ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
خوش بحال اونایی که امروز حامیمو میبینن😭😢
هعی، واقعا خوش به حالشون، بعد ۸ ماه❤️🩹
هدایت شده از نفور 𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 𝑲𝒉𝒐𝒓𝒔𝒉𝒊𝒅𝒐 𝑴𝒂𝒉
٢ روزِ دیگه یه سالگی چنله🤏🏻💘🙂
اگه تا اون موقع به ۶٨٠ تا نرسیم پایان میزنم...
میگم فصل اول داشت؟ 😂
من تازه با رمانت اشنا شدم
🖤🩸
الی : نه قشنگم ❤️
ما تازه پارت ۶۷ هستیم
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸
. . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶⁸. . .
(( حامی با خجالت گفت ... ))
+ آهو قشنگم بسه دیگه !
(( آهو با خنده حامی را ول کرد و وقتی به صورت حامی نگاه کرد ، خنده اش بیشتر شد .
لپ ها و دماغ حامی سرخ سرخ شده بود و با خجالت به اهو خیره شده بود ...
بالاخره آهو گفت ... ))
+ببخشید ، میدونم یکم زیادهروی کردم ولی دلم برات خیلی تنگ شده بود 🥺
- عزیزم خوبه دیروز همدیگرو دیدیم 🙃
+باشه ، بازم دلم برات تنگ شده بود !
- خیله خب ، آماده ای ؟ بریم ؟
+ ارههه ، بریم ! خیلی ذوق دارم 🙂
- خوبه !
((حامی دست آهو را میگیرد و با هم از کافه خارج میشوند ، سوار ماشین میشوند ، وسطهای راه ناگهان آهو یادش میافتد چیزی را در خانه جا گذاشته پس از حامی میخواهد ... ))
+ عامممم ، آرتین ؟
- جونم ؟
+ میشه قبل از اینکه بریم یه سر بریم دم خونه ما ؟من یه چیزی رو جا گذاشتم ...
- اوکیه!
((حامی راه را به سمت خانه آهو عوض میکند ، وقتی میرسند ، آهو از حامی میخواهد در ماشین منتظر بماند تا او برگردد ...))
. . .
« داخل خانه »
((آهو وارد خانه میشود ، از داخل سالن صدای حرف زدنهای مادرش با خالهاش میآمد ، آهو آرام وارد سالن شد و به هر دو سلام کرد ... ))
+ سلام !
((مادرش که از دیدن آهو در این وقت روز تعجب کرده بود پرسید ... ))
- عه آهو ! سلام ! اینجا چیکار میکنی ؟
مگه نباید سر کار باشی ؟
+چرا مامان ! کارم زودتر تموم شد داریم با بهار میریم بیرون اومدم یه چیزی بردارم ...
(( نویسنده : از کی تا حالا اسم حامی بهار شده ؟😂😒 ))
- آها ، باشه ...
((خاله آهو که تا کنون با نگاهی معنادار به آهو نگاه میکرد ، با لحنی طعنه آمیز گفت ... ))
+ آهو جان ، خوبی ؟😏
- ممنون ،خاله جانن ، شما خوبی ؟😒
+ منم خوبم شکر خدا
((آهو پشتش را به خالهاش کرد و فرصت پرسیدن هر سوال دیگری را از او گرفت ، به داخل اتاقش رفت وسیله ای را که میخواست پیدا کرد و وقتی از اتاق بیرون آمد دید خالهاش قصد رفتن دارد ... ))
- عه خاله جون میخواین برین ؟
+آره قربونت برم دانیال اومده دنبالم ، پایین منتظرمه ...
- آها ، خب به سلامت !
((آهو تصمیم گرفت صبر کند تا اول خالهاش برود ، تا مبادا او یا دانیال حامی را ببینند ، چون حوصله توضیح دادن درباره اینکه حامی کیست یا رابطهاش با آهو چیست را به هیچ کدام نداشت ... ))
. . .
« داخل ماشین »
((حامی سرگرم گوشی اش بود که متوجه رد شدن ماشینی از کنار ماشین نشد، که جلوی خانه آهو ایستاد و پسری از ماشین پیاده شد .
حامی ابتدا نگاهی مختصر به پسر انداخت ، اما بعد متوجه شد انگار او را قبلاً جایی دیده است برای همین بیشتر دقت کرد ...
باورش نمیشد !
جلویش آدمی ایستاده بود که ماهها دنبالش بود ، کسی که زندگی حامی را نابود کرده بود ...
و حالا او جلوی خانه آهو ایستاده بود .
سرگرد دانیال نیک زاد !
حامی ترسید ، نکند او متوجه رابطه حامی با آهو شده بود و حالا افتاده بود دنبال آهو ... !
دانیال با گوشیش با کسی تماس گرفت ، چند ثانیه صحبت کرد و بعد تماس را قطع کرد ، حامی که نگران آهو بود به در خانه خیره شده بود و خدا خدا میکرد که اتفاقی برای آهو نیفتد ...
ناگهان در خانه باز شد ،زنی میانسال از خانه بیرون آمد دانیال به طرف او رفت ، هر دو سوار ماشین شدند و ماشین روشن شد ، حامی که متوجه شد ممکن است دانیال او را ببیند صندلی را خواباند و منتظر ماند تا ماشین رد شود ، و دوباره صاف نشست ...
مغزش قفل کرده بود ، هرچه فکر میکرد نمیتوانست بین دانیال و آهو ارتباطی پیدا کند ، داخل مغزش سناریوهای مختلفی ساخته میشده حامی نمیدانست کدام یک را باور کند ... ))
ادآمه دآرد.
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁶⁸. . . (( حامی با خجالت گفت ... )) + آ
پارت جدید 🖤🩸
(( پ.ن : قراره تو پارت بعدی آتیش بازی کنم 😂 ))