#حکایت_مرگ_و_زندگی
گویند صاحب دلی وارد جمعی شد.
حاضرین همه او را شناختند و از او خواستند آنان را پندی گوید.
چشمها به سوی او بود. مرد صاحب دل خطاب به جماعت گفت:
ای مردم ! هر کس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مُرد، برخیزد!
کسی برنخاست.
گفت: حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد!
باز کسی برنخاست.
گفت: شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید و برای رفتن نیز آماده نیستید!