eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
200 دنبال‌کننده
55 عکس
30 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 عضو جمعیت کانون نویسندگان 📝𝟭𝟰𝟱 ناشناس همیشگی 🎀🌟 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_r5aoc7q&btn=Hokm.marg🖤
مشاهده در ایتا
دانلود
خوش بحال اونایی که امروز حامیمو میبینن😭😢
٢ روزِ دیگه یه سالگی چنله🤏🏻💘🙂 اگه تا اون موقع به ۶٨٠ تا نرسیم پایان میزنم...
میگم فصل اول داشت؟ 😂 من تازه با رمانت اشنا شدم 🖤🩸 الی : نه قشنگم ❤️ ما تازه پارت ۶۷ هستیم
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶⁸. . . (( حامی با خجالت گفت ... )) + آهو قشنگم بسه دیگه ! (( آهو با خنده حامی را ول کرد و وقتی به صورت حامی نگاه کرد ، خنده اش بیشتر شد . لپ ها و دماغ حامی سرخ سرخ شده بود و با خجالت به اهو خیره شده بود ... بالاخره آهو گفت ... )) +ببخشید ، می‌دونم یکم زیاده‌روی کردم ولی دلم برات خیلی تنگ شده بود 🥺 - عزیزم خوبه دیروز همدیگرو دیدیم 🙃 +باشه ، بازم دلم برات تنگ شده بود ! - خیله خب ، آماده‌ ای ؟ بریم ؟ + ارههه ، بریم ! خیلی ذوق دارم 🙂 - خوبه ! ((حامی دست آهو را می‌گیرد و با هم از کافه خارج می‌شوند ، سوار ماشین می‌شوند ، وسط‌های راه ناگهان آهو یادش می‌افتد چیزی را در خانه جا گذاشته پس از حامی می‌خواهد ... )) + عامممم ، آرتین ؟ - جونم ؟ + میشه قبل از اینکه بریم یه سر بریم دم خونه ما ؟من یه چیزی رو جا گذاشتم ... - اوکیه! ((حامی راه را به سمت خانه آهو عوض می‌کند ، وقتی می‌رسند ، آهو از حامی می‌خواهد در ماشین منتظر بماند تا او برگردد ...)) . . . « داخل خانه » ((آهو وارد خانه می‌شود ، از داخل سالن صدای حرف زدن‌های مادرش با خاله‌اش می‌آمد ، آهو آرام وارد سالن شد و به هر دو سلام کرد ... )) + سلام ! ((مادرش که از دیدن آهو در این وقت روز تعجب کرده بود پرسید ... )) - عه آهو ! سلام ! اینجا چیکار می‌کنی ؟ مگه نباید سر کار باشی ؟ +چرا مامان ! کارم زودتر تموم شد داریم با بهار میریم بیرون اومدم یه چیزی بردارم ... (( نویسنده : از کی تا حالا اسم حامی بهار شده ؟😂😒 )) - آها ، باشه ... ((خاله آهو که تا کنون با نگاهی معنادار به آهو نگاه می‌کرد ، با لحنی طعنه آمیز گفت ... )) + آهو جان ، خوبی ؟😏 - ممنون ،خاله جانن ، شما خوبی ؟😒 + منم خوبم شکر خدا ((آهو پشتش را به خاله‌اش کرد و فرصت پرسیدن هر سوال دیگری را از او گرفت ، به داخل اتاقش رفت وسیله ای را که می‌خواست پیدا کرد و وقتی از اتاق بیرون آمد دید خاله‌اش قصد رفتن دارد ... )) - عه خاله جون می‌خواین برین ؟ +آره قربونت برم دانیال اومده دنبالم ، پایین منتظرمه ... - آها ، خب به سلامت ! ((آهو تصمیم گرفت صبر کند تا اول خاله‌اش برود ، تا مبادا او یا دانیال حامی را ببینند ، چون حوصله توضیح دادن درباره اینکه حامی کیست یا رابطه‌اش با آهو چیست را به هیچ کدام نداشت ... )) . . . « داخل ماشین » ((حامی سرگرم گوشی اش بود که متوجه رد شدن ماشینی از کنار ماشین نشد، که جلوی خانه آهو ایستاد و پسری از ماشین پیاده شد . حامی ابتدا نگاهی مختصر به پسر انداخت ، اما بعد متوجه شد انگار او را قبلاً جایی دیده است برای همین بیشتر دقت کرد ... باورش نمی‌شد ! جلویش آدمی ایستاده بود که ماه‌ها دنبالش بود ، کسی که زندگی حامی را نابود کرده بود ... و حالا او جلوی خانه آهو ایستاده بود . سرگرد دانیال نیک زاد ! حامی ترسید ، نکند او متوجه رابطه حامی با آهو شده بود و حالا افتاده بود دنبال آهو ... ! دانیال با گوشیش با کسی تماس گرفت ، چند ثانیه صحبت کرد و بعد تماس را قطع کرد ، حامی که نگران آهو بود به در خانه خیره شده بود و خدا خدا می‌کرد که اتفاقی برای آهو نیفتد ... ناگهان در خانه باز شد ،زنی میانسال از خانه بیرون آمد دانیال به طرف او رفت ، هر دو سوار ماشین شدند و ماشین روشن شد ، حامی که متوجه شد ممکن است دانیال او را ببیند صندلی را خواباند و منتظر ماند تا ماشین رد شود ، و دوباره صاف نشست ... مغزش قفل کرده بود ، هرچه فکر می‌کرد نمی‌توانست بین دانیال و آهو ارتباطی پیدا کند ، داخل مغزش سناریوهای مختلفی ساخته می‌شده حامی نمی‌دانست کدام یک را باور کند ... )) ادآمه دآرد.