میدونم قراره بعدا دلم واسه این لش کردنای بعد بازیِ دم صبحی، در حالی که داریم با هم آهنگ پلی شده از تلویزیون رو میخونیم و هر کدوم به یه نقطه زل زدیم، تنگ بشه.
همینجوریش اضطراب داشت منو میبلعید، الان که دیگه بابام اونجاست و خودمون اینجاییم=)))