ولی من دلم برای اون روزایی که تو موکب نشسته بودیم دورهم ولی حوصلمون سر رفته بود ، دلمون گرفته بود ، خسته بودیم از همهچی ، تو کربلا بودیم ولی حرم نبودیم ؛
التماس هرکی از راه میرسید میکردیم که پاشه بریم حرم هیچکس بهمون محل نمیداد و براش مهم نبود و درآخرم بغضمون میگرفت و لیمو تیکه میکردیم میخوردیم تنگ شده .