نشن و سیر غذا بخورن. بعد شما یواشکی ته موندهی غذاها رو بخورید.....
مامانهایی که اونقدر خونههای مردمو تمیز کردید که از لای ترک پشت دستتون خون میزنه بیرون....
مامانهایی که تن دادید به شستن و پوشک عوض کردن آدمهای ناتوانی که اگر نبودید زندگیشون سختتر از این میشد....
مامانهایی که به این نتیجه رسیدید که تنها راه نجات خودتون و بچههاتون جداییه....
مامانهایی که هم کار میکنید هم درس میخونید هم بچهدارید....
مامانهایی که تازه فهمیدید جنین درون رحمتون دیگه قلبش نمیزنه....
مامانهایی که مزار بچهتون رو بغل گرفتین و گوشتون رو چسبوندیدن به سنگ بلکه صدایی ازش بیاد...
مامانهایی که به هر دلیلی از بچهتون دورید....
مامانهایی که مادری ندارید که براش حرف بزنید....
مامانهایی که بچههاتون بزرگ شدن و از خونهتون رفتن و جاشون خیلی خالیه....
مامانهایی که دست ظریف بچهی مریضتون تو دستتونه....
مامانهایی که حس میکنید دنیا به تهش رسیده....
مامانهایی که دنیا دنیا قرص خوردین و آمپول زدین اما هنوزم چشاتون به اون دو خط روی بیبیچک خشک شده....
مامانهایی که عمرتون رو تو راه کلینیکهای ناباروری گذروندین ...
مامانهایی که سر بچهتون داد میزنید و بعد از خودتون بدتون میاد....
مامانهایی که اجازه ندادین بچهای کمبود سایهی محبت مامانش رو روی سرش احساس کنه و مامانش شدین، با اینکه دوست داشتین فرزندی رو از جنس خودتون به دنیا هدیه کنین....
مامانهایی که به خاطر بچهتون از کار و درس و زندگیتون گذشتین.....
مامانهایی که همسرتون شهید شده و سختیهای زندگی رو با حرفهای تلخی قورت میدین....
مامانهایی که برای علاقمندیهاتون میجنگید....
مامانهایی که نشد فعلا مامان باشید....
مامانهایی که خودشون نابینا هستند و هیچوقت نشد روی ماه بچهشون رو ببینن....
مامانهایی که ناشنوا هستن و هیچوقت نشد صدای شیرین بچهشون رو بشنون.....
تموم مادرای مهربون!
سایهی بهترین مادر دنیا رو سرتون...
غمهاتون کم.
دلتون شاد.
روزتون مبارک :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
#روز_مادر
#پنج
@hofreee
حُفره
مامانهایی که تو خونهی سالمندان تنهایید.... مامانهایی که روی تخت بیمارستانید و دلتنگ بچههاتون....
دوست داشتم برای تک به تک این مادرها بنویسم اما امان از توان پایینم.....
خلاصه عید همگیتون مبارک🌸
بگید کدوم مادرها جا موندن؟ :)
https://daigo.ir/secret/41456395944
@hofreee
من خیلی شکست میخورم. الان وسط یکی از شکستهایم هستم. چیزی که برایش مدتها زحمت کشیدم را پرت کردم توی دیوار. مثل مجسمهسازی که مجسمهای که روزها باظرافت ساخته را تکه تکه کند. دو روز است که سمت میز کارم نمیروم. وقتم را به بطالت میگذرانم. هزارتا برنامه و جلسه و وبینار شرکت کردهام که فقط یادم برود. هدفون را درون گوشم میگذارم. با بچهها بازی میکنم. غذا درست میکنم. خانه را تمیز میکنم. هدفون صدای درون مغزم را خفه میکند. از کمخوابی سرم روی گردنم لق میخورد. دیشب تا صبح بیدار بودم. خودم را میشناسم. قرار است روزهای دیگر هم سخت بگذرد. حتی شاید تمام کتابهایم را آتش بزنم. هرچه نوشتهام پاک کنم. زمین و زمان را به هم بدوزم. یقهی خدا را زیاد بگیرم. اما میدانم که بیشتر از این غلطی نخواهم کرد. من دوبار نویسندگی را کامل کنار گذاشتهام. هر دفعه حریصتر برگشتهام. تشنهتر و بیچارهتر! هنرجویم میپرسد که " از کجا بفهمم این راه همونه که میخوام؟ " سرم تیر میکشد. کاش میشد بخوابم. به هنرجو گفتم: " این راه اگه بفهمه تو مسافر واقعیشی ولت نمیکنه! هرجا بری هرکار بکنی تو رو میکشونه سمت خودش... واسه همینه یکی پیدا میشه که تو ۸۰ سالگی نویسنده میشه. درونتو میخوره. مغزتو سوراخ میکنه. میدونی؟ " اصرار ندارم که متوجه بشود. خودش به زودی بیچاره میشود!
