هو
... آن گندم نبود!
بلکه تخم عشق بود
چون آدم جمال و کمالِ آن معشوق بدید
از غلبه عشق، پارسایی به باد داد
و رخ به بازار رسوایی نهاد
و این که می گویند شیطان وسوسه کرد،
آن شیطان نبود!
بلکه مشاطه، عشق بود و پرده دار، محبوب
زیرا که محبت در پرده است و
عاشقی و معشوقی از پرده پیدا شد
آن که بانگ «ربّنا ظَلَمنا انفُسنا» بر آورد؛
این بانگ نه از تنگدلى بود،
بلکه پیمان عشق بود؛
و آن نهی از گندم نبود!
بلکه از محبت یار بود؛
چرا که آن گندم نبود، دانه محبت بود.
اما در این سرّی عظیم بُود:
زیرا که اگر آدم گندم نخوردی؛
خدایی و بندگی ظاهر نگشتی،
و لذت عاشقی و معشوقی کس ندانستی
شرح رساله معرفت
شیخ نجم الدین کبری
هو
از عکسِ فروغ روی دلدار
دل آینهی منور آمد
شد محفلِ دل ز غیر خالی
یار از درِ دلبری در آمد
نورعلیشاه اصفهانی
هو
طیبات آید به سوی طیبین
للخبیثین الخبیثات است هین
تلخ با تلخان یقین ملحق شود
کی دم باطل قرین حق شود
ای برادر تو همان اندیشهای
ما بقی تو استخوان و ریشهای
گر گلست اندیشهٔ تو گلشنی
ور بود خاری تو هیمهٔ گلخنی
مثنوی مولوی
هو
هر که در این راه حق قدم نهد
سه چیز وی را آفت بود
یکی مریدان
دیگری جمع مال
و دیگر نام ثنا جستن
@sheykhekharghan
هدایت شده از اخلاق در حوزهی اجتماع
🔹️فرق لباس روحانیان و تهمانده استکانشان.
✅ ... در کوچههای روستا قدم میزدم. مرد میانسالی با کمک همسایهاش داشت دیوار ساختمان خانهاش را کاهگل میکند. به رسم روستائیان با صدای بلند "سلام علیکم و خداقوت" گفتم. آن دو هم با صدایی بلندتر جواب دادند. چانهای کاهگل را به دیوار کوبید و پرسید از کجا آمدهاید؟ گفتم از قم. با ته لهجهی خاصی که داشت گفت: "خوش آمدید." کمی خوش و بش کردیم و از هر دری سخن گفتیم. یک جایی از صحبت، به او گفتم "اگر کمک لازم است، بیایم؟" در جواب من گفت "شما میهمان مائید. من هم بچهی روحالله (منظورش امام خمینی بود) هستم و به این زودیها خسته نمیشوم. لبخندی زدم و گفتم "خدا روحالله را رحمت و بچههایش را حفظ کند!" آقای فریدونی که میگفت جانباز جنگ هم هست، حالا که فهمیده بود من در لباس روحانیّت هستم دلش نمیآمد گفتگوی ما به این زودیها تمام شود. پرسید میتوانم یک خاطره برایتان بگویم؟ با اشتیاق گفتم بله حتما! گفت: خانهی ما محل روحانیانی بود که میآمدند اینجا برای تبلیغ. من نوجوان بودم و ذوق میکردم پیش آنها بنشینم و با آنها حرف بزنم. فلانی (اسم یک نفر از معروفها را آورد.) از سال ۱۳۵۴ تا همین چند سال پیش میآمد این روستا برای تبلیغ. پدر و مادرم لباسش را میبوسیدند؛ ولی لیوان آب و فنجان چائیاش را میشستند. من از پدرم پرسیدم، شما که لباسش را میبوسید، چرا لیوان و استکانش را میشورید؟ پدرم جواب داد که لباس اینها از پیامبر است و حرمت دارد ولی تهماندهی لیوان و استکانشان از خودشان است؛ ما به چیزی که پیامبر است تبرّک میجوییم ولی به آنچه از خودشان است که از خودشان است، تبرّک ندارد! حالا میخواهم بگویم که به آن دوستانِ حوزویات بگو حواسشان به لباس پیامبر باشد. مردم آنها را به خاطر این لباس احترام میکنند. نمیدانستم چه بگویم. پدرش خیلی دقیق مرز میان دینی و غیردینی را مشخص کرده بود. چند باری گفتم: خدا پدرتان را رحمت کند و از او دور شدم.
