تعریف تو از عقل همان بود که باید،
عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید؛
یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی،
آهی که از آیینه غباری بزداید؛
از گریهء بر خویشتن و خندهء دشمن،
جانکاه تر، آهی ست که از دوست برآید؛
کوری که زمین خورد و منش دست گرفتم،
در فکر چراغی ست که از من برباید؛
با آن که مرا از دل خود راند، بگویید ؛
ملکی که در آن ظلم شود، دیر نپاید :)
-جنابِفاضل .
سـاواء𐙚
تعریف تو از عقل همان بود که باید، عقلی که نمی خواست سر عقل بیاید؛ یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی، آهی ک
اونجاش که میگه:
جانکاهتر،آهیست که از دوست برآید:)))
سكوت سرشار از سخنان ناگفته است؛
از حركات ناكرده،اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتیهای بر زبان نیامده.
در این سكوت،حقیقت ما نهفته است.
حقیقت تو و من .