#حراممباداگرمنجانبهجایِدوستبُگزینم
#نانویسندهروزگارمنم
جمعه ۲۱ آذر ۰۴
@hofreee
راستش بارها از مدیریت مجموعه مبنا شنیدهام که " بذارید صدای بچهها بیاد... سخت نگیرید... صدای بچهها خیلی قشنگه" اینها فقط در حرف نبود و همیشه در عمل هم شاهدش بودهام. دراولویت بودن خانواده همواره یکی از شعارهای اصلی مجموعه است.
امروز در کتاب دغدغههای فرهنگی میخواندم که باید استعدادهای نویسندگی را پیدا کنیم و به جریان بیندازیم. یاد مجموعهای میافتم که استعدادم را به علاوهی مادری نخواست. با حرفهایش له و شکنجهام کرد. کاری کرد که ماهها حس کنم یک زن عقبمانده و امل هستم چون مادرم. بعد هم طردم کرد. مبنا ولی اینطور نبود. من را با همهی مشخصات و ویژگیهایم خواست. جاهایی یادم داد که چون مادرم راه رشد و پیشرفت برایم بسته نیست. مرا نه تنها پذیرفت که اعتماد هم کرد. هلم داد که بروم جلو و جلوتر. مثل آن سازمانها نبود که بیرونشان پُر است از بنر و تبلیغ فرزندآوری و " زن ریحانه است" و درونشان از تحقیر و تهدید درحال انفجار!
مدرسهی مبنا به من فرصت داد که زن، مادر، نویسنده و استادیار باشم. میفهمم که گاهی برای این فرصت شاید لطمه بخورد یا کُندتر پیش برود یا هزینه بدهد اما پایمان مانده. توانست استعدادهایی را که مدتها زیر فشار زندگی و کار خانه محو شده بودند بیرون بکشد. خودم را نمیگویم. چندصد زن دیگر را میگویم که همه با هم داریم جلو میرویم. حس میکنیم پایمان را روی تختهسنگ محکمی گذاشتهایم و میشود این قله را به زودی فتح کرد.
پ.ن: به بهانهی یک هدیه از طرف مجموعه مبنا برای یک یادآوری ارزشمند.
#روز_زن
#روز_مادر
@hofreee
حُفره
من هم آقای مستور! من هم! دلم میخواهد به رفیق پشت دیوارم بگویم : " بزغاله! هیچوقت فکر نمیکردم اینق
خواب دیدم که زنده شدی اما دوباره رفتی. اینبار مزارت در حرم امام رضاست. فقط دو گام با ضریح آقا فاصله داری. دورت پُر از آدم است. من این دفعه به خاکسپاریات رسیدهام اما دورم. آدمها نمیگذراند جسم کفنپیچت را ببینم. روی پنجهی پا میایستم. همه را کنار میزنم. نه! به تو نمیرسم. دور شدهای از من. فقط حسرت میخورم. پشت دستم را محکم میزنم و میگویم: " خوش به حالت میثاق! خوش به حالت! "
به دوستی که رفیق از دست داده میگویم: " میدونم خیلی سخته و هیچوقت تموم نمیشه..." جوابش بیچارهام میکند. میگوید: " طوری نیست! انگار یکی از بچهها زودتر به خونه رسیده! "
بچهها دارند حباببازی میکنند. تا میروم حبابی را بگیرم محو میشود. تو هم داری حباب میشوی میثاق. دیگر به دستم نمیرسی. برای هرکسی خوابم را تعریف کردم گفت که یعنی کامل رفتهای. رها شدهای. آنبالا بالاهایی. من توی جمعیت چک و لگد میخورم. له میشوم. به تو نمیرسم. دستهایم را دراز میکنم. فقط هواست که به انگشتانم میخورد. زودتر به خانه رسیدی عزیزم؟ کلید را زیر گلدان بگذار. جایی که بتوانم پیدایش کنم. من از پشت در ماندن میترسم. از تنهایی و سرمای گزندهی خاک هم. به زودی نوک انگشتانم به جای هوا، تو را لمس خواهد کرد، مگر نه؟
پ.ن: مثل همیشه این چند کلمه بهانهای باشه برای فاتحه یا صلواتی برای رفیق💔
متشکرم.
