ولی یادش بخیر چندین هفتهقبل غروبِجمعه خودمونُ به آب و آتیش میزدیم که ،
- آهای فلانی نمیخای بری حرم ؟
- تو چی ؟ توعم حرم نمیری ؟
- ساداتخانوم ؟ شبجمعهاس حرم نمیری ؟
هرکی از راه میرسید میپرسیدیم حرم نمیری ؟ هرکی یه بهونه میآورد و ..
ما تو کربلا بودیم ولی حرم نبودیم ؛ هی میگفتم آقا ؟ قربونت برم دلت میاد ؟ زائرت تو کربلاباشه ولی تویبینالحرمینت نباشه ؟
اونقدر التماس میکردیم که بلاخره یکی از راه میرسید و با تمومِ ناامیدی ها میپرسیدم شما چی ؟ شمام حرم نمیرید ؟ میگفت چرا قراره برم اون موقع بود که اون لبخندخوشکلایِ بیجون و خسته شکل میگرفت و امیدی جوونه میزد ..
[ چه خوبه کربلا ، مخصوصا غروبِ کربلا .. 💔 ]
به قهقههایمان نگاه نکن ،
شانههایمان سال هاست
کوله باری از غم را به دوش میکشد
و چیزی نمیگوید .