مهراب صادقنیا
۱۴۰۲/۶/۱۲
@sadeghniamehrab
https://t.me/sadeghniamehrab
هو
🔸
⭕️ «خدای تو کیست و ملّت(مذهب) تو چیست؟»
مناجات شیخ ابوالحسن خرقانی قُدس سرّه
[از کتاب «منتخب نورالعلوم»]
شبی بعد از عبادت و اوراد به خداوند سبحانه و تعالی، شیخ ابوالحسن خرقانی مناجات کرد و گفت:
«خداوندا، فردای قیامت به وقت آنکه نامهی اعمال هر یکی به دست دهند و کردار هر یکی بر ایشان نمایند، چون نوبت به من آید و فرصت یابم من دانم که چه جواب معقول گویم.»
پس، در حال، به سِرّش ندا آمد که « یا اباالحسن، آنچه روز حَشْر (رستاخیز) خواهی گفتن در این وقت بگو»، گفت:
«خداوندا، چون مرا در رحِم مادر بیافریدی در ظُلماتِ عجزم بخوابانیدی، و چون در وجود آوردی معدهی گرسنه را با من همراه کردی تا چون در وجود آمدم از گرسنگی میگریستم، و چون مرا در گهواره نهادندی پنداشتم که فَرَج آمد، پس دست و پایم ببستند و خسته(آزرده) کردند، و چون عاقل و سخنگوی شدم گفتم بعدالیوم(پس از این) آسوده مانم، به معلّمم دادند، به چوبِ ادب دمار از روزگارم بر آوردند و از وی ترسان میبودم، و چون از آن در گذشتم شهوت بر من مسلّط کردی تا از تیزی شهوت به چیزی دیگر نمیپرداختم، و چون از بیم زنا و عقوبت فساد زنی را در نکاح آوردم فرزندانم در وجود آوردی و شفقت ایشان در درونم گماشته، و در غمِ خورش و لباسِ ایشان عمرم ضایع کردی، و چون از آن در گذشتم پیری و ضعف بر من گماشته و دردِ اعضا بر من نهادی، و چون از آن در گذشتم گفتم مگر چون وفات من برسد بیاسایم، به دست مَلَکالموت مرا گرفتار کردی تا به تیغ بیدریغ به صد سختی، جان من قبض کرد، و چون از آن در گذشتم در لَحَدِ(قبر) تاریکم نهادی و در آن تاریکی و عاجزی دو شخص منکرم فرستادی که: «خدای تو کیست و ملّت(مذهب) تو چیست؟» و چون از آن جواب برَستم از گورم برانگیختی، و در این وقت که حشر کردی در گرمای قیامت و جای حسرت و ندامت، نامهام به دست دادی که اقرأ کتابک!(نامهات را بخوان)
خداوندا، كتاب من اينست که گفتم. این همه مانع من بود از طاعت، و از برای چندین تَعَب و رنج شرطِ خدمت تو که خداوندی بجای نیاوردم، ترا از آمرزیدن و گناه عفو کردن مانع کیست؟»
ندا آمد که «ای ابوالحسن، تو را بیامرزیدم به فضل و کَرَم خود».
📕 احوال و اقوال شیخ ابوالحسن خرقانی
بضمیمه «منتخب نورالعلوم»
به اهتمام: مجتبی مینوی
ص۱۴۸
@sarire_kelk
هو
اگر چشم داری به دیگر سرای
به نزد نبی و علی گیر جای
گرت زین بد آید گناه منست
چنین است و این دین و راه منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چنان دان که خاک پیِ حیدرم
#فردوسی
@sarire_kelk
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هو
✨
شعله های آتش که سالک در بدایت [مکاشفاتش] می بیند ، علامت عبور سالک باشد بر عنصر آتشی وجود خود.
مصنفات فارسی ، رساله نوریه ، صفحه ۳۰۵
شیخ علاءالدوله سمنانی
https://t.me/Analhaghhoo
هو
بویزید گفت به دوازده سال آهنگر نفس خویش بودم و پنج سال آینهٔ دل خویش بودم و یک سال اندر آینه مینگریستم، زنّاری دیدم بر میان خویش ظاهر دوازده سال در آن بودم تا ببریدم پس بنگریستم دیگر بار در باطن خویش زنّاری دیدم، پنج سال اندر آن کردم تا چگونه ببُرم پس مرا کشف افتاد، به خلق نگریستم همه را مرده دیدم، چهار تکبیر بر ایشان کردم.