#میثاق_رحمانی
#رفیق
@hofreee
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
«آغاز ثبتنام ترم زمستان نویسندگی خلاق»
🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
♨️ ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به دوره:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04/
⚠️ یادتون نره که ظرفیت دوره خیلی خیلی محدوده!
#نویسندگی_خلاق
| @mabnaschoole |
راستش مدتهاست که دنبال یک لباس زمستانی گرم هستم که زیر چادر پف نکند. مخصوصا کلاه نداشته باشد یا قابل جدا شدن باشد. کمی هم بر و رو داشته باشد. همه جا را جوریدهام. حتی پیجهای بلاگران مذهبی را. آنجا هم مجبوری برای اینکه شیکپوش باشی چادر را از سرت بکنی. بشوی یک محجبهی مدرن و بهروز. تبلیغ هودیهای کلاهدار و عباهای ضخیم و چادرهای مخمل و برقبرقیشان چشمم را درد میآورد.
بیشتر که فکر میکنم دقیقا از سن تکلیف این مشکل را داشتهام. این قصه خیلی کهنه است. زمستانها همیشه سردم بوده چون لباس کمتری زیرچادر پوشیدهام. بعد از کلی بازارگردی آخر به زشتترین لباس ممکن که کلاه نداشته و پف پفی نبوده رضایت دادهام. با ظهور حجاب استایلها خوشحال شدهام که قرار است گرهی از من باز کنند. اما چه بسا خودشان گره تو گره شدهاند. نزدیک چهل سال است از زن مسلمان ایرانی حرف میزنیم اما این زن در تهیه لباس زمستانهاش میلنگد. من و امثال من روز به روز از تازههای بازار دورتر میرویم. واقعا یادم نمیآید آخرین باری که با دل خوش برای خودم لباس خریدم و از مغازهای بیرون آمدم، کِی بوده؟ گاهی فکر میکنم شاید سلیقهام ایرادی دارد. چطور ممکن است در فروشگاههایی که همه برایش سر و دست میشکنند حتی یک جوراب مناسبِ خودم پیدا نکنم؟ بعد به این نتیجه رسیدهام من که همه نیستم. من خیلی وقت است توی این جامعه کمرنگتر شدهام. کسی دغدغه و نیاز من برایش اولویت ندارد. لباسها برایم زبان در میآورند که " دور شو کور شو". باید چادر را از سرم بکَنم یا آن حجم پفکردهی را زیر چادر تحمل کنم. البته من همیشه راه سومی دارم. کمتر بپوشم و بیشتر بلرزم و باز هم دنبال خانهی امیدم بگردم. به شرط اینکه زمستانی ذاتالریه نکنم!
نظرتون رو میخونم و استفاده میکنم:
https://daigo.ir/secret/41456395944
#زنمسلمانایرانی
#لباس
@hofreee
حُفره
راستش مدتهاست که دنبال یک لباس زمستانی گرم هستم که زیر چادر پف نکند. مخصوصا کلاه نداشته باشد یا قاب
داریم یه ذره به اشتباه میافتیم. من اصلا دنبال چاره پیدا کردن برای خودم نیستم. ممنون لطف و محبتتون هستم. حرف من خیلی کلیتره!
