دقیقا یه هفته قبل مثل امشب عجیب دلم گرفته بود از اینکه کربلام و نمیتونم برم حرم ؛ نمیتونم گریه کنم ؛ بعد خانوما اعلام کردن که تو موکب روضه داریم .
روضه که شروع شد رفتیم اولش گفتم محاله مثل همیشه بتونم گریه کنم ولی وقتی روضه شروع شد دیگه ریختن اشکام دست خودم نبود .
حسابی خالی شدم تو روضه ولی هنوز نیازمند حرم بودم .
تا اینکه رفتیم بهیهبندهخدایی گفتیم میاید بریم حرم ؟ اوکی داد و ما رفتیم ؛ چون شب جمعه بود و دو روز مونده بود به اربعین حسابی شلوغ بود و نشستیم تو بینالحرمین تا صبح .
همیشه این یکی از آرزوهام بود که میگفتم محاله برآورده بشه ولی شد ((:
و من تمام اینارو مدیونم به یه دخترسهساله که پناهش عباس بود .
‹ حجره ›
دلتنگِ توام که به داد دلم برسی ..
بی رمق زیر لب می گفت : من اگه میدونستم
از کربلا برگردم آواره میشم و شما دیگه
پامو نمیرسونی حرمت میمردمو برنمیگشتم :) .