و از سری سقطی همیآید که گفت: یا جوانان کار به جوانی کنید پیش تا به پیری رسید که ضعیف شوید چنین که من و اندرین وقت هیچ جوان طاقت عبادت وی نداشتی.
ابوالحسن خراز راست گفت این کار بر سه چیز بنا کردهاند: نا خوردن الا به وقت فاقت و ناخفتن مگر به وقت غلبهٔ خواب و سخن ناگفتن مگر به وقت ضرورت.
📚 رساله قشیریه
@salvatia
هو
*پند تاریخ*
*گودرت (قدرت ) : یکی از مطهرات*
چنین آورده اند که ، صدرالممالک اردبیلی شخصی عارف مسلک بود. به همین سبب بعضی از روحانیون همیشه به دلیل مشرب عرفانیاش او را لعن و طرد و نفرین میکردند. تا آنکه محمدشاه قاجار، لقب صدرالممالکی به او داد و او را در رأس علمای آذربایجان قرار داد. از همان لحظه، برخی از علمای لعن کننده، به تعظیم و تکریم وی پرداختند و در تقرّب به او نه تنها دستش را می بوسیدند، بلکه ته لیوان آبخوری او و باقیمانده غذای بشقاب او را به قصد شفا، از یکدیگر می ربودند.
نقل است؛ روزی که همه علما حضور داشتند، ایشان بالای منبر رفت و از حاضران پرسید:
آقایان علماء! بفرمایید: مطهرات(پاک کننده ها) درفقه اسلام چند تاست؟ آنان همه را بر شمردند: آب، زمین، آفتاب، استحاله، انتقال، اسلام، تبعیت، ...
اما ایشان قبول نکرده و گفت: نه! یکی را کم گفتید!
چندبار دیگر هم همین سوال را تکرار کرد و علماء، همان جواب قبلی را دادند ولی ایشان قبول نمی کرد و می گفت: نه! یکی را کم گفتید!
سرانجام خودش با همان لهجه شیرین تركی گفت:
و آن که شما نگفتید، گودرت (قدرت) است! من تا دیروز که آدمی عادی بوده و صاحب مقامی نبودم، شما مرا صوفی و عارف و نجس می دانستید، اما حالا که به حکم محمد شاه، حاجی صدر الممالک شده ام، پاک و مطهَّر شده ام! پس نتیجه می گیریم که «گودرت» هم از مطهرات است!
هو
گویند زاهدی بود از جمله بزرگان بسطام، صاحب تبع و صاحب قبول. و از حلقه بایزید غایب نبودی. روزی گفت: ای شیخ! سی سال است که روز روزه دارم و شب بیدار باشم و خود را از این علم که تو می گویی اثری نمی یابم. ولی تصدیق میکنم و دوست می دارم.
شیخ گفت:اگر سیصد سال به روز روزه باشی و نماز کنی یک ذره بوی این حدیث نیابی.
گفت:چرا؟
گفت :از بهر آنکه تو گرفتار و محجوب نفس خویشی.
گفت:دوایی هست؟
شیخ گفت :برمن هست و بگویم،اما تو قبول نکنی.
گفت :قبول کنم که سالها طالبم.
شیخ گفت :این سر برو و موی سر و محاسن باز کن و این جامه که داری برون کن و ازاری از گلیم در میان بند و بر سر آن محله که تو را بهتر شناسند بنشین و توبره ای پر جوز کن و پیش خود بنه و کودکان جمع کن و بگو هر که مرا سیلی زند یک جوز بدهم، و هرکه دو سیلی بزند دو جوز دهم.در شهری می گرد تا کودکان سیلی بر گردنت می زنند که علاج تو این است.
مرد گفت : سبحان الله، لا اله الا الله!
شیخ گفت :اگر کافری این کلمه را بگوید مومن شود. تو بدین کلمه مشرک شدی.
گفت:چرا؟
شیخ گفت :از آنکه تو در این کلمه تعظیم خود گفتی نه تعظیم حق.
مرد گفت :من این نتوانم کرد.دیگری را فرمای.
شیخ گفت :علاج تو این است و من گفتم که نکنی!