راهکارهایی مثل خرید از یکسری فروشگاههای خاص با هزینه بالا، دادن به خیاط و ... رو همه به تدریج یاد گرفتیم. وگرنه چطور زنده بمونیم؟😅
من دنبال چاره پیدا کردن برای همهمون هستم! چرا نباید بازار یک مملکت اسلامی به همون اندازه که شلوارلی زاپدار و روسری توری داره، لباس مناسب یک چادری رو داشته باشه؟
ما یاد گرفتیم خودمون رو تطبیق بدیم و راهی پیدا کنیم. اما اگر نخوایم تطبیق بدیم و خواستار زندگی مثل بقیه بشیم فاجعه به وجود میآد! چقدر از ما به محض اراده کردن و چرخ زدن تو بازار به لباس مناسبمون میرسیم؟ و اگر نمیرسیم چرا؟ تازه من فقط به کاپشن و پالتو اشاره کردم! این قصه خیلیی سر دراز داره.
و خواهش میکنم این نگرش آسیبزا رو که تا مشکلی مطرح میشه به درون طرف مقابل اشاره کنید رو از بین ببرید. اینکه " مشکل از خودته.... برو رژیم بگیر و...." حرف درستی نیست! این مسئله برای من وقتی نوجوان ۴۰ کیلویی بودم وجود داشت تا الان. واسه سلامت خودتون این نگرش ضرر داره! نذارید تو ذهنتون فرو کنن هر مشکلی در جهان است از خودتون به وجود میآد!
پس حرفم سر تنوع، تکثر و دسترسیپذیری لباس مناسب هست! ما مگه جزو این جامعه نیستیم؟
این مشکل وجود داره. باید ببینیمش و راجع بهش حرف بزنیم و تقاضا داشته باشیم.
#تکمله
@hofreee
یک
مقام معظم رهبری حدود سال ۷۸ میفرمایند که ( نقل به مضمون) در میدان سیاست و اقتصاد به آینده امیدوارم اما در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی میکنم و حقیقتا دغدغه دارم. در جای دیگری میگویند که " کار فرهنگی حتی از کار سیاسی اهمیت بیشتری دارد. مسئلهی فرهنگ را با کلیتش باید مسئلهی اول کشور به حساب آورد. ما اگر توانستیم فرهنگ این کشور را با پایههای مستحکم تقویت کنیم، کار این کشور روی غلتک خواهد افتاد و پیشروی این کشور در همهی زمینههای موردنظر تضمین خواهد شد. چنانچه ما فرهنگ را اصلاح و دنبال نکردیم، به احتمال زیاد برنامهریزیهایمان ابتر خواهد بود."
من در جلسهای نشستهام. استاد برجستهی ادبیات متعهد درحال حرف زدن است. برداشت من از حرفهایش این است که نه پژوهش و پژوهشگر حاذقی در این حوزه داریم که مسائل نظری را برای نویسنده تبیین کند نه منتقد خوبی که کمکش کند. همچنین مدیران درستی هم نداشتهایم. پلهای ارتباطی بین یک نویسندهی متعهد انقلابی با ارکان دیگر میلنگد. میپرسم پس در این سالها چه کردهایم و نویسنده چه بکند؟ میگوید خیلی کارها کردهایم اما من واقعا نمیفهمم کدام کار؟ چون چیزی نمیگوید. مواردی را برای نوشتن میگوید که هزاران بار شنیدهام و انجام میدهم. من جمله ارتقا تجربهها، مطالعه، نوشتن و غیرک. میپرسم که یک نویسنده یا اثر شاخص و برجستهی ادبیات متعهد معرفی کند. تک به تک آدمهایی را که نام میبرد مینویسم: فقط سه نفر! و تازه تمام آثار این سه نفر نه! اصرار میکنیم که اثر بگوید. لا به لای حرفهایشان در نهایت به هیچ میرسم. آنوسطها حرفهایی از کتابهای شهدایی و تیراژ بالایشان میزند. جلسه تمام میشود و نمیتوانم بقیه سوالهایم را بپرسم. دلم میخواهد بگویم چند درصد مردم این کتب را میخوانند؟ این کتابها چقدر فرهنگ این کشور را بالا کشیده؟ غیر از این است که خودمان میخوانیم و به به و چه چه میکنیم؟ چقدر اثرگذار بودهاند؟ چند درصد از دختران و زنانمان (با هر سلیقهای) داوطلب خواندن این کتابها هستند؟ همیشهی خدا میلنگیم. این را ننویسیم. آن را بنویسیم. فلانی با این فرد نامتعهد ارتباط دارد پس حذف است. آن یکی آن مراسم فلان چیز را گفت پس خوب نیست. چرا آقای میم باید کتابش از آن جشنوارهی غیرمتعهد جایزه ببرد پس یک کاسهای زیر نیم کاسهاش هست. ما آنقدر در این چیزها محصور شدهایم که فرصت نکردهایم نویسندهی متعهد ممتاز تربیت کنیم! اگر هم بود بلد نبودیم حمایتش کنیم. همیشهی خدا درحال طردکردنیم. درحال حصاربندی. برچسب زدن. آن جبهه دارد پُرگاز میرود و رهبرمان از دغدغه فرهنگ شبها خوابش نمیبرد و ما درحال دعواییم. از نتیجه که میپرسیم درمقابل آنها هیچ و پوچیم! یک نویسندهی کاربلد نساختهایم! آقا در جایی میگویند که " جواب کار فرهنگی باطل، کار فرهنگی حق است. در مقابل کسی که از ابزار فرهنگی استفاده میکند، ابزار فرهنگی لازم است! "
اساتید دغدغهمند جبههی متعهد! حرف آقا مشخص است! باید به اندازهی آنها حتی بیشتر قوی شویم. مسئله را با چند کتاب خاطره که خودمان برای خودمان میخریم هم نیاورید! ما خیلی عقبیم. از دهه هفتاد که رهبری اینها را بیان کردند چند سال گذشته؟
اگر قرار است از تقریظ بگویید که تقریظ در لغت به معنای مدح و ستایش چیزیست. آقا برای تمام کتابهایی که میخوانند چیزی مینویسند اما اینکه کدامشان منتشر شود دست آقایان دیگریست. ( که باید پرسید این انتخابها بر چه اساسیست که بعضیشان یک ویراستاری درست و حسابی هم نشدهاند؟) پس در تقریظها فقط نکات برجسته گفته میشود و این به معنی خوب بودن کتاب نیست! این حرفها را من نمیگویم. همان استاد بزرگوار گفتهاند. یعنی ما خودمان هم قبول داریم کتابهای پُرتیراژمان از نظر فرمی و تکنیکی چنگی به دل نمیزنند! ولی خب باید افتخار کرد! نباید گفت ما تقریبا این سالها کار خاصی نکردهایم!
پ.ن: مطالبی که از آقا نقل کردم به راحتی از کتاب " دغدغههای فرهنگی" قابل استناد است.
https://daigo.ir/secret/41456395944
#یک
#ادامه_دارد
#جبهه_متعهد
#ادبیات
@hofreee
دو
پس ما باید که قوی باشیم و با ابزار فرهنگی همانند به مبارزه برویم. اینجا چند مسئله به وجود میآید. آیا اصلا میتوان از طریق داستان و رمانی که در ایران از طریق جریان چپگرا و غربی وارد شده، مفاهیم و مضامین دینی را به صورت هنرمندانه ساخت؟ سوال شبیه این است که جراحان و پزشکان ما جدیدترین روشهای درمان یک بیماری را به کار نبرند چون از غرب آمده. صنعت موشکسازی ما دست به کاری نزند چون اول از همه آنها داشتهاند. پس ما قادر به بومیسازی ادبیات هم هستیم. فقط باید راهش را یاد بگیریم. برای یاد گرفتن نباید از آثار ضعیف و متوسط شروع کنیم بلکه باید از بهترینها و برجستهترینها آغاز کنیم. حالا چرا ما با آنها ارتباط نمیگیریم؟ چون سلیقهمان در حد متوسطی مانده. با فاکتورهای یک اثر فاخر آشنا نیستیم. رهبری دوباره در جایی میفرمایند که " آن کسانی که تصور میکنند انقلاب اسلامی ایران با ادبیات و با هنر سرو کاری ندارد، ربطی ندارد، خیلی پرت از معرکهاند. این انقلاب بیش از همه به یک ادبیات قوی، به یک فرهنگ غنی نیازمند است. به یک هنر سطح بالا که نداریم؛ به شدت نیازمندیم."
حتی به ما میگویند که در چه بخشهایی و چطور باید پیشرفت حاصل شود: " متولیان امور فرهنگی کشور باید تلاش کنند که در دو بخش پیشرفت کنند؛ یک بخش گسترش کمّی فرهنگ در داخل آحاد و نفوس مردم است. گسترش کتابخوانی، گسترش کتاب و کتابخانه، افزایش مدارس و پژوهشگاهها و... بخش دوم گسترش و توسعهی کیفی فرهنگ است. ما لازم است که مردم را کتابخوان کنیم، اما از این واجبتر آن است که استعداد نویسندگی را در بین مردم بیابیم و تولید کتاب کنیم."
حالا کتاب در چه زمینهای؟ " مثلا در زمینهی قصه و داستان. داستان مقولهی خیلی مهمی است. رژیمهایی که مدعی بودند با مسائل ایرانی سر و کار دارند ( آنها اسلام را مدعی نبودند ولی بالاخره دم از ایرانیگری که میزدند) نتوانستند در زبان فارسی که زبان ملی ایران است، چیزی را عرضه و تولید کنند که قابل ترجمه به زبانهای دیگر باشد. ما در آن قسمتها خیلی ضعیف هستیم. "
دوست بزرگواری که ته هدفت را نوشتن کتب کمجانی در آن نشر متوسط گذاشتهای! آقا دنبال اثری از توست که آنقدر قوی باشد که قابلیت ترجمه به زبانهای دیگر را داشته باشد. میتوانی کتاب متعهدی به تعداد انگشتان دست معرفی کنی که چنین ویژگیای داشته باشند؟ بزرگواری که کتاب چهلم و پنجاهمت که به هیچ دردی نمیخورد درحال چاپ است، برای چه کسی مینویسی؟ هنرجوی نویسندگی که تن به خواندن آثار خوب نمیدهی، سعی در یادگیری درست تکنیکها نمیکنی، برای چاپ اثر عجله داری، فقط دنبال رزومهای، متاسفانه ضعیف میمانی! ممکن است روزگاری آدمهایی اطرافت پیدا شوند اما جریانساز و اثرگذار روی طیف زیادی از آدمها نیستی. فرهنگ کشورت را بالا نمیکشی.
حالا چه کنیم؟
اگر اهل کتاب خواندن نیستی، لطفا بخوان. لطفا بهترینها را بخوان. اگر مواجهه با آنها سخت است، کمکم سلیقهات را تربیت کن. آرام آرام ارتقا بده. در جمعهای کتابخوان باش.
اگر علاقمند به نویسندگی هستی، امتحانش کن. برایش هزینه کن. تلاش کن. استمرار داشته باش. این میدان کم از میدان جنگ نیست. سعی کن قویترین در همه جا باشی نه فقط جبههی متعهد.
بزرگواری که نه میخواهی بخوانی و نه بنویسی. مشکلی نیست. فقط اگر به قول خودت پیرو خط ولایتی، از جوانی که دغدغهی خواندن و نوشتن دارد حمایت کن. با جملههایی مثل " این همه کتاب میخونی کجا رو بگیری؟ نویسنده بشی که چی؟ داری وقتتو تلف میکنی. دین و ایمونت رو به باد ندی. خیلی بیکاری! پول برای کتاب میدی که چی؟ مثلا خیلی روشنفکری و....." دیگران را سست نکن!
منتقد انقلابی و ولایی! لطفا ایرادهای بنیاسرائیلی نگیر. به جای نقد غیرسازنده، گاهی راهی نشان بده. به جای حرف، گاهی بساز! به جای ارائهی نظریههای غیرعملی، بیا وسط گود.
https://daigo.ir/secret/41456395944
#دو
#جبهه_متعهد
#ادبیات
@hofreee